پارت دوم داستان
سیریوس که حالا دیگر نمی توانست ساکت بماند، این باز با صدایی که کمی بلند تر از زمزمه بود، فقط در حدی که میسا حرفش را بشنود، گفت: -میسا، بس کن.....خودتو دوباره درگیر نکن..... میسا که حرف سیریوس را نشنیده گرفت و حتی رویش را هم از نگاه ولبورگ بر نگردانده بود، در جواب ولبورگ گفت: -فکر می کنم تو بیشتر از من از این کارا خوشت میاد. ولبورگ که دیگر حالا چوب دستی اش را در دست گرفته بود و از خشم بر افروخته بود، گفت: -یا همین الان بر میگیردی به اتاقت، یا دوباره مجبوریم همون راهو بریم...
میسا که همچنان هم به ابرو نیاورده بود و چهره اش همانقدر بی تفاوت بود، گفت: -تو که اول تا آخر میخوای همون کارا رو بکنی، حالا یا من یا سیریوس، چه فرقی داره دق دلیتو سر کدومون خالی کنی؟ ولبورگ که از خشم بر افروخته بود، با صدایی آرام و گرفته گفت: -شما جایگاه خودتونو فراموش میکنین، و من باید اونو به شما یاد آوری کنم. میسا که انگار داست دربارهی چیزی بدیهی حرف میزد گفت: -یا شایدم فقط از شکنجه کردن افرادی که مثل عروسک خیمه شب بازیت نیستن لذت می بری.... ولبورگ که دیگر صبرش داشت به جوش می آمد، با صدایی که بلند تر از آنچه انتظار داشت بیرون آمد، گفت: -دیگه بسه! یا همین الان میری به اتاقت یا... -یا چی؟
یا شاید بهتر باشه یه سری چیزارو با روش متفاوتی بهت یاد آوری کنم. -مثلا؟ سیریوس که طوری به نظر میرسید انگار دقیقا میداند چه هرج و مرجی در پیش است، گفت: -میسا، بسه....دوباره خودتو تو دردسر ننداز.... ولبورگ که دیگر تحمل نداشت، مچ دست میسا را محکم گرفت و او را به سمت اتاقی در آن طرف راه پله کشید. -بهتره که با من بیای. میسا که عین خیالش هم نبود گفت: -باشه خودم میام نیازی نیست بکشیم. ولبورگ میسا را به اتاقی در آن طرف راه پله برد و همین طور که میسا را به داخل برد در اتاق را بست. میسا که از قبل تا ته ماجرا را خوانده بود، باز پرسید: -خب؟الان اومدیم اینجا که چیکار کنیم؟
ولبورگ که از خشم بر افروخته بود گفت: -که به تو رفتارتو یادآوری کنیم.... -کدوم رفتار؟گفتن حقیقت؟ گفتن نظرم؟ دفاع از برادرم؟ ولبورگ که دیگر صبرش تمام شده بود،چوب دستی اش را بالا برد و با حرکتی در هوا، خط زخم نازکی روی گونه و بالای پیشانی میسا ایجاد کرد، میسا همانطور که شوکه شده بود،ساکت ماند. ولبورگ که حالا دیگر از خشم بر افروخته شده بود، با صدایی آرام گفت: -فکر کنم الان منظور منو بهتر متوجه بشی. میسا که حالت شوکه ی صورتش دوباره جایش را به لجبازی وسواس گونه اش داده بود، دوباره به او نگاه کرد و طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، گفت: -درباره ی؟
ولبورگ آهی از روی خشم کشید و گفت: -دوباره صبر منو امتحان نکن. -و اگر بکنم....؟ ولبورگ که دیگر هیچ صبری برایش نمانده بود گفت: -بار آخره دارم بهت میگم، با همین الان میری به اتاقت، یا عواقبشو میبینی. میسا با همان گستاخی و لجبازی قبلی گفت: -اگر نرم چی ؟ ولبورگ که دیگر نمی توانست جلوی خودش را بگیرد، چوب دستی اش را بالا برد و با صدایی تنها کمی بالاتر از فریاد گفت: -کروسیو! میسا قبل از اینکه حتی متوجه بشود، چنان در درد میپیچید که گویی تک تک عصب هایش آتش گرفته باشند. همانطور که پاهایش میلرزید قدمی به عقب رفت و لبه ی میزی در کنارش را گرفت.
ولبورگ چوب دستی خودش را پایین آورد و در حالی که به میسا نگاه میکرد گفت: -حالا دیگه برگرد به اتاقت. میسا که همچنان طوری در درد بود گویی به هر نقطه از بدنش چاقو خورده بود، دیگر بحثی نکرد و به آرامی از در اتاق بیرون رفت و در راهرو پیچید تا به اتاقش برود. وقتی به جلوی در اتاقش رسید، به آرامی در را باز کرد، داخل شد و در را بست. همین که در را بست چنان زانوهایش افتاد و روی زمین نشست که انگار دیگر پاهایش توان نگه داشتنش را نداشتند.
فرصت
وای حیلی خوب بود فقط زود به زود بزار باشه
مرسی💞💓
به خدا من میزارم دیر منتشر میشه😥
خیلی خیلی عالیییییییییب بود
به میسا حسودی ام شدددددددد
مرسییییی💓💞
🦋🦋
💝💝
خیلی خوب بود، فقط پارت اولش هنوز منتشر نشده ظاهرا، ولبورگ کیه؟
آره نمیدونم چرا رد شده دوباره میزارن الان
ولبورگ هم مادرشونه باز پارت اول منتشر بشه بهتر متوجه میشی
همون ولبورگا