از پست قبلی حمایت شد و واقعا انتظارش رو نداشتم؛ ازتون ممنونم.. اوایل داستان شاید خیلی شمارو جذب نکنه، با اینحال من تلاشم رو میکنم که هرچه زودتر به اون بخش جذاب داستان برسم.. خوشحال میشم من رو در این سفر همراهی کنید~
قدم زدن در ساحل در حالی که ستاره ها به او چشمک میزنن کمی حس تازگی به او میداد - هرچند، بیشتر از حس تازگی، این حس سرما بود که داشت به وجودش مثل گربه ای سمج چنگ میزد - و همینطوری به قدم زدن ادامه داد. دفترچه اش رو از جیب داخلی کتش در آورد و با رواننویس شروع به نوشتن کرد؛ اما ناگهان نجوای آشنایی توجه دکتر رو به خودش گرفت. مشخصا، اگه در دنیای امروزه کسی بهتون بگوید من یک نهنگ شاخ دار ملاقات کردم تا یک هفته به ریش او میخندید و به عقل سلیم او شک میکنید؛ و این مَرد جوون نیز تا سال های پیش به همین عقیده دل خوش کرده بود. اون هر شب میتونست نجوای خفیفی از وال های آبی بشنوه.. موجودی حتی کمیاب تر از نهنگ های تکشاخ که به صورت گروهی توی بخش سرد و شمالی قاره زندگی میکنن. با اینحال، میدونست که اگه جایی این موضوع رو مطرح میکرد فقط اونو به تمسخر میگرفتن.. وال های این قاره تقریبا کاملا منقرض شدن، اون فقط توهم زده بود. این چیزی بود که همیشه به خودش گوشزد میکرد. "همه ی ما ترجیح میدیم که بعضی چیزا فقط یک خیال و گمان باقی بمونن.. نه؟"
"اهاااییی خونه دار و بچه دار! خاص و عام و داد! مجله! بفرمایید روزنامه!! مشارکت اوردر با اپوکالیپسشن، سر خط خبر ها! اقایون، خانم ها!" با صدای بلند مجله فروش، روز دیگه ای در درمانگاه شروع شد. لومن به آرومی رواننویس رو کنار گذاشت و نفسش رو بیرون داد. اون بابت نامه های قدردانی که از طرف خانواده ی بیمار ها بهش ارسال میشد گلایه ای نداشت، اصلا؛ با این حال؟ نوشتن تمامی جزئیات شرایط حال یک بیمار به خانواده یکی از سخت ترین مواردیه که یک دکتر مجبوره باهاش دست و پنجه نرم کنه، اون میتونه بگه که پیرزنی که هفته ی پیش به درمانگاه فرستاده شده دیسک کمرش گرفته و احتمالا نیاز داره تا چهار هفته بستری باشه یا پیرمرد ماهیگیر تقریبا رگ دستش رو با لبه ی قلاب پاره کرده پس نیاز داره تا وقتی رگ جوش میخوره و پوست ترمیم میشه نگهش دارن؛ با اینحال کو گوش شنوا؟! در این مورد، اون باید هفتاد درصد نامه رو از کلمات مهرآمیز و انگیزشی پر کنه و در بند پایانی از درگاه سنتینال (خدا) ی آسمان دعایی بنویسه و برای خانواده آرزوی صبر بیشتری کنه. اون شغلش رو به عنوان یک دکتر دوست داشت، با اینحال این دلیل نمیشد که از سختی هایی که پشت سر میزاشت، با خوشی یاد کنه.
با صدای اروم "تق" گذاشته شدن فنجون چای ریحون روی میز، از دریای افکارش بیرون اومد و سرش رو بلند کرد و لبخند گرمی رو تحویل شاگردش داد. اسپارا (sparra) یک دختر هجده ساله بود که توی یتیمخونه بزرگ شد؛ با اینحال.. چند سال زیر دست لومن برای دکتر شدن تعلیم دید. دخترک لبخند ریزی زد و نگاهش رو روی کوه هولناک نامه ها قفل کرد. چه منظره ی ترسناکی.. "میدونید دکتر؛ شاید باید اجازه بدید من اون نامه هارو براتون بنویسم." "ایرادی نداره، اسپارا.. در هر صورت اونا انتظار دارن که نامه مستقیما از طرف من باشه." "...ولی من میتونم امضاتون رو جع—.. قرض بگیرم!" "شنیدم چی گفتی." دکتر جرعه ی کوچیکی از چای نوشید و نفس عمیقی کشید. خستگی دیشب هنوز سر جاش بود.. از مسخره ترین لحظات، لحظاتیه که شما استراحت میکنید ولی خستگی تصمیم میگیره که نه! من جام راحته!! اینطور فکر نمیکنید؟ اسپارا اخم کوچیکی کرد و بعد از پشت صندلی لومن رو گرفت و به عقب کشید، حرکتش آروم بود، ولی به اندازه ای ناگهانی و بی مقدمه بود که مرد جوان با جرعه ی چای به سرفه بیفته. با چشم های متعجب به دخترک خیره شد و لبخند شرمنده و دستپاچه ای زد. اتفاقی افتاده بود؟.. "..عا.. چیزی تورو آزار میده، اسپارا؟..—" "بله. وضعیت شما."
لومن حین صاف کردن گلوش سرفه های ریزش رو خوابوند و به شاگردش که الان به طرز عجیبی کلافه به نظر میرسید خیره شد. "..میشه بیشتر راجبش توضیح بدی؟-" "شما خودتون رو توی این درمانگاه حبس کردید انگار که به اینجا تبعید شدید!! یخورده برید توی آفتاب— یخورده برید توی شهر گشت و گذار کنید! یخورده از حقوقتون خرج کنید! نه برای خریدن دارو." لومن میخواست حرفی بزنه ولی به محض اینکه فنجون چای خالی به چشم اومد، تموم شد. اسپارا استینی بالا زد و دکتر رو از شونه ها گرفته و به جلو هل داد و مشخصا اون رو تا در خروجی راهنمایی کرد و با لبخند پررنگ و درخشانی ادامه داد. "هیچ اما و اگری وجود نداره! امیدوارم روز فوقالعاده ای داشته باشید~ تلاش کنید کمی چهره ی مردم رو ببینید!" ..در بسته شد. ...جدی در بسته شد؟ دکتر در حالی که در عجب و حیرت پلک میزد، به مردمی که در خیابونای ریناسیتا، شهر جشن و سرود، قدم برمیداشتن خیره شد. ...شاید امروز باید با بیرون شدن از درمانگاه خودش کنار بیاد و یک مرخصی خطابش کنه.. مگه چقدر میتونه بد باشه؟
زیبا بود
اسپاراییدم🥹
به درخشیدن ادامه بده، مادام زانی!
*گیف فیبی درحال چرخیدن*
نازی))
پت پت*
عالی بود
به لطف حمایت های شما!