سلامممممم.دوستان تا الان پارت اول منتشر شده و خیلییییی دمتون گرم که هوام رو داشتین و فالوم کردین و البته اون قلب سفید رو قرمز کردین❤الانم این کار رو بکنین واقعاااا.خب چون پارت آخر بد تموم شد بدون معطلی بریم سراغ ادامه:
میخکوب شدم.برگشتم سمتش و گفتم:بله؟داشت با دکمه هاش بازی میکرد.بعد از یه مدت تو چشمام نگاه کرد و گفت:راستش...نتونستم این رو بهت بگم...خواستم بگم...تولدت مبارک,باران... حس جالبی داشتم,اینکه کسی بجز خانواده ام و آندیا و گیلبرت بهم تولدم رو تبریک میگفت هم احساس شوق داشتم هم تعجب,و نتیجه اش یه اخم ریز شد.انگار اخمم برای دراکو ناخوشایند بود,چون بلافاصله نگاهش رو از نگاهم گرفت.سریع خودم و اخمم رو جمع کردم و با لبخند گفتم:ممنون...راستی,تولد تو کِیه؟ انگار اونم تعجب کرده بود,چون زیرلب گفت:تا حالا کسی نپرسیده بود... گفتم:چی گفتی؟سریع گفت:هیچی...تولدم پنج روز قبل تر از توئه.با لبخند گفتم:پس تو پنج روز ازم بزرگتری؟چه جال... اما حرفم با صدای خانم مالفوی که گفت:دراکو,باران,کجا هستین؟قطع شد و سریع به سمت خانم و آقای مالفوی رفتم.چقدر شبیه عمارت ما بود اونجا!ولی وقتی وارد خود عمارت(داخلِ داخل عمارت😅)شدم سر تکون دادم و با خودم گفتم:به قول بابا هر گردی گردو نیست! خانم مالفوی دستی به موهای گیس کرده ام کشید و گفتم:عزیزم,چون فقط چند ساعت میمونی میری تو اتاق دراکو.چَشمی گفتم و با دیدن دراکو که به تقلید از رفتار دیشب من رفت سمت اتاقش و گفت:اتاق من از این سمته.بیا...لبخند کوچیکی زدم و دنبالش راه افتادم.
وقتی وارد اتاقش شدم از فضای تیره و سیاه اونجا هیچ تعجبی نکردم.آخه همه جای اون عمارت تیره بود.دراکو بی توجه به من فقط به دیوار تکیه داد و دست توی جیب کتش کرد(عکس دراکو تو اسلاید.البته شکلکی که دراکو گرفته رو بی خیال بشید😅)منم از جام تکون نخورده بودم چون نمیخواستم دست به وسایلش بزنم تا عصبی یا ناراحت بشه.بالاخره یه نیم نگاهی بهم کرد و گفت:بشین.من با لحنی که هم پرسش داشت و هم سعی برای آرامش گفتم:ببخشید,ولی دقیقا کجا؟یه آه کشید و به میز تحریر و صندلیش اشاره کرد.نشستم.بعد گفتم:ببخشید,ولی قراره تا چند ساعت آینده من فقط بشینم و تو هم دست توی جیب کنی و به دیوار تکیه بدی؟بالاخره آقای دراکو مالفوی زحمتی بهم داد و یه نگاه بهم کرد و گفت:بالاخره سوال خوبی پرسیدی.نه... متعجب شدم و گفتم:این نه یعنی چی؟
روی تختش نشست,طوری که رو به روم باشه.بعد گفت:تو چرا میخوای بری تو اسلیترین؟یه کم مکث کردم و گفتم:خب...چون نسل در نسل تو اسلیترینیم,چون ویژگی هاش رو دارم,و البته,یه حسی بهم میگه اونجا جای منه,نه گروه های دیگه...جوابی نداد.فقط زیرلب گفت:میدونستم...برای همین اون سنجاق شنل رو بهت دادم.بعد از یه مدت سکوت بهم گفت:چوب دستیت چیه؟بهش گفتم:چوب درخت آلبالو با مغز تک شاخ و انعطاف پذیر...یه کم با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:همه چی رو حفظ میکنی؟با یه خنده ی نیمه پشیمون گفتم:وای...ببخشید...راستش,آره...راستی,نمیخوای کتاب درسی هامون رو بخونیم,من موقعی که اتفاقی بهت برخورد کردم دو تاشون رو خونده... اما دراکو حرفم رو ناتموم گذاشت و گفت:وایسا...تو توی راه کتاب هایی که قراره امسال تازه درکش کنیم رو خوندی؟مطمئنی نمیری ریونکلاو؟
یه آه کلافه کشیدم و گفتم:نه نه...من معتقدم که قدرت و دانش و جادو و هوش یه چیزی هستن که باید همیشه با هم باشن...حالا مهم نیست...من اولین وردی که با چوب دستی انجام دادم به وجود آوردن گل...میشه سعی نکنی حرفم رو قطع کنی؟ اما اون بازم حرفم رو قطع کرد و گفت:ببینم,تو اولین جادوت به وجود آوردن گل بود؟این چه جادوییه؟ تا خواستم جوابش رو بدم صدای زنگ عمارت مالفوی اومد.سریع ایستادم و گفتم:یا مرلین...چقدر زود گذشت...خب,توی هاگوارتز میبینمت... سریع رفتم و با خانم و آقای مالفوی خداحافظی کردم و رفتم پیش پدر مادرم.برادرم با خنده گفت:پیش درا... اما من سریع نوک کفشش رو لگد کردم و گفتم:هیچی... و با مادر و پدرم به سمت عمارت راه افتادیم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)