هوای عصرگاهی، خنکای جدایی را با خود داشت. هری و جینی، روبروی هم ایستاده بودند، اما فاصلهای نادیدنی بینشان بود. “شاید این بهترین کاریه که میتونیم برای خودمون انجام بدیم.” جینی گفت و سعی کرد بغضش را پنهان کند. هری دستش را روی شانه او گذاشت. “همیشه به یادت خواهم بود، جینی. تو بهترین بودی.” آنها همدیگر را نگاه کردند این بار نه به عنوان یک زوج، بلکه به عنوان دو دوست قدیمی که راهشان را از هم جدا میکنند.
جدایی او از جینی، هرچند دوستانه و با توافق طرفین بود، اما زخمی بود که به آرامی التیام مییافت. هر دو فهمیده بودند که مسیر زندگیشان از هم جدا شده است. جینی، با شور و اشتیاق به کارش در «دیلی پرافت» ادامه میداد و هری، خود را وقف فرزندانش و کمک به بازسازی دنیای جادوگری میکرد. اما شبهای دراز، گاهی یادآور خاطرات مشترکشان بود؛ خاطراتی که حالا تنها در عکسهای قدیمی و در دل هری باقی مانده بود. او به هرمیون فکر کرد، به حمایت بیدریغش در این سالها. کسی که همیشه در کنارش ایستاده بود، چه در میدان نبرد و چه در خانهی آرام و کوچکشان.
در یک شب کریسمس بچه های هری پس از سال خسته کننده و پر از امتحان و تکلیف با کوله باری از خستگی از هاگوارتز برای تعطیلات می ایند و همه از جمله هرماینی و همسرش دریکو (که به تازگی باهم ازدواج کرده اند) به همراه اسکورپیوس به خانه هری می ایند انا اینبار با شخصیتی جدید روبه رو میشونند نامزد جدید هری !
هوای سرد لندن از لای درز در میوزید که بچهها یکییکی از از در خانه به داخل افتادند: جیمز و آلبوس با چهرههای خاکگرفتهٔ بعد از سفر با قطار قدیمی و داغان هاگوارتز و البته پودر اتش زای حیمز که ناگهان کل کوپه ها را پر کرد و لیلی با آرامش ظاهری اما چشمهای خسته. آنطرفِ سالن، درخت کریسمس به طرزی غیرعادی پر زرقوبرق بود—بیش از حد صورتی و طلایی—و کسی این را هم میفهمید: سلیقه هری نبود. جیمز زیر لب غرید: «دیدی گفتم بابا خودش تزیین نکرده؟ این براقههای طلایی فریاد میزنن یه نفرِ… خیلی براقتر اینجا بوده.» لیلی اخم کرد: «امیدوارم دوباره همون خانمه نیاد…» اما دیر شده بود. گابریل با لباس بلند قرمز مخملی، که برق میزد، با گامهای نمایشی از پلهها پایین آمد. موهای حالتداده، آرایش کریسمسی، و لبخندی اغراقآمیز که انگار روی صورت چسبانده شده بود. به محض دیدن هری– که تازه وارد سالن شد– با جیغی کوتاه گفت: «هـــری! عزیزم! نگاه کن مهمونا رسیدن!» و مثل پرندهای سبکبال، خودش را به بازوی هری چسباند. آنقدر نزدیک که انگار هری وسیلهٔ جانبی لباسش بود. هری با لبخندی معذب سعی کرد طبیعی باشد. بچهها در سکوتی مرگبار نگاهش کردند.
