سلامممم...من برگشتم...کیفم کوکه کوکه...بچه میدونم داستانم زیاد طوری که گفتم ماجرا های احساسی نداره ولی خواهد داشت(ناظر جان جانم به قربانت رد نکن قبلا بهت گفتم.داشتم پست یه عزیزی رو میدیدم بیچاره نصف پارت هاش رد شده بود گفتم یه وقت اون بلا رو سر من نیارید که حالم خراب میشههههه😭😭😭😭)بریم سراغ داستان
با خوندن نامه آندیا خیلی ریز خندیدم ولی با نگاه چپ چپی که دراکو بهم انداخته بود سریع خودم رو جمع کردم.بلند شدم که بریم سمت دخمه ی اسنیپ و گفتم:جناب مالفوی,افتخار بده و به کلاس بیا. اونم آروم بلند شد و اومد.موقع معجون سازی کنارم نشست.(نپرسین چرا چون اینجا تستچیه)وقتی پروفسور اسنیپ اومد تو شروع کرد به توضیحات درباره ی معجون سازی و من مشغول یادداشت برداری شدم.بعد چشمش رفت سمت هری و گفتن اینکه:به به.ما یه مشهور داریم تو کلاسمون.آقای پاتر.ببینم درس رو هم بلدی یا الکی مشهوری؟ شروع کرد پرسیدن سوال(بچه هاواقعا سوال هارو یادم نیست و کتابم هم در دسترسم نیست ازش نگاه کنم بنویسم)توی همه ی سوال ها هم دست من و هرماینی بالا بود.آخر سری هم خود پروفسور اسنیپ همه ی جواب ها رو گفت(زرشک😐😅😂)اما هری هیچکدوم رو جواب نداد.بعد نوبت ساختن معجون شد.معجون...معجون چی؟مرکب پیچیده؟ولی برای ما زود بود.انگار هرماینی هم باهام موافق بود چون اون هم دستش بالا بود.اما پروفسور اسنیپ فقط به من نگاه کرد و گفت:بله دوشیزه زد؟من با اعتماد به نفس گفتم:پروفسور ولی ما برای ساختن این معجون هنوز خیلی جوونیم...اگه اشتباهی بشه اتفاق های وحشتناکی... اما پروفسور اسنیپ با لحنی سرکوبنده گفت:درسته دوشیزه زد,ولی اینجا پروفسور منم یا شما؟اینجا کی بیشتر سابقه داره؟پنج امتیاز از... همون لحظه که انتظار شنیدن کلمه ی اسلیترین رو داشتم;
پروفسور اسنیپ ساکت شد و گفت:مهم نیست...برین سراغ ساختن معجون.من با دراکو هم گروهی بودم ولی خیلی ساکت بودم.بغض گلومو گرفته بود برای همین فقط سرم مشغول کار بود.دراکو هم با پاتیل خودش درگیر بود.من با دقت تموم مراحل رو انجام دادم و اون ناراحتی بهم انگیزه میداد.بعد از یه مدت خواستم دستم رو بالا ببرم که بگم من تموم کردم ولی دیدم دراکو داره اتفاقی نمک دریای سرخِ جادویی رو میریزه.دیگه خون به مغزم نرسید.تنها کاری که کردم این بود,سریع پاتیل خودش رو سمت خودم کشیدم.دراکو با تعجب بهم خیره شد اما همون لحظه پاتیل منفجر شد.نفسم گرفته بود,حالم خوب نبود.با سرفه چند قطره خ**و**ن**(ناظر جان باران به قربانت هیجان میخوام باور کن چیزی نداره)از دهنم ریخت بیرون.دراکو سریع سمتم خم شد و گفت:باران؟باران؟باران لطفا اگه صدام رو میشنوی جواب... اما دیگه چیزی نشنیدم.آخرین چیزی که دیدم صورت نگران پروفسور اسنیپ بود که اومد سمتم...
