دختر ماجراجو(نیکول و انولا هلمز)۲🎀
ادامه صحنه داخل باغ—دید شرلوک:این دختر نظرمو حسابی جلب کرده بود یهو برگه ی طراحیش از درخت افتاد پایین کنار دستم،گرفتمش و با دیدنش ناخداگاه لبخند کجی روی لبم نشست،پس طرح ساده اش این بود؟ شرلوک:پس طرح ساده ات این بود؟ با دیدن خجالت کشیدنش که بامزه اش میکرد لبخند کجم رو نگهداشتم که یهو بحث رو عوض کرد و راجب مادرم حرف زد…لبخندم محو شد -میدونی شاید عجیب باشه ولی…من حس بدی راجب غیب شدن خاله ندارم،اون بی دلیل ناپدید نمیشه با شنیدن حرفش آروم سرمو تکون دادم،درست میگفت،سعی کردم فضا رو عوض کنم شرلوک:میدونی؟اینکرافت انگار میخواد تو و انولا رو بفرسته مدرسه شبانه روزیه اشرافی -اه…خب الان اکه بگم انولا پشت در به حرف هاتون گوش میداده و به منم گفته بد میشه؟ شرلوک:من یه کاراگاهم،فکر کردی متوجه حضورش پشت در نشدم؟ -اه خب میدونی شاید برادرت بتونه منو به زور بفرسته به اون مدرسه ولی انولا رو؟هرگز…لطفا یه جوری منصرفش کن شرلوک:دست من نیست،اون سرپرست حساب میشه -اه… نگاهش کردم که از درخت پایین اومد،چقدر دختر ظریفی بود -من دیگه میرم آروم سرم رو تکون دادم که رفت داخل،و به برگه ای که چهره ام رو روش کشیده بود نکاه کردم،لبخندم برگشت
اخر شب داخل پذیرایی—دید شرلوک:اینکرافت روی مبل لم داده بود و روزنامه میخوند و منم روی مبل دیگه نشسته بودم،که انولا با لباس خوابش و شلختگی وارد پذیرایی شد +من نمیرم مدرسه شبانه روزی! اینکرافت:من سرپرستتم و هر چی میگم انجام میدی +اخه چرا باید برم؟!هر چی ازم بپرسی بلدم! اینکرافت:همه چیز به علم نیست خواهر، تو رفتار کردن رو بلد نیستی حتی اون دختر نیکول انولا از حرص خودش رو بالا پایین کرد و سعی کردم نخندم و سنگین باشم،و موفق شدم،یهو انولا جلوم زانو زد و دستشو روی زانوم گذاشت +لطفا داداشی!تو یه چیزی بهش بگو! سرمو به نشونه شرمنده تکون دادم که با کلافگی بلند شد +من نمیرم! اینکرافت:اه خدایا نگاهش کن،آنقدر وقیحی که با لباس خواب جلوی برادر هات وایسادی،بعدا که شوهر کنی چی؟ انولا با قیافه ی خنده دار شده از حرص و تعجب گفت +چی؟!من شوهر نمیخوام! اینکرافت:اه بالاخره هم تو هم اون دختره باید شوهر گیر بیارید با این رفتار ترشیده میشید! شرلوک:اینکرافت بسه…زیادهرویه اینکرافت:دروغ میگم برادر؟!باید بالاخره ازدواج کنن!زن برای ازدواجه!