شعلهٔ سبز در شومینه دوباره بلند شد و هرماینی بیرون آمد. در پشت سر او، دریکو با کت شیک مشکی و اسکورپیوس که با دیدن لیلی، ناگهان مثل درخت کاج یخ زد. گابریل که این صحنه را دید، با عشوهای نمایشی گفت: «اوه! میهمانای عزیز! خوش اومدید! هری و من امشب خیییلی خوشحالیم که اولین کریسمس مشترکمون رو با شما جشن میگیریم!» کلمهٔ مشترکمون با تأکید و کشش ادا شد، مثل یک تاکید درست و حسابی. هرماینی: «اوه… پس شما… نامزد… هستید؟» گابریل با غرور لبخند زد و بازوی هری را فشار داد: «چرا که نه؟ عشق وقتی میاد، مثل جادو… همهچیزو روشن میکنه!» جیمز پچپچکنان: «یا کور میکنه… بسته به زاویهٔ نگاه.» آلبوس به سقف نگاه کرد انگار دعا میکرد: «خدایا، اگه الان یکی از اون توپهای تزیینی بیفته رو سرم و بیهوش شم خیلی خوب میشه…» لیلی هیچ نگفت. فقط به پدرش نگاه کرد. نگاهش آنقدر بیصدا درد داشت که اسکورپیوس ناخودآگاه قدمی به سمتش برداشت، ولی جرات نکرد چیزی بگوید. بچه ها ترجیح دادند بروند و وسایلشان را توی اتاق هایشان جابه جا کنند و بزرگتر هارا باهم تنها بگذارند
بچه ها به پایین امدند لباس های شب کریسمس خود را پوشیده و کاملا اراسته به نظر می رسیدند گابریل همینکه به بچهها افتاد، قدمرو با حالتی تصنعی جلو آمد. «وای! بچههای هری! بالاخره دیدمتون! چه خانواده دوست داشتنی شدید!» جیمز زیر لب: « خانواده ما دوست داشتنی بود . شما تازه اضافه شدین.» گابریل نشنید—یا وانمود کرد نشنیده. هری از آشپزخانه بیرون آمد و لبخند زد، اما نگاهش به چشمان بچهها پر از نگرانی بود. گابریل بلافاصله خودش را به بازوی هری چسباند. محکم. طوری که انگار علامت «محدودهٔ من» نصب کرده باشد. چشمهای آلبوس باریک شد. لیلی ناگهان سرش را پایین انداخت. جیمز دست به سینه ایستاد و نگاه نکرد.
گابریل با دیدن هرماینی، لبخندش را نگه داشت، اما برق چشمانش یک میلیثانیه خاموش شد. یک نگاه سریع، ارزیاب… و کمی خصومت.
گابریل با حرکات ریز—از آنهایی که فقط هرمیون متوجهش شد—هر بار که هرماینی به هری نزدیک میشد، کمی جلو میآمد، یا خودش را به بازوی هری نزدیکتر میچسباند. هرمیون لبخند آرامی داشت، اما نگاهش از چیزی نمیگذشت. وقتی هری برای خوشآمد رفتن جلو رفت، گابریل سریع دستش را گرفت و گفت: «هری عزیزم، یادت رفت مهمونارو با هم خوشآمد بگیم!» هرمیون متوجه شد. دقیق. مثل دفترچه یادداشت ذهنی که علامت میزند: رفتار مالکانه – هشدار. جیمز آهی کشید: «وای خدای من، این شروعشه…» اسکورپیوس زیر لب: «این… همیشه اینجوریه؟» جیمز: «اگه منظورته چسبیدن و عشوهاومدن و گرفتنِ بابای آدم مثل اسباببازی… آره.» لیلی آرام گفت: «بابا… ناراحته.» اسکورپیوس به او نگاه کرد. نگاهی که کسی جز لیلی را نمیدید.
گابریل با شوق گفت: «خب، من و هری امشب براتون کلی برنامه داریم. اولین کریسمس ما دو تا، باید عالی باشه!» جیمز با صدای خشک: «کریسمس خانوادگی بود. تا قبل از اینکه…» هری سریع قطع کرد: «جیمز، لطفاً.» گابریل لبخند پیروزمندانهای زد. هرمیون کاملاً متوجه شد. و همین کافی بود تا او هری را کنار بکشد.
