ببخشید که دیر شد...بریم که بخونیم
همه جا سرد میشود و از شدت سرما استخوان های استوریا تیر میکشند تمام نور های قطار خاموش میشوند و تاریکی همه جا را فرا میگیرد ناگهان سایه سیاهی جلوی واگن می آید...یک دمنتور...نگهبان های آزکابان هرمیون با ترس میگوید:نه...لطفا دمنتور با یک حرکت دست در واگن را باز میکند و به سمت هری میرود و هاله ای از سمت هری به سمت دمنتور میرود تا اینکه آر.جی.لوپین به طور ناگهانی چشم هایش را باز میکند و می ایستد...او چوبدستی اش را به سمت دمنتور میگیرد و نور سفیدی از چوبدستی اش منتشر میشود که او را فراری میدهد و در همین موقع هری از حال میرود
همه جا دوباره روشن و گرم میشود لوپین با آرامش میگوید:نگران نباشید یکم دیگه به هوش میاد بعد از چند دقیقه هری چشم هایش را باز میکند استوریا:بهوش اومد هری آرام مینشیند و لوپین با لبخند یک تکه شکلات به سمت او میگیرد و میگوید:بخور...برات خوبه هری شکلات را از لوپین میگیرد و ناگهان نگاه لوپین به استوریا می افتد...لبخند غمگینی روی صورتش مینشیند ولی سریع آن را جمع میکند و میگوید:من میرم یک سر به راننده قطار بزنم...تا الان باید راه می افتادیم لوپین از واگن به سرعت خارج میشود و حتی یادش میرود که در را ببندد استوریا بلند میشود و در را میبندد استوریا:اون...حالش خوب بود؟ رون با کمی گیجی می گوید:فکر نکنم
هری با کمی تعلل میپرسد:کی جیغ زد؟ هرمیون:کسی جیغ نزد استوریا:مطمعنی که خوبی؟...شاید وقتی رسیدیم بهتر باشه که خودت رو به مادام پامفری نشون بدی هری:ولی یکی جیغ زد...یه زن بود رون:کسی جیغ نزد هری...هیچکدوممون نشنیدیم سه ساعت بعد آنها به هاگوارتز میرسند و بعد از یک سواری طولانی در کالسکه های خودران هاگوارتز به هاگوارتز میرسند اینجا استوریا از هری و رون و هرمیون جدا میشود...به هر حال او یک اسلیترینی بود و باید سر میز خودش مینشست...بعد از یک هم آوایی مسخره جادو آموز های پرفسور فیلت ویک نوبت سخنرانی پرفسور دامبلدور میشود
اسلاید اضافی
نظرات بازدیدکنندگان (0)