@#$65)(،"؛/₩%¥¤♡£
بعد دیگه نفهمیدم چی شد. وقتی چشمامو باز کردم اولین چیزی که دیدم سقف سفید جایی بود که توش بودم. ظاهرا روی یه تخت بودم. بلند شدم تا ببینم اینجا کجاست. یه کلبه بود. کلبه ای که نمیشناختم! یکم به مغزم فشار اوردم تا ببینم اخرین بار کجا بودم و چه اتفاقی افتاد. ولی هیچی یادم نیومد! اصلا اسمم چیه؟ اهل کجام؟ چه شکلیم؟ این چه زبونیه که دارم باهاش صحبت میکنم؟ من کیم؟ با تعجب به دیوار سفید زل زدم! هیچی یادم نمیومد. دلم میخواست گریه کنم! ولی اشکم در نمیومد!
نگاهی به لباسام انداختم. یه تیشرت سفید با یه شلوار مشکی! ولی یادم نمیومد اینارو کی پوشیدم! یهو یه صدای پچ پچ شنیدم(افرین! کارتو خوب انجام دادی!) (خفه شو! خیلی عذاب وجدان دارم!) (عذاب وجدان یه چیز گذراست! کم کم برات عادی میشه!) (از الان گفته باشم! این اولین و اخرین بار بود که یه همچین چیزیو قبول میکنم!) (خیل خب حالا کو تا دفعه بعد! برو ببین بیدار شد یا نه!) بعد صدای پای یه نفرو شنیدم. یه حسی بهم میگفت که خودمو بزنم به خواب! همین کارو کردم. دراز کشیدم و چشمامو بستم و خودمو شل کردم. ظاهرا موفق بودم. تا چند ثانیه هیچ صدایی نیومد. یهو همون صدایی که گفته بود عذاب وجدان دارم رو شنیدم(میدونم بیداری!)
اِع نتونستم خوب نقش بازی کنم! خب دیگه چاره ای نیست! چشمامو باز کردم و بلند شدم. به پسری که رو به روم بود زل زدم. موهاش بلوند بود و چشماش قرمز بود. دهن کوچیکی داشت بینیش هم به صورتش میومد و ابروهاشم چون موهاش ریخته بود رو پیشونیش نتونستم ببینم. اسمش هم نمیدونستم. پرسیدم(تو کی هستی؟) گفت(من دیگو هستم!) خواستم خودمو معرفی کنم. گفتم(منم...) اما اسممو یادم نبود! تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که با حالت التماس کنان زل بزنم به دیگو! دیگو گفت(نمیخواد معرفی کنی! من میشناسمت!)
یهو از جا پریدم و گفتم(واقعا منو میشناسی؟ اسم من چیه؟) دیگو لبخندی زد و گفت(اسمت لیا هست! بنا به دلایلی حافظتو از دست دادی!) لیا! اسمم لیا بود! نفس عمیقی از سر اسودگی کشیدم. حالا اگه ازم بپرسن اسمت چیه جوابی دارم که بهشون بدم! یهو یه چیز دیگه توجهمو جلب کرد. پردسیدم(چرا چشمات قرمزه؟ لنز گذاشتی؟) دیگو خندید و گفت(نه بابا لنز چیه؟ چشمام خودش این رنگیه!) چشمام گرد شد! با تعجب گفتم(مگه میشه؟!) دیگو با همون لبخند گفت(برای جنا چیز غیر عادی نیست!) یهو از جا پریدم و گفتم(جن😳) گفت(بله! اِع ما... یعنی هممون... جنیم!) با تعجب به دیگو زل زدم! دیگو گفت(تو هم همین طور!) یهو صدای یه نفر دیگه اومد(افرین! افرین! فکر نمیکردم انقد خوب از پسش بر بیای!)