(😂😂😂😂😂😂چرا به نظرم خنده داره؟)آروم چشمام رو باز کردم.توی درمونگاه بودم.چطوری؟من...من توی کلاس پروفسور اسنیپ بودم...آروم به دستم نگاه کردم که بهش سرم وصل بود(فکر نکنم سرم باشه ولی ذهن مریض من چیزی نداره)یه کمی دوروبر رو نگاه کردم که یه دفعه جلوی صورتم پر از موهای وزوزی شد.صدای هرماینی اومد که داشت تند تند میگفت:باران!باران!هری,اون به هوش اومد!باران,چی شد؟تو...تو...چند قطره خ**و**ن** سرفه کردی... اما بعد صدای متفاوتی اومد:گرنجر,برو کنار...بذار نفس بکشه... هرماینی آروم از بغلم اومد بیرون.من دراکو رو دیدم که برخلاف همیشه خونسرد نیست و نگرانی توی چهره اش دیده میشه.اومد نزدیک بهم و کنار تختم اومد و زیرلب گفت:چرا اون کار رو کردی؟تو...تو حالت خوبه؟آروم سر تکون دادم ولی جواب سوال اولش رو ندادم.خودم هم نمیدونستم.چرا؟چرا اینکار رو کردم؟ولی صدای خانم پامفری رشته افکارم رو برید:تو بهوش اومدی؟خ**و**ن**سرفه کردی...ببینم,قبلا هم اینطوری شدی؟ به علامت نه سر تکون دادم و دیدم چهره ی خانم پامفری پر از نگرانی شد.زیرلب گفت:یا مرلین! دراکو و هرماینی و هری سریع به سمت خانم پامفری برگشتن و گفتن:چی شده؟خانم پامفری اما فقط به من نگاه میکرد.گفت:یعنی...هیچی؟وای...نه... بعد با لحن جدی ای گفت:فکر کنم یه بیماری ای گرفتی...اما جمله ی خانم پامفری با حرف دراکو که با لحن تندی گفت:چه بیماری ای؟ قطع شد.خانم پامفری با اخم گفت:بیماری دوریس پرکیس(Doris Purkiss)که یه جور...زخم توی قلبه که اگه به شدت ناراحت یا مضطرب بشه باعث میشه مقدار زیادی خ**و**ن**(از این مسخره بازی خسته شدم ناظررررجاننننن🌺🌻🌹🌹🌹🌷🌸🌸💐)از دست بده و بیهوش شه.(بیماری رو از خودم درآوردم😅) همه رنگشون پرید ولی هیچکس اندازه ی دراکو رنگش نپرید.سریع گفت:ولی اون فقط چند قطره خ**و**ن** بود مگه نه؟زیاد جدی... اما خانم پامفری با قاطعیت گفت:چند قطره خونِ غلیظ و حیاتی آقای مالفوی...این هیچ فرقی با مقدار زیادی خون نداره...
دراکو برگشت سمتم:ولی تو...تو...احساس ضعف نداری نه؟ زیرلب گفتم:چرا برات مهمه؟با لحنی نسبتا تند و عصبی گفت:چرا برام مهمه؟تو به خاطر من مضطرب شدی.فقط به خاطر یه نمک دریایی.تو دوستمی...میفهمی...میفهمی تازه داشتم فکر میکردم منو درک میکنی؟میفهمی؟ با یه لبخند کوچولو گفتم:دراکو...من مگه داره پیمانه ام پر میشه؟(پیمانه پر شدم به معنی خداحافظی برای همیشه است.فهمیدین؟)با اخم گفت:حرف نزن... هرماینی گفت:ولی...ولی...باید تو کتاب ها درموردش...من سریع گفتم:نه...چیزی هست ولی فقط همون چیزایی که خانم پامفری گفت...چیز دیگه ای...نبود... دراکو زیرلب غرغر کرد:تو همیشه درست میگی...ولی...نمیشه اینبار حق باهات نباشه؟ برای یه لحظه سرم گیج رفت و بیهوش شدم و موقع بیهوشی صدای توی گوشم پیچید...
نظرات بازدیدکنندگان (0)