روی شیشهها فوت کرد و بعد با انگشتهای کوچک و دوستداشتنیاش مشغول کشیدن نقاشی روی شیشهی بخارگرفته شد. من یک لیوان شکلات داغ سفارش داده بودم و او یک کاسه بزرگ بستنی. خوردن بستنی در سردترین ماه سال منطقی نبود… اما این آخرین درخواستی بود که پسرک کوچولوی جلوی من، یعنی تئو، داشت. او میخواست برای یکبار هم که شده در زمستان بستنی بخورد؛ آن هم بستنی توتفرنگی و طالبی. نقاشیاش که تمام شد، از جایش بلند شد و با زانو روی صندلی رفت. قدش بیشتر از این نمیرسید که روی شیشه نقاشی بکشد. دوباره روی شیشه فوت کرد؛ این بار عمیقتر و با شدت بیشتر. گویا فوت قبلیاش آنقدر ضعیف بود که با حرکتش از بین رفته بود. صدای نوتیف گوشیام آمد. مادر تئو بود. «آقای ونسان، لطفاً تا یک ساعت دیگه برگردید. میخوام در ساعات آخر زندگیاش پیش خودم باشه.» بدون اینکه جواب بدهم، گوشی را خاموش کردم. احساس کردم همین که در دلم گفتم «باشه» کافیست.
دو ساعت پیش فهمیده بودیم امروز، روز آخر زندگی تئوست. او مثل خیلی از بچههای شیطون و کنجکاو، وقتی داشتم با پدر و مادرش دربارهی این موضوع صحبت میکردم، فالگوش ایستاده بود و همهی حرفها را شنیده بود. حرفم که تمام شد، در آرام باز شد. تئو با آن لباس آبی و دمپاییهای ابری سبزرنگش وارد اتاق شد. کمی به چهرهی متعجب و ناراحت ما نگاه کرد و گفت: «میشه آخرین درخواستم رو بکنم؟» پدر و مادرش در سکوت بودند، اما من با لبخند سر تکان دادم. لبخند شیرین همیشگیاش را زد و گفت: «میشه امروز برم بستنی بخورم؟» جلو رفتم، روبهرویش زانو زدم، شانههای کوچکش را گرفتم و گفتم: «چه خوب… حالا دوست داری با کی بری؟ مادرت یا پدرت؟» تئو سر تکان داد و گفت: «با هیچکدومتون… میخوام با شما برم.» لبخند کمرنگی روی لبم نشست. در تمام سالهایی که بهعنوان دکتر کودکان کار میکردم، تئو اولین کودکی بود که دل خوشی از من داشت… و چه حیف که قرار بود اینقدر زود برود.
مادرش ژاکت و کلاه را تنش کرد و عروسک فیلیاش را دستش داد. تئو بچهی ساکتی بود و زیاد با آدمهای اطرافش حرف نمیزد، اما با فیلی فرق داشت. ساعتها با او حرف میزد و تمام رازهایش را در گوشش زمزمه میکرد. حالا من و تئو و فیلی در همان کافه نشسته بودیم. تئو بیصبرانه منتظر بستنی بود. شاید میترسید اگر کافهدار دیر کند، قبل از اینکه بستنیاش را بخورد، بمیرد. مرد میانسالی با سینی نزدیک شد. گفتم: «تئو، بشین… بستنی رو آوردن.» چشمهایش برق زد. با ذوق نشست و فیلی را محکم بغل کرد. مرد بستنی را جلوی تئو گذاشت و شکلات داغ را جلوی من. گفت: «بخور بچهجون، بستنیهای ما خیلی خوشمزهست. قول بده اگه خوشت اومد دوباره بیای اینجا، باشه؟» با بهت به تئو نگاه کردم. قرار بود چه واکنشی نشان بدهد؟ تئو اول به بستنی خیره شد، بعد سرش را بالا آورد و با لبخند گفت: «حتماً.» مرد لبخندی زد و رفت.
