کمی گردش دربیرون قصر
میرین باهم چرخیدن که تو اونجا بایه اسب بالدار مشکی روبه رومیشی،اسبی که یالهاش بلندوبراقه،اسب قدبلند وعضله ای،شاهزاده بهت پیشنهادسوارشدن میده تومیگی:
اما با اصرارهایی که میکنه تو قبول میکنی،سواریه اسب زیبا میشی وتوی آسمون پروازمیکنی،بادخنکی به صورتت میخوره،چشماتومیبیندی،اسب میبرتت نوک کوه،جایی که کل اون سرزمین زیرپاته،تاچشماتوبازمیکنی با صحنه قشنگی روبه رومیشی:
اسبت بال هاشوبازمیکنه واین یعنی رفتن،رفتن به محلی که سوارش شدی.کنارشاهزاده وایمیستی واما میبینی اون داره باکسی حرف میزنه که تو کسیو کنارش نمیبینی:
بعدمتوجه میشی که اون داره بایه دختری حرف میزنه که ازقضا روحه،همون موقع یه دختری باچشمای قهوه ای وگرد،موهایی عسلی بلندولخت،لباس هایی مثل پرنسس هاتنش،بالبخندزیبابهت میگه سلام من آنام پرنسس شهرارواح،تو:
به همراه پرنسس وشاهزاده به سمت جنگل میرین،تاپاتو توی جنگل میزاری انگاروارددنیایی دیگه شدی،دنیایی که درخت هاش چشم دارن و قارچ هاش حرکت میکنن،میخوای برگردی که شاهزاده دستتومیگیره ومیکیشه سمت خودش بهت میگه نترس من کنارتم،تو:
میرین توجنگل،هرقدم که برمیداری تموم چیزی که زیرپاته کنارمیره(برگها،مورچه ها،شاخه هاو...)،درگیردوراطراف میشی که میبینی رسیدی به یه رودخونه،کنارش میشینی وتصویرخودتوتوی آب نگاه میکنی که حس میکنی چیزی روی شونته:
توبایه پسری به اندازه بندانگشت روبه میشی،چهره شیطون ونمکش توروجذب خودش میکنه،بهت لبخندمیزنه ودستای کوچولوش روی موهات میزاره و بعدش فرارمیکنه:
اولش بهت میخنده بعدبهت میگه:اون یه پسربچس همیشه کارش همینه،توهم سری تکون میدی وبلندمیشی وازشاهراده میخوای که برگردین به قصر،اونم قبول میکنه وراه میوفتین،همینکه ازجنگل میای بیرون یه عالمه ادم بایه کالسکه بزرگ که6تااسب اونوحمل میکردن میبینی،همه بادیدنت تعظیم میکنن وازت میخوان سوارکالسکه شی:
برمیگردی قصر وترجیح بدی بری تواتاقت،خسته شدب وتاسرتومیزاری روبالشت،خوابت میبره،وقتی ازخواب بلندمیشی یه صورت گردوپشمالومیبینی.ایندفعه تو توی یه دنیا دیگه ای هستی
خوب بود؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ادامهههههه
فک کنم ادامهش همون گفتی من چیم و اون یکی تسته.یادم نیست🤣🤣😅😅😅
اها😅