welcome to my story
معرفی شخصیت: 🕵️♂️ کارآگاه پارک جیسوک · سن: ۳۸ سال · ویژگیها: کارآگاه عالیمرتبهٔ کرهٔ جنوبی، ۷ سال درگیر پروندهٔ قت•لهای زنجیرهای حلنشده. وسواسی، افس•ردهخو، اما فوقالعاده باهوش و دقیق. رابطهٔ شکنندهای با خانواده دارد (مادرش هنوز نگرانش است). اعت•یاد به کافئین و بیخوابی مزمن. · نقش در داستان: او کسی است که به طور تصادفی کتاب «هوانگ سونگمین» را پیدا میکند و کمکم میفهمد نویسنده همان قات•ل است
معرفی شخصیت: هوانگ سونگمین · سن: ۳۴ سال · ویژگیها: نویسندهٔ باهوش، منزوی و وسواسی که کتابش را با دوربینهای ریز جاسازی کرده تا خوانندگان را زیر نظر بگیرد. قربان•یانش کسانی هستند که با کتاب بیاحترامی میکنند (مثلاً صفحات را پاره میکنند، روی کتاب نوشته مینویسند، یا آن را به عنوان وسیلهای بیارزش میبینند). او خود را «پاککنندهٔ بیفرهنگی» میداند. · نقش در داستان: او از طریق دوربینها کارآگاه را زیر نظر میگیرد و ممکن است او را به عنوان «خوانندهٔ متفاوت» یا «تهدید» در نظر بگیرد.
(کارآگاه پارک جیسوک) «شهر بوی جنایت و خون میده و من هم باید اول جسد رو متلاشی کنم و مجرم رو پیدا کنم.» بوی تند قهوه شامهام را میسوزاند و مرا وادار میکند خود را برای بار ششم در روز، مهمان قهوه کنم. کاغذها زیر دستانم جیرجیر میکنند و زیر عرق دستانم خیس میشوند. «هفت سال هست که این پرونده را نتونستم به عنوان کارآگاه عالیمرتبهٔ کرهٔ جنوبی حل کنم… واقعاً که.» مجرم هوش خوبی دارد که اکنون به دام و چنگ عدالت نیفتاده است.
در همان هنگام که بر پاهایم تقلا میکنم که کمی بیشتر وزنم را تحمل کنند، کتابخانهٔ کوچکی را در میان چراغهای چشمکزن ماشینها میبینم… «شاید بتونم یکم با دوست قدیمیام گپ بزنم.» با اکراه و کمی شوق به کتابخانه میروم. بوی کتابهای نو کتابخانه، مرا یاد دوران جوانیام میاندازد؛ آن زمان که هنوز در پاسگاه آموزش نظامی میدیدم و شب و روز پروندهای حل میکردم. نگاهم به قفسهها میافتد. «ادبیات نه… روانشناسی نه… پیداش کردم!… جنایات و مکافات!»
کتابی را از بخش جنایات و مکافات برمیدارم و آن را کمی ورق میزنم… از هوای جهان محروم میشوم. با رخ رنگپریده همچون پنیر گندیده و دستانی که همچون برگ پاییزی میلرزند، مینگرم. صدای ضربان قلبم در گوشم آواز میخواند. «…خدایا… این… توصیف… این حرفها… این مکانها… دقیقاً همین اول پرونده هست…»
افکار در ذهنم طنین میاندازد: «یه شاهده؟… یا خود مجرم؟… یا یه کارآگاه دیگه مثل خودم؟… نه، منطقی نیست کارآگاه باشه… بذار بررسی کنم… صبر کن…» با دستانی لرزان، کتاب را در محل میگذارم و سریع، همچون آدمی که برق گرفته باشد، پرونده را ورق میزنم… «نه… اشتباه نمیکنم.»
کتاب را دوباره در پینههای خیس و سفت دستم قرار میدهم و هر سطر… هر نقطهای که به کار برده باشد را با دقت تمام میخوانم. در این میان، خندهای از گلویم میپرد — با آن که نوشتهها اصلاً خندهدار نیستند. «وای، مامان اینجا بود میگفت: “پسر جون، با این دقت درس میخوندی، الان با خون سر و کار نداشتی!”» با بهت و شگفتی کامل، از نوشتهها به سقف چشم میدوزم. هوا را استشمام میکنم؛ آلودگی هوا را در سینهام به آغوش میگیرم و دوباره نگاهی به کتاب میاندازم.
«هوانگ سونگمین… اسم قشنگ، با کتاب شاهکار… قیمت؟… ۲۳۴۰۰ وون؟… شوخی میکنی؟ خیلی کمه!… انگار میخواد همه کتابش رو بخونن.» عجیب است… عجیب. «دقت کردی وقتی یه کلمه رو زیاد بگی، کمکم معنا رو از دست میده؟… بذار مثال بزنم… عجیب.» دارم دیوانه میشوم و با خود گفتمان راه انداختهام — با شغل و وضعیت فعلی، به طرز باورنکردنی، همچون اینک که بعد از باران خورشید میآید، طبیعی است… گویا نویسنده از همین ورق نازک بر من چشم دوخته است…
این نام همچون عقربی است که به دستم نیش سوزناکی میزند. کتاب را از آنِ خود کردم — نه به عنوان یک جوان پرشور یا معلم فلسفه، بلکه به عنوان شکارچی که دارد طعمهاش را میسنجد.
همان وقت که نام را خواندم، تنها چیزی که دانستم آن است که تنها شکارچی شهر من نیستم — یا شکارچی همانند خودم است که دارد قد و اندازهٔ طعمهاش را میسنجد، یا نویسندهای متوهم و دیوانه.
مرسییی ناظر جون💖😭
وای چقد باحال بودد😮
ممنونم نظرت لطفه💖😭✨
زیبایی میبینم😭🤍
به زیبایی شما نمیرسه بانو💖😭
😭🛐🛐
مرسییی 😭💖✨
چه قشنگگگ خسته نباشی
ممنونم بانو💖😭
💞💞
🛐🛐🛐
لطف داری✨😭