سلامممممم.چطورید؟من کیفم کوکه چون هم جای حساس داستانیم و هم تا الان خیلیییی حمایتم کردین.ناظر عزیزم میدونم اگه تو رد یا شخصیش میکردی داستانم منتشر نمیشد و واقعا ممنونم💖این یکی و بقیه رو هم رد نکن من واقعا نمیفهمم چرا پارت دوم منتشر نشد ولی بدونین دراکو با باران حرف زد و یه کمی باهم صحبت کردن و بعد باران به دوست ماگلش آندیا زنگ زد که بیاد خونشون.راستی گیلبرت هم هست.خب دیگه بریم سراغ داستان و ناظر عزیز داستان من از خیلی داستان های دیگه واقعا فرق داره و چیز بدی ندارهههههه.ممنون😊بریم ادامه ی داستان
با تعجب به دراکو نگاه کردم.پارکینسون هم همینطور.ولی دراکو کاملا خونسرد بود و به پارکینسون نگاه میکرد.پارکینسون گفت:دراکو...تو چی گفتی؟دراکو گفت:گفتم بسه!شاید حواسش نبوده دلیل نمیشه بخوای کاری انجام بدی.در ضمن,خود باران زد(اسمش زِد هستم گفتم یه وقت زَد نخونید😅)یه اصیلزاده است.تا شنید من اصیلزاده ام خودش رو جمع و جور کرد و زیرلب گفت:باشه حالا...و رفت!من دقیقه ی آخر گفتم:وایسا!ایستاد و با دلخوری نگاهم کرد انگار فکر میکرد قراره باهاش دعوا کنم,اما من با یه لبخند گفتم:واقعا متاسفم.من...من حواسم نبود و ندیدمت...من... اما حرفم نصفه موند چون پشتش رو بهم کرد و رفت.با دلخوری و بغش لبم رو گزیدم.دراکو گفت:زد,بیا اینجا.و من باهاش رفتم سمت یه گوشه ی خلوت.بهم گفت:تا جایی که میدونم خوب بلدی صحبت و سخنرانی کنی,چرا از خودت دفاع نکردی؟یه کمی صورتی شدم و زیرلب گفتم:من سخنرانی نمیکنم.بعدشم,من توی روز اول دنبال دعوا نیستم و تازه,من بهش برخورد کردم...شاید از چیزی ناراحت بوده... نگاهش تغییر کرد.زیرلب گفت:اینطوری بهش نگاه نکردم.حالا مهم نیست...و بعد بهم نگاه کرد و گفت:کوپه داری؟سر تکون دادم و گفتم:آره.با هری پاتر و رونالد ویزلی!یه کمی اخم کرد و گفت:خب...اگه دیدی یه کمی عصبی هستن تعجب نکن...تازه اونجا بودم.ناخودآگاه یه خنده ریز ازم بیرون اومد و گفتم:تو چیکار کردی؟
یه نگاه عجیب بهم کرد و گفت:هیچی!فقط...یه کمی به ویزویزو گیر دادم و اونم عصبی شد و اون پاتح(بعله😅😂😂😂پاتح)اومد جلوشو بگیره.یه کمی هم از خوراکی هاشون گرفتیم...یه ابرو بالا انداختم و گفتم:خب...خیلی اعصابشون خوب بود بهتر هم کردی!من برم تا وسایلم رو پرت نکردن بیرون. و بدون هیچ حرف دیگه ای سریع رفتم سمت اون کوپه و در رو باز کردم و دیدم بله(با لحن کشدار بخونینش)هر دو عصبی و با صورتی سرخ(از عصبانیت)نشستن.آروم گفتم:اممم...ببخشید...میتونم برگردم سرجام؟سرشون رو بالا آوردن و من رو دیدن.هری که قبلا رفتارم رو دیده بود با لبخند گفت:اوه باران!البته.بیا بشی... اما حرفش با صدای عصبی رون نصفه موند:اگه تو هم میخوای بهمون گیر بدی برو بیرون...همین الان... بغضِ توی گلوم بیشتر شد.هری سریع گفت:رون!باران آدم خوبیه!باران,رون الان عصبیه جدیش نگیر.آروم سرم رو تکون دادم و با صدای پر از بغض گفتم:نه...حق با اونه...من یه آدم فاسد ام...اصلا ولم کنین... و بعد سریع جامه دانم رو برداشتم که برم ولی درِ کوپه با شدت باز شد و کسی که وارد شد...
