به قسمت ۱۲ خوش اومدی!
لورین ۵ صفحه آخر کتاب بود که سایفر پرسید: (بِن کیه؟) لورین بدون بالا آوردن سرش پرسید: (شیش انگشتی کیه؟) بیل چشمانش را تنگ کرد:(نمیخوام بگم!) لورین با یک لبخند گفت:(منم همینطور!) بیل با انگشتانش مثل نواختن یک قطعه با پیانو به میز ضربه میزد. بعد پرسید:(چی میخونی؟) لورین انگشت اشاره اش را بالا آورد، اخم کرد و به خوانون ادامه داد بعد سرش را بالا آورد و گفت: (می دونستم! ادوارد مادر خونده پیرش رو به پایین پله ها هل داده!) _(ادوارد کیه؟) +(شاهزاده بر اسب سفیدیه که از روی دلسوزی به زور مادرخونده اش رو به سمت بهشت هل داد!) _(به نظر آدم خوبی میاد!) لورین کتاب را باز کرد تا از پایان مطمئن شود:(موافقم!) بعد اخم کرد:(امکان نداره ادوارد باشه! اون روز سر یه قرار بوده!) _(خب چیکار کنم؟) لورین کتاب را بست و نفسش را بیرون داد: (یه برادر دوقلو!)
در باز شد. هارو لورین را صدا زد لورین کتابش را روی میز به سمت سایفر هل داد:(با اینکه پایانش رو میدونی ولی کتاب خوبیه!) بعد از در خارج شد. به اتاق کنترل رفتند. هارو گفت:(نمیخوام بشنوه!) لورین از پنجره به او نگاه کرد. حالا کتاب را کنار گذاشته بود. چشمانش را چرخاند و بشکن زد. یک حباب ساخته از موی تکشاخ. در این کار بهتر شده بود! به هارو گفت:(کابوست چطور بود؟) _(افتضاح. راستش باید بگم دیگ.....) لورین حرفش را قطع کرد:(قبل از اینکه چیزای منطقی بگی...... روبی اومده بود اینجا) (چرا؟) (اون حالش خوبه! ولی بدجور شیفته رابرت شده) همانطور که لورین ریز ریز میخوندید هارو گفت:(اوه روبی!) (به نظرم باید بهش یه مرخصی اجباری طولانی بدی!) هارو نفس عمیقی کشید و آن موقع بود که لورین فهمید باید روی دهن دلقک درونش چسب بزند. (لورین ما نمیتونیم مهارش کنیم!) (میدونم.) (پس باید بدونی که بدن رابرت زیاد دووم نمیاره.) حقیقت بود. با توجه به آزمایش ها و نوار های مغزی روح رابرت در بدنش حضور نداشت. این باعث می شد این جسم کم کم ترک بردارد و از هم بپاشد. لودین پرسید هارو چه نقشه ای در سر دارد (میتونیم یک بدن سازگار ایجاد کنیم. جسمی که بتونیم کنترلش کنیم.) لورین با چشم های گرد گفت:(قاطی کردن DNA؟ فکر خوبی نیست. آخرین کسی که سعی کردین کنترل کنین من بودم. زیاد تو این کار مهارت ندارین!) (کاری از دستمون بر نمیاد. اگه بزاربم از اتاق بیرون بره کارمون عملا تمومه! باید زودتر نقشه اتو عملی کنی!) (باشه! من تسلیمم! اگه کوچک ترین اشتباهی دیدیم وارد عمل میشم! اوکی؟)