تئو بیدرنگ شروع به خوردن کرد. زمان برای او از همه باارزشتر بود. گفتم: «تئو، میشه یه سؤال ازت بپرسم؟» درحالیکه سعی میکرد از درجهی انجماد بستنی کم کند، سر تکان داد. پرسیدم: «تولدت کیه؟» قاشق را در ظرف گذاشت. فیلی را جلوی صورتش گرفت و با صدایی لرزان گفت: «فیلی بهجای تئو میگه تولد تئو امروزه.» جا خوردم. فیلی را پایین آورد. چشمهایش خیس شده بود. گفت: «سال پیش قرار بود برای تولدم بستنی بخورم، اما چون نگران حالم بودن اجازه ندادن. گفتن برای تولد بعدیم… و حالا تولد منه.» از خودم بدم آمد که چنین سؤالی پرسیده بودم. چرا روز تولد یک بچه باید بشود روز مرگش؟
گفت: «عروسکم افتاد پایین.» گفتم: «من میارمش. تو بستنیتو بخور… کمکم باید بریم.» زیر میز را نگاه کردم. نبود. از پشت میز بیرون آمدم. مرد میانسال گفت: «چی شده؟» گفتم: «یه عروسک گم شده.» گفت: «بذارید منم کمک کنم.» همان لحظه صدای برخوردی آمد. سرم را بالا آوردم. سر تئو روی کاسهی بستنی افتاده بود. با وحشت سمتش رفتم. تکانش دادم. مرد از زیر میز سرش را بیرون آورد و گفت: «بفرمایید، پیداش کردم.» اما دیر شده بود… او باید چند ساعت دیگر کنار پدر و مادرش میبود. باید بستنیاش را تمام میکرد. باید تا پایان روز تولدش زنده میماند. نمیدانم چقدر طول کشید تا صورتم خیس اشک شد. او را در آغوش گرفتم. فیلی را در بغلش گذاشتم. به سمت بیمارستان دویدم. اما دیگر همهچیز تمام شده بود.
جسم سردش را روی تخت گذاشتند. ملافهی سفید را رویش کشیدم. مادرش گوشهای ایستاده بود و فیلی را در دست میفشرد. من هم مثل کودکی تنها روی تخت نشسته بودم. وقتی میخواست برود، صدایش کردم. گفتم: «خانم مرند… یه درخواستی داشتم.» با صدایی خسته گفت: «درخواستی؟» به عروسک اشاره کردم. «میشه اون عروسک رو به من بدید؟» نگاهی به فیلی انداخت. عروسک را به صورتش چسباند، بویید… و با لبخند به من داد. آخرین جملهای که گفت این بود: «تئوی دوستداشتنی من… تولدت مبارک.»
آن روز گذشت. فیلی شد عروسک من. بعد از تئو، صدها بیمار دیگر آمدند. هیچکدام دل خوشی از من نداشتند. شاید بهتر هم بود. شاید سرنوشت این بود که کسانی که مرا نمیخواهند، بهبود پیدا کنند و آنهایی که دوستم دارند، بروند. کافهای که تئو در آن بستنی خورده بود، به یادش نقاشیهای روی شیشه را تراشید و نگه داشت. و من هنوز هم وقتی از آنجا رد میشوم، صدای خندههای تئو را میشنوم… گویا او واقعاً به قولش عمل کرده بود.
تروخدا ادامه اش بدههههه
حداقل روحش بیاددددد
ببین.. نمیشد حداقل بستنیش رو بخوره؟!
😭
من و افسردگی؟
نه این محاله...
نه بابا ، اشک چیه ؟💀
وااییییییییی.خیلی غیر قابل توصیف بود.
بغض گلوم رو گرفته...
خداقوت بهت سازنده🌸
منظورت چیه من اصلا هم گریه نمیکنم
خیلی قشنگ بود😭
خیلی قشنگ بود
ادم حسابی ، من الان دارم گریه میکنم