چشم هایش؟ اوه، سوال خوبی بود. میدانی، آنها خیلی جالبند؛ در روز آبی روشنند، به قدری روشن که حتی شاید کورت کنند. با دیدنش، یاد اقیانوس می افتی، یاد لایه های بالایی زیر آن پهنه آبی، همان هایی که با حیوانات آبزی آرام و مرجان های رنگی پر شده. آنجا سرزنده و زیباست، و حس خوبی به انسان میدهد، جوری که دلت میخواهد برای ابدیت در آن پرسه بزنی؛ چه بسا که بیهوده باشد.
گرچه، گاهی اوقات هم هست که چشم هایش به اندازه لبه بین دریا و آسمان، مبهم و دور میشوند؛ و تو نمیتوانی بگویی که کجاست، یا به چه چیزی فکر میکند. در آن لحظات، اضطرابی عجیب وجود تو را میگیرد، انگار چیزی گم کرده ای که بیش از حد مهم بوده. میخواهی تکانش دهی، بلکه به خودش بیاید و از دنیای افکارش خارج شود، و چشم هایش دوباره بدرخشند.
ولی میدانی، گاهی اوقات هم هست که اندازهٔ آسمان، عمیق و دست نیافتنی میشوند؛ این بار غیر قابل تحمل نیست، اما به اندازه قبل هم روشن نیست. انگار چیزی به سختی فکرش را در بر گرفته، و آدم میخواهد که به آنها خیره بمانی، بلکه بفهمی که چه چیزی در ذهنش میگذرد؟ گرچه اکثر اوقات، این کار غیر ممکن است، چرا چشم های او به اندازه خودش میتوانند دروغگو باشند. هر وقت که به این حالت در می آیند، تو هیچوقت نمیتوانی دقیق مطمئن باشی که احساس موجود در چشم هایش دروغ است یا راست.
راستی، درمورد چشم هایش درون شب گفتم؟ آن ها در شب، تیره تر میشوند؛ انگار که چیزهای تاریک تر و مرموزتری نسبت به هنگام روز در آنها نهادینه میشود. درست مثل تاریکی ای که در هنگام گرگ و میش میبینی؛ کسی نمیفهمد که دقیقا چیست، تاریک است یا روشن؟... گرچه، هنوز هم زیباست، و هنوز هم میل به نزدیک تر شدن، و درک آن هست و هنوز هم میخواهی بهتر آن را ببینی.
وقتی چشم هایش به آن حالت گرگ و میش درمی آیند، درست مثل حالت آسمانیشان، نمیتوانی درست بفهمی چه در ذهنش میگذرد، به چه فکر میکند، اصلا به چیزی فکر میکند یا نه؟ فقط آن حالت یکنواخت، ثابت، دست نیافتنی و دور؛ انگار که هیچوقت دیگر نمیتوانی به او برسی. اما این درست نیست، میتوانی، و هنگامی که میرسی آنها نیز کم کم، بیشتر به سمت آن آبی اقیانوسی میروند؛ اما، این بار با روز متفاوت است، و به اقیانوس در شب میماند. همان آبی تیره ای، که گرم و مهربان است و روحت را نوازش میکند؛ همان آبی تیره ای، که هنگام گریه کردنت چشمت را میگیرد و بی اختیار به آن خیره میمانی، و بعد از چندی ناگهان متوجه میشوی که قلبت آرام گرفته. خیلی زیباست، خیلی بی نقص است.
شنیده ام که به آن آبی، آبی نیمه شب میگویند؛ اما این حقیقت ندارد، چراکه نیمه شب سرد و تنهاست اما چشم های او گرم، رویایی و امن اند. وقتی به آنها خیره میشوم، انگار چیزی در قفسه سینه ام گرم میشود، انگار پروانه ها در دلم پرواز میکنند، انگار که در ریه هایم گل های رز رشد میکنند، انگار که ذهنم پرواز میکند و دیگر هیچوقت برنمیگردد؛ و نه فقط برای آبی نیمه شب چشم هایش، بلکه برای تمام آبی های دیگرش، برای تمام حالت چشمانش، برای تمام وقت هایی که نگاهم میکند.
عالییی:)))))