یه دختر با موهای وزوزی و قهوه ای بود.گفت:اومدم بگم که...اما نگاهش به من افتاد و گفت:یادم نمیاد دفعه ی قبل تو اینجا بوده باشی.با لحنی که بغضم توش بود گفتم:آره...خب...من...توی کوپه نبودم...و...الانم اومد تا وسایلم رو ببرم تا...اونا ناراحت نباشن که من اینجا هستم... اون دختر سریع اومد کنارم و موهام رو نوازش ورد و بعد با عصبانیت رو به رون و هری گفت:شما چیکار کردین؟اونا سریع گفتن:هیچی.من که دیگه اشک از چشمام میریخت آروم سرتکون دادم و گفتم:مهم نیست...حق با اوناست...من...جام اینجا نیست...و جانه دانم رو برداشتم و رفتم بیرون.چندبار اسمم رو شنیدم ولی نمیدونستم از کی و نمیخواستم هم بدونم از کی و همینطوری رفتم.رداهام رو قبلا پوشیده بودم و تا رسیدن قطار وسط راهرو هاش ایستاده بودم.وقتی قطار رسید صدای مهربونی رو شنیدم که میگفت:سال اولی ها!سال اولی ها از این طرف!من زودتر و سریع تر از همه رفتم پایین و با دیدن کسی که اون صدا مالش بود لبخند کوچیکی زدم و با سرعت رفتم طرفش و بغلش کردم.با اینکه ازم بزرگتر بود.گفتم:هاگرید...منو یادته؟باران زد...هاگرید با تعجب نگاهم کرد و بعد بلند خندید و گفت:باران!مگه میشه اون دختر کوچولوی خوشگل و ناز رو یادم بره؟پدر و مادر تو در حق من خیلی لطف کردن... بعد از یه مدت سوار چند تا قایق شدیم.من کنار همون دختر مو وزوزیه نشسته بودم.بعد از یه مدت سمت اون دختر برگشتم و گفتم:میدونی,من خیلی دلم میخواد باهات دوست بشم...من بارانم,باران زد...ولی...لطفا فکر نکن چون اصیل زاده ام آدم بدی ام ها!یه کمی نگاهم کرد و دستم رو گرفت و گفت:من هرماینی ام.هرماینی گرنجر(ویدا اسلامیه میگه هرمیون ولی خود اما واتسون میگه هرماینی).لبخند زدم و گفتم:از آشنایی باهات خوشحالم.
وقتی رسیدیم به هاگوارتز یه خانم به اسم پروفسور مک گونگال داشت ما رو گروه بندی میکرد.هری و اون پسره و هرماینی رفتن تو گریفیندور.دراکو هم رفت تو اسلیترین.وقتی داشت میرفت سمت میز به نیم نگاه بهم انداخت.من چون فامیلیم زد بود آخرین نفر بودم.بالاخره گفتن:باران زد!من آروم رفتم سمت اون چهارپایه و نشستم.کلاه رو که گذاشتن رو سرم صداش تو گوشم پیچید:اوه!خب...تو خیلی مهربونی...و وفادار...و خیلی عم شجاعی...و البته درسخون و نابغه...و البته هم زمان عطش و جاه طلبی زیادی داری...خودت بگو میخوای تو چه گروهی باشی.اسلیترین؟البته...اسلیترین! اسلیترین آخر رو با داد گفت.وقتی کلاه رو از سرم در آوردم آروم رفتم سمت میز اسلیترین که داشتن تشویقم میکردن و دراکو که با لبخند رضایت بخشی نگاهم میکرد.منم با لبخند اون سنجاق شنلی که دراکو بهم داد رو روی شنلم زدم.بعد نوبت سخنرانی های پروفسور دامبلدور شد.ولی به جاش فقط داشت میگفت:تا خر خره بخورید.اول یه کم متعجب شدم ولی بعد طبق بقیه ی بچه ها شروع کردم به خوردن شامم.احساس سنگینی میکردم.انگار یکی داشت نگاهم میکرد.ولی برام مهم نبود.بعد از خوردن شام آروم سمت اتاق مشترک اسلیترین راه افتادیم و وقتی رسیدیم پریفکت(یا مبصر)اسلیترین رمز رو گفت:خون اژدها! بعد در آروم باز شد.(عکس اتاق مشترک اسلیترین تو پوستره)من که خسته بودم اولین کاری که کردم این بود که رفتم سمت خوابگاه دختر ها و رفتم خوابیدم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)