اتاق انولا دید—دید نیکول:انولا با کلافگی برگشت به اتاق -چیشد؟ +میخوان بفرستنمون!فردا هم معلم میارن که ما رو ببینه! -وای…چیکار کنیم؟ +خودم نشونشون میدم! میدونستم لجبازی انولا حد نداره،پس قطعا میتونستیم از زیرش در بریم +فرار میکنیم! -چی؟!کجا؟!اصلا چطوری؟! +شرلوک با تو بیتشر از من حرف میزنه پس میدونم بهت گفته فهمیده مامان کجا رفته! -اه اره گفت رفته لندن… +خب!فردا که اون زن رو مخ میخواد بیاد چکمون کنه پس فردا میریم!با قطار! راه بهتر از این نداشتیم،قبول کردم فردا صبح—دید نیکول:اینکرافت به خانوم (خدمتکار) گفته بود تا زود بیدارمون کنه چون اون زن میخواد بیاد،منم مثل همیشه بلند شدم و مسواک زدم و لباس هامو عوض کردم با لباس های همیشگی،یه تاپ قرمز جذب با سه تا دکمه روی قفسه سینه که یکیش رو باز گذاشتم و یه شلوار بوت کات ابی تیره،موهای بلندم رو شونه کردم مثل روزای عادی و متوجه صدای موتور توی حیاط شدم منو انولا سریع رفتیم سمت پنجره و نکاه کردیم،خودش بود،زنه،یه موتور احمقانه بود و خودش،خانوم صدامون زد که بریم پایین و رفتیم اینکرافت:خیلی خوشحالم که اومدید برای دیدن دختر ها معلم:باعث افتخاره آقای هلمز شرلوک:ممنون میشم بهشون سخت نگیرید… معلم با لبخند مصنوعی:حتما! منو انولا رو برد توی یه اتاق و بهمون یه لباس سفید گشاد داد تا بپوشیم تا اندازه های بندمون رو بگیره،پوشیدیم،اول از من شروع کرد بالا تنه ام رو اندازه گرفت معلم:اوه جالبه چه سایز خوبی خجالت کشیدم این زنه چقدر رک بود!متر رو برد پایین و کمرم رو اندازه گرفت معلم:اوه چه باریک!فوق العاده است برای یک خانوم جوان! شیطونه میگفت متر رو بکنم تو حلقش،متر رو برد پایین و با/سنم رو اندازه گرفت معلم:اوه اینم خوبه!حالا تو بیا خانوم هلمز انولا یه جوری بود انگار هر لحظه نزدیک بود با پا بره تو حلقش،معلم بالا تنه اش رو اندازه گرفت معلم:یه خورده کوچیکه +چی؟!نه خیلیم خوبه! سعی کردم نخندم،بعد از اینکه انولا رو اندازه گرفت رفتیم پایین،معلم قشنگ یه دفعه از لولو تبدیل به هلو شد لبخند مصنوعی زد و دستشو دور منو انولا انداخت معلم:اوه آقایان هلمز چه خانوم های جوان خوبی!میتونن بیاد آکادمی من عاشقشون شدم اینکرافت:ممنون خانم به شرلوک نکاه کردم و سرمو به نشونه اینکه دروغ میگه تکون دادم
فردا صبح—دید نیکول: اینکرافت و شرلوک خونه نبودن،پس منو انولا سریع آماده شدیم تا به قطار برسیم،مجبور شدیم لباس های پسرونه بپوشیم،انولا یه کت شلوار و یه کلاه پوشید،منم یه شلوار و یه شومیز و روی شومیز یه وست مشکی پوشیدم و یه کلاه،سریع رفتیم سمت قطار،یه خانواده توی ایستگاه بودن که دنبال پسرشون بودن یه خانواده اشرافی -وای انگار پسرشون گم شده…اخی انولا سریع به قطار نگاه کرد +زود باش باید سوار بشیم! سوار قطار شدیم و متوجه یه مرد با کلاه قهوه ای شدیم که از در پایینی سوار شد،اهمیت ندادیم و سمت کوپه رفتیم،سریع خودم روی صندلی انداختم و کلاهم رو برداشتم،هم من هم انولا موهامون رو گوجه ای بسته بودیم، که یهو ساکت بالای کوپه تکون خ ورد -انولا اون چیه؟… یهو یه پسر از داخل ساک بیرون اومد،با موهای بلند و کت و شلوار گرون قیمت طلایی،انولا هینی کشید و به پسر نگاه کرد +تو…همونی که اون خانواده دنبالش میگشتن؟! پسر:اه اره خودم…من وایکان توکس بریام،مارکوس چهارم دستشو سمت انولا گرفت +پخمه ای بیش نیستی سعی کردم نخندم مارکوس:صبر کن تو اصلا پسر نیستی نه؟ انولا صدای خودش رو پسرونه کرد +شاید باشم! -اه بیخیال شید +ممنون میشم از کوپه بری بیرون مارکوس:اونوقت چرا؟ +چون یه مرد با کلاه لبه دار قهوه ای توی این قطار داره دنبالت میگرده و اگه ما رو با تو بگیره توی دردسر میوفتیم! مارکوس:تو واقعا منو یاد عموم میندازی،توی ایستگاه قالش گذاشتم،اونم زورگوعه،مادرم حتی مادر بزرگم،ولی حالم عالیه +خوبه!پس از کوپه برو بیرون مارکوس:پس یه مرد با کلاه لبه دار قهوه ای؟ مارکوس بلند شد و سمت در قطار رفت و بیرون رو نکاه کرد مارکوس:چیزی نمیشه،چیزی نمیشه آروم از کوپه میره بیرون نفس عمیقی کشیدم -هوفف…قسم میخورم از صدای پسرونه ات ترسیدم سی و هفت ثانیه بعد:مارکوس با عجله وارد کوپهمون شد مارکوس:داره میاد!داره همه ی کوپه ها رو میگرده! +عالیه انولا کلاهش رو برداشت و سر خودش کرد و بلند شد -چی عالیه؟…الان اگه این پسره رو بگیره ما رو هم میگیره +معلومه که عالیه دستمو گرفت و بلندم کرد م رو به مارکوس وایساد +من بهت روز به خیر میگم مارکوس چهارم دستمو گرفت و از کوپه بردم بیرون مارکوس:واقعا منو یاد عموم میندازی
ادامه قطار—دید نیکول:انولا دستمو گرفته بود و کشوند توی راهروی قطار،همون مرد با کلاه قهوه ای بالاخره به کوپه ی مارکوس رسید مرد:پس اینجایی… انولا نفس کلافه ای کشید و گفت +ولش کن بیا بریم یهو صدای داد مارکوس بلند شد -انولا… انولا نفس حرصی کشید برگشت سمت کوپه و منم دنبالش رفتم،در کوپه که باز شد دیدم که…اون مرد داره سعی میکنه مارکوس رو از قطار پایین بندازه،انولا سریع اصای اون مرد رو برداشت و کوبید توی سرش که مارکوس از در قطار آویزون شد منو انولا دستشو گرفتیم و کشیدیمش داخل -وای…خوبی؟! مارکوس:بهتر از این نمیشه اون مرد به هوش اومد سریع از کوپه بیرون رفتیم و سمت در خروجی که به بار ذغال ها وصل بود رسیدیم،دیدیم که مرد هنوز دنبالمونه،سریع از در بیرون پریدیم و به بار ذغال چسبیدیدیم +بهم اعتماد دارین؟ -اه… مارکوس:نه! +من نقشه دارم! -چی؟! +باید درست زمان بندی کنیم!دوتا گزینه داریم! مارکوس:کدومش باعث میشه من نمیرم؟! -بهمون رسید! مرد بهمون رسید +این یکی! دست منو مارکوس و گرفت و از روی قطار پرید و افتادیم روی سبزه ها -اخ… هممون نفس نفس میزدیم
عمارت هلمز—دید شرلوک:انولا و نیکول ناپدید شدن،یا بهتره بگیم فرار کردن،توی اتاق انولا و نیکول قدم میزدم که خانوم خدمتکار وارد اتاق شد خانوم:جناب شرلوک،این قضیه جدیه،انولا هوشش به شما رفته،نیکول هم باهوشه،ولی اونا شناختی از دنیا ندارن نفس عمیقی کشیدم معلومه که ندا رن خانوم:باید بگم من به طور جدی نگرانشونم! شرلوک:اونا میتونن روی پای خودشون وایسن،منم به زودی پیداشون میکنم خانوم:اون دوتا دست منو از پشت بستن جناب شرلوک،بهتون اعتماد دارم،لطفا زودتر پیداشون کنید از اتاق بیرون رفت،نفس عمیقی کشیدم و روی تخت نیکول نشستم دستمو توی جیبم بردم و نقاشی که ازم کشیده بود رو بیرون آوردم،یاد اون روز که اون زن معلم اومده بود اینجا افتادم و من پشت در اتاق بودم و به حرف هاشون گوش میدادم مخصوصا وقتی که انولا جیغ زد سایزش خیلیم خوبه،خندم گرفت،ولی نیکول…فرق داشت خدایا،نکنه دیوونه شده باشم؟باید پیداشون کنم
نظرات بازدیدکنندگان (0)