قسمت اول فصل سوم...
از در پشتی اداره خارج شد و بدون اینکه دیده شود لباس هایش عوض کرد و سوار بر موتور از آنجا دور شد. اکنون بذر ترس و ناامیدی در دل کیل کاشته بود و شکستن او راحت می دید. تا اینجا در نیمی از نقشه اش موفق بود؛ اما تنها او را تهدیدی نمی دید. بلکه استیسی یا هرکس دیگری را که مانع او می شد، تهدیدی می دید. *** عصر هنگام، کانا مانند همیشه لباسی مناسب با فصل و یک جمع رسمی پوشیده بود. یک پیراهن سفید یقه دار و دامن راسته بلند به رنگ نسکافه ای، با موهایی جمع شده به پشت و کفش و کیف دستی ای قهوه ای رنگ از جنس چرم اصل. تنها اکسسوری اش گوشواره حلقه ای طلایی کوچک بود. آرایشش مانند همیشه طبیعی بود. تیپ خود را درون آینه لحظه ای تماما برانداز کرد، با لبخند از گریمور تشکر و با دست دادن او را از حضورش مرخص کرد. سپس خود نیز کلید خانه برداشت و بعد از خارج شدن در را قفل کرد. کلید را درون کیفش قرار داد و لحظه ای تلفنش را چک کرد. ساعت نزدیک آمدن خانم والتر بود.
پس از رسیدن ماشین با یکدیگر به ساختمان اصلی انجمن رفتند. جلسه حاضر دوباره در همان اتاق قبلی برگزار می شد؛ اما این بار چهره های جدیدی نیز حضور داشتند که تا به حال با آنان دیدار نداشته بود. کمی نگرانی از بابت حضور در میان آنان داشت اما با حس حضور خانم والتر، کمی احساس راحتی می کرد. با همان اخلاق گشاده و لبخند صمیمانه که در جمع ها بر چهره داشت، تعامل برقرار می کرد. با شرکت در بحث حضور فعالش را در جمع حفظ می کرد. در پایان جلسه با همان لبخند حفظ شده یکی یکی دست داد و خداحافظی کرد، سپس همراه با خانم والتر وارد آسانسور شد. به محض بسته شدن در آن نقاب را بر چهره برداشت و نفسی آسوده بیرون داد. .
خانم والتر لبخند کمرنگی زد و دستش را بر روی شانه او قرار داد. برای اطمینان خاطر دادن با لحن نرم و دوستانه اش گفت: _کارتون عالی بود، مطمئنم که ازت حسابی خوششون اومده و واقعا مشتاق اثرهای بیشتری ازتون هستند. با لبخندی کمرنگ و خسته جواب داد. _آره گمونم. تلفنش را از جیب کیفش درآورد و اعلان های خوانده نشده اش را در نوار بررسی تلفن چک کرد. خبری جدید توجه اش را جلب کرد. با لمس صفحه خبر وارد آن شد. تیتر خبر با فونتی برجسته نوشته شده بود.《 مفقودی عجیب کارکن یک فروشگاه حیوانات》. صفحه را به پائین اسکرول کرد و متن را با چشمانش می خواند. عجیب آن بود که همان پسری بود که به او کمک کرده بود. پائین تر به متنی برجسته شده خورد.《پلیس برای یافتن مجرم و فرد مفقود شده وارد عمل شده است و تا کنون جستجوها ادامه دارد.》. تلفنش را خاموش کرد و آن را درون کیفش گذاشت.
حدس و گمانش به همان مرد استاکر و به ظاهر طرفدارش بود. حدس و گمانش را با او جور می دید؛ چرا که قبلا مرتکب ق.ت.ل شده بود. دو.س.ت پ.س.رش بروس. از فکر کردن به او ابر سیاه آشفتگی درون ذهنش درحال شکل گیری بود. چرا که حتی با دانستن چیزی هیچ کمکی نمی توانست کند و فقط پای خودش را ممکن بود وارد پرونده ای که به او مربوط نیست کند. شاید باید همان کاری که تا الان انجام داده بود پیش می برد؛ سکوت و مشاهده. دوباره دستانش شروع به لرزش کردند. قلبش به تب و تاب افتاده بود. دستش درون کیفش برد و بسته قرص آرامبخش را بیرون آورد. سرش را باز کرد و یک عدد از قرص را درون کف دستش انداخت و بدون درنگ بالا انداخت و قورت داد. قرص با کمی سختی به علت خشکی گلویش پائین رفت.
می دانست که دکتر به او توصیه کرده بود مصرف آن را قطع کند؛ اما این تنها چیزی بود که ذهن پر آشوبش را خاموش می کرد. خانم والتر نگاهی زیرچشمی انداخت و کمی از آشفتگی ناگهانی او اخم به ابرو آورد. تاحالا او را ندیده بود دارویی مصرف کند. لرزش دست هایش و تلاشش برای کنترل لرزش دستانش نیز از زیر نگاه او در امان نماند. از حال او نگرانی در دلش شکوفه داد. دودل بود که از او حالش را بپرسد یا شاید با آوردن موضوعی برای بحث او را وادار کند که سفره دلش را برای او پهن کند و از علت نگرانی اش با خبر شود. در نهایت با کمی جدال درونی با خود، گلویش را صاف و سر صحبت باز کرد. _نمی دانستم که داروی خاصی مصرف می کنید. کانا با شنیدن این کلام به ظاهر ساده کمی جا خورد و انتظار توجه او را به چنین چیزی نداشت.
ا پارت جدید
چه جالب ۰ نفر خوندنش🙂
های خوبی؟🙂
چجوری وقت میکنی وسط امتحانا بنویسی😅
سلام من امتحاناتم برج ۴ هست واس همین البته الان خو وقت نمیکنم بنویسم و تنبل شدم قبلا بیشتر می نوشتم
خوبی خودت؟
بازم خوبه....کلا بذاری کنار دیگه هیچ بازگشتی به دنیای نویسندگی نیست(تنبلی😅✅)
خودم از تنبلی فراوان چند تا نیمه کاره دارم
ممنون
خواهش میکنم 🌺