
چند قسمت داستان

چند روز بعد)پسر عموی نیوان با خونسردی جمله را تکرار میکند:«پس پلیس ها چهار تا از انبار های مهم را بستند»با تاسف به اطراف نگاه میکند و میخنده:«آنها حتی نمیدانند که اسلحه هایی که دست میگیرند از آن انبار بیرون آمده»به زیر دستش که خبر را توضیح داده نگاه میکند:«کار نیلا است.شک دارم فقط خودش به ایستگاه قطار آمده باشد،چون دفعه ی قبل برای انجام دستور مرد.زیر نظر گرفتن اش هم فایده ای نداشت.آن حتی توی آن خانه ی مجللی که ساخته زندگی نمیکند»

رشته های نازک جدیت نمیگذار کلمات زیر دست به شوخی گرفته بشود:«متوجه ی مطلبی شدیم»زیر دست یک لبتاپ را روی به روی رئیس اش میگیرد:«این قسمت را نگاه کنید،فیلم دور بین مدار بسته را به دستگاه سنجش پیشرفته ی نوع aدادیم آن تایید کرده که روحی که توی وجود نیلا است،روح یک دختر هفت ساله است..»رئیس اش با تعجب به صندلی اش تکیه میدهد:«چی؟»زیر دست دوباره تکرار میکند:«کسی که امروز در حال جنگیدن با آن هستید،هفت سال بیشتر ندارد!»

زیر دست عکس دخترک را به رئیس اش نشان میدهد:«آن دختر آرامی هست.بزرگترین مسئله ی زندگی اش قبل از این شکستن اتفاقی دندان همکلاسی اش هست».رئیس آهی از تعجب میکشد:«هرجایی که متعلق به هویت آن دخترک هفت ساله است بررسی کنید،اگر از زیر دست خودم شکست بخورم..خیلی دلپذیر تر از یک دختر بچه است که بلد نیست خودش را حرکت بدهد»

دخترک با فاصله و از روی دلتنگی به مدرسه اش نگاه میکند،عاطفه در حال صحبت بود..:«فاضله دیگر اینجا پیدایش نشده و از خانه فرار کرده،شاید آن باعث شد دندانم بشکند ولی من الان نگرانشم.»دخترک لبخند زد و نزدیک تر شد.کنار عاطفه ایستاد:«حالت خوبه عاطفه»عاطفه به امید دیدن فاضله برگشت تا شخصی که حرف زده را ببیند،و با دیدن دخترک از ترس روی زمین افتاد:«ن،ن،نیلا..قاتل پسر شهردار»شروع به جیغ کشیدن کرد.دخترک عقب عقب رفت و دور شد

مرد چشم مشکی به صندلی تکیه میدهد:«با وجود مدارک انبار شماره ی هفت بسته نشده که هیچ،چهار انبار دیگه هم آزاد شدند،پلیس پرونده عوض شده یا خائن»پسر مو حنایی:«باید نقشه ی دیگه ای بکشیم»گربه ی پسر مو حنایی:«از اول به شما گفتم به پلیس اعتماد نکنید،شهردار در حال حاضر فقط یک عروسک هست شهر دارد روی انگشت کوچیکه ی پسر عمو می چرخد»مرد چشم مشکی:«ما به دنبال تقسیم عدالت نیستیم ما فقط میخواهیم انتقام خون نیوان را بگیریم»گربه ی پسر مو حنایی میاد حرف دیگه ای بزند که پسر مو حنایی عصبی داد میزند:«بزارید حرفم را بزنم»دخترک ترسیده به پسر مو حنایی نگاه میکند

افراد مرد چشم مشکی وارد انباری که نیلا آنجا کار میکرده،میشوند.کمد و وسایل نیلا را بررسی میکنند،یکی از عادت های نیلا برداشتن حداقل یک وسیله از کسایی که کشته هست..چون به قول خودش میخواسته از کسایی که کشته یاد کند.یک ساعت گران قیمت،دستبند گران قیمت،یک کتاب؟پسر مو حنایی توی ذهنش تکرار کرد و صفحات کتاب را ورق زد.صحفه ای آغشته به خون بود،برگشت به صفحه ی اول کتاب و اسم نیوان را دید.خون نیوان تنفری را از دخترک در دلش بیدار کرد ولی فقط کتاب را سر جای اش گذاشت.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فوق العاده بود
نه به اندازه ی شما..:)
فدای شما😘
خیلی عالیه ))
مرسی:)
💗😇)))
آخجون آفرین! قبلا زیاد از داستانت متوجه نمی شدم ولی الان با این قسمت دیگه همه چی رو فهمیدم. یکم کند ذهنم دیگه...:)
حیح..تقصیر منم هست،خوب توضیح ندادم