داستان کوتاه:)
زندگی ام داشت غروب می کرد. عصرگاه اش فرا رسیده بود. مرگ داشت مرا می پایید. ردای مشکی و خون آلودی بر تن کرده بود. با آن چشمان نافذ و تهی از احساس، آن سوی دریا به من خیره شده بود. نباید زیاد منتظرش می گذاشتم.
آدم های زیادی را به دریچه زندگانی ام راه دادم. آدم های با نقش و نگار های چشم فریب. با درون زنگ زده، با ته مایه نیرنگ. سرنوشت بیشترشان اینطور رقم خورد که آشکارا از صفحه هستی ام محو شوند. تنها آمدند تا مرا در قعر خود فرو بکشند. بعد بی آنکه کاری برایم بکنند، فقط رفتند.
چشمانم انتظار کشیدن را خوب بلد بود. اما مامور مرگم اینطور به نظر می رسید که وقتی برای این کار ندارد. سیاهی چشمانش مرا یاد کسی می انداخت. تنها کسی که شاید از رفتنم غم زده می شد. باید مرا ببخشد. طاق در را از جا کندم با چشمانم. اما نیامد.
نگاهم را پیش رویم دوختم. پرتو های زرین آفتاب خبری از حالم نمی دانست. در اوج عظمت و شکوه، خود را روی مواج ناآرام دریا می انداخت. خیال می کرد این کار به روح ناآرام دریا تسلی می بخشد؟!
برای آخرین بار لبخند زدم. پایانم هر چقدر دلگیر، اما باید پرشکوه به نظر می رسید. پاهای یخ زده ام را در آب فرو بردم. آب سرد برای روح منجمدم گرم بود، خیلی گرم. لبخندم جان گرفت و به درون آب فرو رفت. آخرین فکری که به ذهنم رسید این بود؛ نکند بعد از مرگم، او باز گردد؟
فکر کنم چندمین بار خوندمش بازم خیلی قشنگهه
به شدت زیبا بود
آفرین👍
عالییی
ولی خدایی نمدونم چرا احساس همدلی کردم با داستان بعصم گرفت
در نوشته هات میتونم نفس بکشم زن
🥹🧡
خیلی قلم زیبایی داری بانو:))))
مرسی🧡
همانطوریکه تصمیم گرفتهام روز یکشنبه از پاریس خارج خواهم شد، ترن ساعت شش و سی و پنج دقیقه را میگیرم و به کاله میروم،آخرین شهری که از آن گذشتی،انوقت آب آبی رنگ دریا را میبینم، این آب همه بدبختی ها را میشوید و بعد همین موج های دریا آخرین افکار مرا با خودش خواهد برد،چون به کسی که مرg لبخند بزند، با این لبخند او را به سوی خودش میکشاند، لابد میگویی که او چنین کاری را نمیکند ولی خواهی دید که من دروغ نمیگویم، بوsه های مرا از دور بپذیر.
اودت لاسور.-
"تکهای از کتاب صادق هدایت"
_
فقط یهو این به یادم اومد
بی نهایت زیبا بود🥹🧡
✨
خیلی قشنگ بود انگار داشت حس این روزای منو توصیف میکرد..
خیلی قشنگ بود:)
خیلی زیباا
فرصتتت گشنگ بود متنتتت