تا حالا شده شیفته ی صحنه ای از طبیعت بشید؟ ستاره ها؟ دریا؟ کوه یا صحرا؟ وقتی بچه بودم، داستان های کوچیک و بچگونه ی زیادی مینوشتم.. ولی حالا کمی به این فکر افتادم که یک ورژن گسترده تر ازشون بسازم و باهاتون به اشتراک بزارم تا که شاید ما هم با امواج دریا همدل بشیم.
[در لحظه ای از روز های گذرای این کهکشان، ستاره ای درخشان و کوچکی میان دیگر زیورآلات آسمان زندگی میکرد. ستارگان از قرمز و زرد تا آبی و بنفش کنار هم بودن؛ با اینحال ستاره ی کوچیک، ستاره ای سفید رنگ بود که در آسمان خود را تک نشان میداد.. سراسر ستاره و سیارات آن ستاره کوچیک را ستایش میکردن، گویا رسوای آن معصومیت ستاره یک کوچک شدند.. تا اینکه یک روز، ستاره ی کوچک شیفته ی سیاره ای سنگی شد و تصمیم گرفت که با اون دست دوستی دهد و به همین منظور از مدار خود خارج شد؛ اما همینقدر کم آگاه بود، که به محض خروج شروع کرد به سقوط و نور سفیدش حین سقوط به خاموشی رفت و مثل شهابی در زمین سقوط کرد. گویا که ترک اون از حماسه های غمناک باشد، ستاره ها و فرشتگان گریستند و این گونه بود که آن سیاره را آب فرا گرفت و ستاره ی کوچک همانطور خاموش، زیر گودال بزرگی از آب به نام اقیانوس، دفن شد..]
"لومِن.. به نظر من تو خیلی خیلی شبیه ستاره ی سفیدی!" "ج-جانم؟.." "تو همونقدر روشن و مهربونی که نمیتونم با بقیه آدما مقایسه ات کنم.. تقریبا مقایسه کردن، اشتباه به نظر میرسه!" پسرک با ذوق سری به نشونه ی تایید تکون داد و کتاب داستان-همراه با تصویر های رنگارنگش- رو به قفسه ی سینه اش تکیه داد و دکتر جوان در حالی که داشت زخم روی گونه ی پسربچه رو با دستمال الکلی ضدعفونی میکرد، نفسی سر داد و لبخند زد. "این باعث نمیشه که من از اینکه به جای ناهار، آبنباتای خانم کلارینت رو خوردی چشم پوشی کنم." "اما مامانبزرگ کلارینت همیشه میگه یکی دوتا چیزی نمیشه.." لومن لبخند شیرین و گرمی تحویل پسرک داد و آرومی لپش رو کشید (و سپس شروع به نوازش موهای پسرک کرد.) "یکی، یا دوتا، ولی با صحنه ای که من دیدم؟ نصف جعبه شکلات و آبنبات ها خالی شده بودن.. و حین فرار شبیه به کسی نبودی که فقط یکی دوتا آبنبات کش رفته، ویکتور." "..همف." "..مردای واقعی هیچوقت دروغ نمیگن!"
اون جمله پسرک رو کمی به فکر فرو برد.. سرفه ی کوچیکی کرد و بعد دست به سینه روش رو اونور کرد. "خب.... شما.. عا.. درست میگی.... گمونم شاید.. بیشتر از یکی دوتا.." لومن به آرومی لبخند زد و جواب داد. "به جاش ازت میخوام در جبران اینکار، کل سبزیجاتی که توی ظرفته بخوری.. باشه؟" "مثل یک مرد پای حرفم باقی میمونم!" "آفرین پسر خوب.." دکتر به آرومی از کنار تخت بلند شد. موهای کوتاه و سرمه ای رنگش توی رگه های پرتوی خورشید میدرخشید و لایه ی موی طلایی رنگی که پوشیده شده بود، نمایان شده بود. چشمای طلاییش روی نوشته های دفترچه اش هم زمان با جملات نوشته شده رژه میرفت و با دست دیگه به آرومی روی زانوش ضرب گرفته بود. صدای دریا تا حدی بهش آرامش میداد.. واقعا کار کردن به عنوان یک دکتر در کنار یک فانوس دریایی و بندر دور افتاده رو دوست داشت، هرچند بیشتر افرادی که ازشون مراقبت میکرد؛ فقط سالمند هایی بودن که کلیسا برای مراقبت شدن به اونجا فرستاده بود. پلکای خسته اش برای لحظه ای روی هم موند.. گویا لحظه ای با صدای موج های دریا همسو شد. ویکتور، پسرک نامه رسانی که برای دو هفته در این درمانگاه حبس شده بود، مکث کرد و با چهره ای نگران به دکتر خیره شد. "..مطمئنی که نمیخوای کمی دراز بکشی و استراحت کنی..؟ الان دیگه طرفای غروبه و تو این سه روز خیلی کار کردی.." "حالم خوبه.. هنوز چند نفر هستن که نیازه بهشون رسیدگی کنم.." "تو هر روز داری همینو میگی! دیروز هم همینو گفتی، و پریروز، و روز قبل ترش، و روز قبل تر از قبلی—" "خب، اینم از داروهای امروز.. احتمالا تا فردا جفت زخم روی گونهات و وضعیت معدهات به حالت قبلیش برگرده."
دکتر به ارومی پتو رو روی پسرک کشید و لبخند گرمی تحویلش داد و بلند شد.. به عنوان یک دکتر، یونیفرمش شبیه یک اشرافزاده ی شمال شرقی بود. کت بلند و سرمه ای داشت و دستکش و دستمال گرد سفیدش ترکیب رنگی قشنگی توی نوع لباسش ایجاد میکردن؛ با اینحال.. اون فقط یک دکتر عادی بود. چطور میتونست آدم خاصی باشه؟ اون با خودش همچین فکری میکرد.. و البته که از زندگی توی سایه ها خیلی راضی بود. پرده ی اتاق رو کشید و با خدافظی کوچیکی، از اتاق به بیرون قدم برداشت.. بوی نسیم دریا با برخاستن شب، بار دیگر عطر محبوب ساحل و صخره های نمکی شده بود. امشب، فقط امشب، تصمیم گرفت که شاید قدم زدن توی ساحل ایده ی چنان بدی نباشه که ذهن خسته ی اون رو ترمیم ببخشه.
از نحوه روایت و توصیفت خیلی خوشم اومد
عالی بود
💘👌🏻
فرصت
مرحبا
😌