لورین به سمت شهر حرکت کرد. کمی خوراکی خرید. برنامه داشت کمی بیشتر جنگل را کاوش کند که صدای شاتر دوربینی را شنید. لورین سریع پشت سرش را نگاه کرد. ماموران پلیسی که قبلا درمورد شهر دروغ گفته بودند! با اینکه سریع دوربین را مخفی کرد ولی همچنان بند دوربین قابل دیدن بود. لورین نزدیک تر رفت. (شما باید خوب بدونین که گرفتن عکس از یه شخص برخلاف خواسته اش برخلاف قانونه درسته؟) مرد با عینک آفتابی با آرنج به همکارش زد:(متاسفم بچه جون! اینجا مردم با عکس گرفتن مشکلی ندارن.) (خب جناب باید بدونین من مردم نیستم. شاید بهتره از مردم سوال بپرسم چرا پلیس ها ازشون عکس میگیرن؟) پلیس عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و گفت:(خب... راستش.....اوه حق با توئه! ما تورو تعقیب میکردیم) زیادی راحت بود! (شما آقایون برای کار هاتون دلیلی دارین. من هم سوالاتی دارم. چطوره یه قراری بذاریم؟)
من یه سری سوال از شما میپرسم و در عوض به مردم نمیگم کار های مخفی انجام میدین.) لورین دستش را جلو آورد (چطوره؟) مامور پلیس دستش را فشرد. لورین:(کجا حرف بزنیم؟) (کتابخونه چطوره؟ کسی زیاد اونجا نمیره!) دور ترین جا از قفسه ها. واقعا کسی اونجا نبود. اهمیت به علم و دانش کجا رفته؟ میتوانست معذب بودن ماموران پلیس را احساس کند. (مطمئنم که کل روز رو وقت ندارید. با اواین سوال شروع می کنیم! اون مجسمه ی عجیب توی جنگل چیه؟) چشم های گرد او از پشت عینک هم دیده می شد؛ (خب.... اممم.....این شهر... چیزای زیادی دیده. یه روز یه شیطان اومد و اینجا رو جهنم کرد.) سریع حرفش را زد. انتظار داشت لورین بخندد ولی لورین ادامه داد (یه شیطان ها؟ خب الان چرا یه مجسمه یادبود براش ساختین؟) (ما اون روز به همراه خانواده پاینز به قلعه مثلثی بزرگ توی آسمون حمله کردیم. بعد از آزاد کردن مردم سنگ شده از قلعه فرار کردیم....) لورین در حین صحبت های مرد به سایه روی دیوار نگاه کرد.
به سایه سه ضلعی لبخند ریزی زد و دوباره حواسش را به مامور داد. (خانواده پاینز و چند نفر اونجا موندن بعد همه چیز عادی شد.) (خانواده پاینز؟ کسی رو به این اسم ندیدم!) (خب بعد از تابستون بچه ها به کالیفرنیا برگشتن. عمو بزرگ هاشون هم یه سفر تحقیقاتی بزرگ رو شروع کردن!) تا لورین خواست حرفی بزند ایرپاد توی گوشش روشن شد:(جدی داری دوتا مامور پلیس رو بازجویی می کنی؟) لورین فکر کرد:(سیستم رو هک کردی یا چی؟) سایفر خندید:(رمز ۲۷۱۹ بود. کاش یکم خلاقیت به خرج میدادی!) (خلاقیت و هارو با هم توی یک جمله قرار نمیگیرن. پلیس ها دل خوشی ازت ندارن.) (اوه اون اح/مق های قانون مدار بهتره که قهوه تلخشون رو بخورن.) لورین ایرپاد را در آورد و در مشتش محفوظ نگه داشت (من روزی که اومدم از همه پرسیدم چیز جالب برای گفتن دارن یا نه ولی فکر کنم همه حافظه خوبی مثل شما ندارن!) مرد ارتباط چشمی اش را قطع کرد. برنامه داشت دوباره دروغ بگوید؟ (...چنین خاطره وحشتناکی نباید توی ذهن مردم بمونه.... ما دستور گرفتیم با یک وسیله خاص حافظه مردم رو پاک کنیم) لورین ایرپاد را در گوشش گذاشت. فکر کرد؛(سخنی؟ نصیحتی؟ سوالی؟) (فقط میتونم بگم چقدر بیچاره آدم های این شهر! هیچ خاطره ای از مهمونی بزرگ من ندارن!) لورین از پشت میز بلند شد و گفت: (اگه سوالی داشتم میتونم روی شما حساب کنم؟) مرد اخم کرد:(البته!)
نظرات بازدیدکنندگان (0)