
قسمت نوزدهم....
با شوکه و ترس درحالی که عرق سرد از پیشانی اش جریان گرفته بود به اطراف برای پیدا کردن او نگاه می کرد. قلبش چنان از ترس و نگرانی و اضطراب به تپش افتاده بود که کم بود هر لحضه از قفسه سینه اش به بیرون بپرد. تند تند بین جمعیت شروع به جست و جوی کرد و از هرکسی که می دید راجب دیدن او می پرسید اما بی فایده بود و هیچ اثری از او نبود، گویا آب شده بود و در زمین فرو رفته بود. حین جست و جوی اتفاقی چشمش به یک بسته پشمک افتاد که بر روی زمین افتاده بود. با گمان کردن اینکه متعلق به دخترش بود فوری به سمتش رفت و به اطرافش با دقت نگاه کرد؛ بلکه اثری یا نشانه ای از او پیدا کند. اتفاقی چشمش به یک لنگه کفش صورتی بچه گانه افتاد که در کنار چادری افتاده بود.
فوری به سمتش رفت و آن را برداشت. بله این لنگه کفش متعلق به دختربچه بود. باید حتما همین اطراف می بود. در حوالی چادر به دنیال او می گشت و حتی توی کابین ها و چادرها را به دنبال او نگاه می انداخت. پس از گشتن های زیاد در آن ناحیه فقط یک چادر باقی مانده بود. تنها و آخرین چادری که درون آن را ندیده بود. در دل آرزو می کرد که بتواند او را در آن پیدا کند. اگر او را پیدا نمی کرد از شدت نگرانی ای که تا الان او را ضعیف کرده بود از پا در می آمد. به سمت آن چادر با راه راه های قرمز رنگ رفت. به آرامی پرده ای که جلوی ورودی آن نصب شده بود کنار زد و داخل شد.
درون آن در ابتدا تاریک بود اما کم کم چشمانش به تاریکی درون آن عادت کردند و فضای داخل آن واضح شد. او در محاصره کامل قرار داشت و ت.ف.ن.گ دارانی دور تا دور او درون چادر درحالی که او را نشانه گرفته بودند ایستاده بودند و در جلوی خود طلبکارانش را درحالی که جک دست دختربچه را گرفته بود، ایستاده بودند. با دیدن آنان از شدت ترس خ.و.ن در رگ هایش منجمد شد. به آرامی دستانش را بالا برد و نگاهش را به دختربچه درحالی که سیل اشک از چشمانش جاری بود، دوخت. جک با دست به افراد خود علامت داد که س.ل.ا.ح های خود را پایین بیاورند. پس از پایین آمدن س.ل.ا.ح ها او به آرامی دستانش را پایین آورد. جک دست دختربچه را رها کرد تا به نزد پدرش برود. دختر مانند ترسیده ها که گویا مکان امنی پیدا کرده باشند فوری خود را به پدرش رساند و او را محکم در آ.غ.و.ش گرفت.
مرد نیز فودی او را محکم به بغ.ل گرفت و در همین حین نگاهش را به آن دو نفر دوخت و درحالی که دختربچه را بغل گرفته بود ایستاد. جک معترضانه گفت:_چیه؟ چرا اونجوری نگاه می کنی؟!. ما نترسوندیمش فقط پیداش کردیم آوردیمش اینجا، حدس می زدیم بتونی پیداش کنی؛ درست کاری که باید با زندگیت بکنی. متعجب پرسید:_منظورت چیه؟. جک رو به روی او ایستاد و با لحنی موذیانه گفت:_ نمیفهمی؟! منظورم اینه که باید توی راهی که میری خوب نگاه کنی که تورو به لبه پرتگاه نرسونه.
عصبی برگشت که از آنجا خارج شود اما راهش سد شد. جک جلوتر آمد و سرش را نزدیک گوش او برد و گفت:_بهت یه شانس میدم که تا ۴۸ ساعت به تجدید انتخابت بپردازی در غیر اون صورت باید خودتو درحال تباهی ببینی. جک بشکنی زد و را برای مرد باز شد. فوری با باز شدن راه از آنجا بیرون زد. با قدم های بزرگ و سریع از چادر دور شد. ذهنش پر از آشوب شده بود و به هیچ چیزی درست نمی توانست فکر کند. از آن عصبی بود که هرچه بیشتر برای دور شدن و فاصله گرفتن از آنان تلاش می کند آنان بیشتر به سمتش کشیده می شوند و بیشتر آنان را می بیند. مانند این بود که درون هزارتویی گیر افتاده که هرچه تلاش می کند راه خروج را بیابد بیشتر با دیوار مواجه می شود. دیگر کم کم داشت از این وضعیت خسته می شد. از این وضعیت نکبت بار غیرقابل فرار.
با این تهدید های آنان نمی خواست مانند موشی ترسو سر به زیر بندازد، بلکه می خواست مانند مردی سر حرفی که زده بود بماند و به آنان توانایی اش را ثابت کند. دختربچه که از این شدت سرعت راه رفتن او نگران و ترسیده بود و گمان می کرد بخاطر اوست که این گونه اعصابش مشّوش شده است، با صدایی لرزان و معصومانه گفت:_بابایی میشه منو بزاری زمین؟. وقتی دید سوال او را نشنیده است این بار بلند تر و با ترس بیشتر گفت:_بابایی لطفا منو بزار زمین قول میدم دیگه ازت جدا نشم. یهویی با شنیدن صدای دختربچه ایستاد و با تعجب به او نگاه کرد که قطره های اشک در چشمانش حلقه زده بودند. با تعجب پرسید. _چی شده دختر بابا؟ چرا گریه می کنی؟. دختربچه بغض خود را با نفسی عمیق مهار کرد و با صدای لرزانی گفت:_لطفا از من عصبی نباش. او را به آرامی بر روی زمین قرار داد و جلوی او زانو زد و به چشمان آسمانی دختربچه چشم هایش را گره زد و پس از پاک کردن اشک های او با انگشت شصت با لحنی ملایم گفت:_من معذرت می خوام که ترسوندمت، بابایی از تو عصبی نیست دیگه گریه نکن.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود
تست٫پستت عالی بود (:
امیدوارم در آینده
بتونی بهترین کاربر تستچی بشی ! 🪴
همینجوری ادامه بده و
از خودت بهترین و بساز !🌷
برات موفقیت های بسیاری آرزو میکنم 🌾
با آرزوی موفقیت :گورباعلی🪤
تست/پستت لایک شد🥳
راستی بک میدم 🤍
ممنون میشم به تستای منم یه سری بزنید🚀
پینشه آیا؟ 🥕
عالی بود
عالی بود:)