هر دومون هم زمان برگشتیم و به اون پسره نگاه کردیم! دیگو اهی کشید و گفت(آه... دیوید. ببین الان وقتش نیست!) دیوید گفت(چرا اتفاقا دقیقا الان وقتشه! ببین لیا! تو طی یه اتفاقاتی حافظه تو از دست دادی و... یادت رفته که کی هستی! راستش تو دختر پادشاه سرزمین جن های اتشین هستی و تک دخترش هم هستی! جالب اینه که ته طغاری هم هستی، و... الانم میخوایم ببریمت که با خانواده اشنا بشی!) از تعجب به معنی واقعی لال شده بودم! پدرم یه پادشاه بود؟ یعنی من شاهزادم؟ دو تا برادر دارم؟ حسابی گیج شدم!
دیوید گفت(خب... شاهدخت لیا؛ تشریف نمیارین؟!) و به در اشاره کرد. بلند شدم و گفتم(اوووم... خب... بریم!) دیوید نگاه معنا داری به دیگو کرد. دیگو سرشو انداخت پایین. انگار از یه چیزی ناراحت بود! اما چی؟ دیوید گفت(خب دیگه بچه ها بیاین! ویل منتظره!) دیگو با عصبانیت گفت(ویل نه، پدر! کی میخوای اینو کلت فرو کنی؟!) پس اسم پدرم ویله! الان فقط اسم مادرمو نمیدونستم! ((بیچاره نمیدونه که هفت تا برادر داره😝😂)) دیوید رفت بیرون. دیگو هم دستشو سمت من دراز کرد و گفت(دنبالم بیا!) یه اعتماد عجیبی به دیگو داشتم! دستشو گرفتم و با هم رفتیم بیرون...
وقتی رفتیم بیرون تازه فهمیدم که تو یه عمارت بودم! وای چقد خوشگل بود! مطمعنم اگه دیگو منو با خودش نمیکشید یه جا میموندم و عمارتو نگاه میکردم! دیگو از چند تا راهرو گذشت و یکم بعد دیدم که تو یه سالن بزرگم! دیگو برگشت و رو به من گفت(خب... یکم دیگه پدرمون میاد. حتما از دیدنش خوشحال میشی!) سرمو به نشانه تایید تکون دادم یهو یه صدای مردونه شنیدم(لیا؟!) صدا از پشت سرم بود. برگشتم و یه مرد حدودا 40/50 ساله رو دیدم. مرده لبخندی زد و گفت(تو این چند ساعتی که نبودی چقد دلم برات تنگ شد!) بعد دستشو گذاشت رو شونه هام و... یهو بغلم کرد. جا خوردم! ولی سعی کردم ارامشمو حفظ کنم! یکم بعد اون مرده منو از خودش جدا کرد و گفت(دیگه هیچوقت نمیزارم تو زندگیت سختی بکشی!) حرفاش یکم عجیب بود! میخواستم بپرسم منظورش چیه ولی یه صدای دیگه مانعم شد(به به! پادشاه اتشین! پارسال دوست امسال اشنا! دیگه دیر به دیر به ما سر میزنی!)
اون مرده یا به اصطلاح پدرم؛ انگار از شنیدن اون صدا خیلی خوشحال شد! برگشت و با شادی وصف ناپذیری گفت(به شاه الکساندر! شما کجا اینجا کجا؟!) بعد رفت بغلش کرد و چند بار به پشتش ضربه زد. یه دختر کنار شاه الکساندر بود که با حالت خاصی به من نگاه میکرد! با هیجان اومد سمتم و منو محکم بغل کرد! احساس کردم استخونام خرد شدن! بعد منو از خودش جدا کرد و گفت(واااااای لیا خیلی دلم برات تنگ شده بود! نامرد رفتی دیگه نیومدی؟) دیگو رو به اون دختره کرد و گفت(ببین جسی... من باید...) اما یهو اون دختره گفت( ببخشید دیگو میدونم خیلی وقته باهم حرف نزدیم دل منم برات تنگ شده بود ولی فعلا باید با لیا حرف بزنم حتما درک میکنی دیگه.) بعد رو به من گفت(وای لیا خیلی هیجان دارم بعد این که رفتین جنگل چی شد؟ اون دنیل عنتر که اذیتت نکرد؟ باید همه چیو توضیح بدی ها بی برو برگرد...) نمیدونستم چی بهش بگم. من اصلا این دخترو نمیشناختم! دنیل کیه؟ من کی رفتم جنگل؟ اصلا این دختر داره چی میگه؟! یهو گفتم(ببخشید ولی... من حافظمو از دست دادم و... هیچی رو یادم نمیاد! شما رم اصلا نمیشناسم! شرمنده!)