گابریل با حرکتهای اغراقآمیز دور میز میچرخید، همه را با نامهای خوشگل صدا میکرد: «آلبی عزیزم! جیمز قشنگم! لیلی فرشتهٔ نازم!» جیمز درجا اخمش دوبرابر شد: «هیچکس منو جیمز قشنگم صدا نمیکنه.» آلبوس: «این دقیقاً همون چیزیه که امیدوار بودم نمیشنوم.» لیلی با صدایی سرد: «ممنون… ولی من فرشته نیستم. من فقط دخترشم.» گابریل نفهمید. یا خودش را به نفهمیدن زد. بعد، با عشوهای اغراقشده به هری گفت: «عزیزم؟ میشه اون شعر کریسمسی رو که برام نوشتی بخونی؟» هری رنگش پرید: «چی؟ من که… شعری ننوش—» گابریل با چشمکُشتن سریع: «همون! که دیشب خوندی. یادت رفت؟» هرماینی ابرو بالا برد. دریکو لبخند نصفهای زد؛ انگار از دیدن هری در مخمصه لذت فلسفی میبرد. اسکورپیوس حواسش فقط به لیلی بود که کمکم داشت عصبی میشد. جیمز آه کشید: «بابا شعر گفته؟ بابا؟ پدرِ خودم؟ کسی که رؤیای نوجوانیش این بود که تکلیف مقالهٔ دوبرابر نشه؟»
هری سعی کرد جمعش کند: «خب… منظورش متنِ تبریک دیشبه، نه شعر…» گابریل دلبرانه سرش را روی شانهٔ هری گذاشت: «عاشقانهترین متن تاریخ جهان…» جیمز زیر لب: «اگه این عاشقانهترینه، پس من بهترین دهنِ سرویسکنندهٔ پوسترهای زشت مدرسهام.» لیلی ناگهان از جا بلند شد: «من… میرم به بهتر شدن این درخت کریسمس فاجعه کمک کنم.» اسکورپیوس بلافاصله بهانه پیدا کرد: «من هم میرم کمکش کنم! چون… چون… ممکنه خطرناک باشه! درختها بعضی وقتا… میافتن!» دریکو با ابروهای درهمرفته: «پسر. این بدترین توجیهی بود که شنیدم.» ولی رفت.
هرماینی آرام کنار هری نشست. «هری… چرا هیچی به بچهها نگفتی؟» هری آهی کشید. «نمیخواستم شب کریسمس رو خراب کنم. نمیخواستم… غافلگیرشون کنم.» هرماینی: «ولی کردی.» هری نگاهش به جیمز و آلبوس افتاد که از دور به گابریل نگاه میکردند. اندوهی به همراه انزجار بیصدا پشت چشمانش بود.
لیلی با عصبانیت چینهای پرده را صاف میکرد. اسکورپیوس محتاط نزدیک شد. «لیلی… حالت خوبه؟» «نه.» سکوت. «فکر میکردم ما رو… خبر میکرد. قبلش. حرف میزد باهامون…» اسکورپیوس آرام گفت: «من… کاش میتونستم کاری کنم بهتر بشی.» لیلی برای اولین بار نگاهش کرد. آنقدر ناراحت بود که اسکورپیوس برای یک لحظه جرأت کرد نفس نکشد.
میز شام به زیبایی چیده شده بود؛ شمعها میسوختند، غذاها خوشعطر بودند، و اگر کسی نمیدانست پشت این تزئینها چه میگذرد، شاید فکر میکرد جشن صمیمی خانوادهٔ پاتر قرار است آغاز شود. اما درست وقتی همه نشستند، گابریل صندلیاش را با یک حرکت اغراقآمیز کنار صندلی هری کشید. نه روبهرو، نه کمی دورتر—بلکه چنان نزدیک که آرنجهایشان روی هم میافتاد. هری آرام گفت: «اگه اینو کمی عقب ببری—» گابریل با خندهای مصنوعی دستش را تکان داد: «نه عزیزم، کریسمسه! آدم باید گرم و صمیمی بشینه!» جیمز زیر لب: «گرم؟ صمیمی؟ یا چسبناک؟» آلبوس پایش را زد به پای جیمز که ساکت باشد، اما نگاه خودش هم پر از اعتراض بود.
گابریل به محض اینکه اولین غذا سرو شد، دستش را زیر چانه گذاشت و رو به مهمانها گفت: «میدونید، من و هری کلی ماجراجویی داشتیم قبل اینکه جدی بشه…» هری سرفهای کرد: «واقعاً لازم نیست—» اما گابریل ادامه داد، با همان لحنی که انگار میخواست روی «اطلاعات انحصاری خودشان » تأکید کند: «مثلاً اون روزی که رفتیم برای خرید کاپشن زمستونی… هری هیییچ ایدهای نداشت چی بخره. من مجبور شدم کمکش کنم. آخرش یک کاپشن آبی تیره برداشت که—» جیمز با صدای واضح: «کاپشنی که الان تو میپوشی، نه بابا.» گابریل لحظهای گیر کرد. هرمیون لبخند محوی زد—همان لبخند «دیدمت». دریکو آهسته رو به اسکورپیوس گفت: «یک روز این بچهٔ پاتر کار دستش میده.» اسکورپیوس: «سه روزه داده. فقط باباش نمیبینه.»
اوکی؟
نظرات بازدیدکنندگان (0)