یهو چهره دختره عوض شد! انگار میخواست گریه کنه! دیگو گفت(جسی... برات توضیح میدم...) یهو همون دختره که ظاهرا اسمش جسیه گفت(شوخیه نه؟! اگه شوخیه اصلا جالب نیست! یعنی چی؟! لیا منو یادت نمیاد؟ منم جسی؟ با هم دیگه میرفتیم دانشگاه اون کای ایکبیری هی سعی میکرد خودشو به تو نزدیک کنه؟ همونی که هر روز باهاش میرفتی بیرون؟ اخرین بار رفته بودیم تولد تسا براش کفش گرفتیم... کلی تو مهمونی رقصیدیم... روکا و مسخره بازیاش. تو با جک رقصیدی... جک رو یادته؟ لیا یادت میاد؟ یادت میاد؟...) جسی بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن. شاه الکساندر اونو از من جدا کرد. جسی سرشو گذاشت رو شونه اون و شروع کرد به گریه کردن! من یه جرقه ای تو ذهنم روشن شد! مهمونی... جک... روکا... تسا... با جک رقصیدم... جک... جک... این پسر کیه؟ جسی... کلمه جسی هم کم کم برام روشن شد. جسی... جسی... همین طور درگیر بودم که یهو صورت دیویدو جلوم دیدم! دیوید که انگار دستپاچه بود گفت(لیا... میای با هم بریم عمارتو نشونت بدم؟) نگاهی به دور و اطراف کردم. هیچکی هواسش نبود. شونه ای بالا انداختم و گفتم(باشه بریم) دیوید گفت(دنبالم بیا) و رفت. منم دنبالش رفتم...
خب این پارت هم تموم شد☺ یکم غم انگیز بود نه؟ راستی این عکس، عکس جسیه! تصویر تست هم عکس دیوید هست! راستی دقت کردین این پارت بر خلاف همیشه تو جای حساس تموم نشد😅😂 خب چالش داریم بزن بعدی...
می گفتم بابا منم اصغر البته واقعا اصغر نیستم ولی دوستام اصغر صدام میکنن😐
😂😂 قطعا تو رو یادشون میاد
خیلی عالی بود من خیلی وقته منتظرم فکر کردم هنوز نذاشتی چرا انقدر دیر میفهمم😕.اما بازم عالی بود مرسی😉.
جواب چالش::میزنم تو سرش و بهش فحش میدم🤗😁
ممنون☺
منم مثل توعم تنها نیستی😂
ای بابا این چه کاریه اخه😐
خب من با دوستای صمیمیم همیشه همو میزنیم و فحش میدیم واسه همین میزنمش تا منو یادش بیاد😁
اها
بله بله کار خوبیه قطعا یادش میاد😐
منم شاید زیر صندلی دوستم سوزن بزازم که یادش بیاد من چقد کرم ریز بودم😈😂😂😂
ای بابا پارت بعد تایید نشد😐
نه هنوز تایید نشده
چرا تایید شد😐😂✨
خوب بود
چالش: همون دختره که خیلی بحث میکنه😂
ممنون
چالشو خوب اومدی😐👍
میگم از اونجایی که جنا صد ساله و اینان پس با این حساب لیا نو زاد محسوب میشه😂
نوزاد محسوب نمیشه
هنوز به دنیا نیومده😂
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
جررررررررررررررررررررررررر🤣
عالی بود راستی داستانم منتشر شد 💃💃💃💃
ج.چ موهاشو بهم میریزمو میگم هوی خره منم همون که صبح ساعت ۷ بیدارت میکنه
ممنون
اِ جدی منتشر شد
خب برم بخونم
امکان نداره تو رو یادش نیاد😂
وااایییی ❤️خیلی قشنگ بود🤗
ممنون
خییییلی خوب بود آفرین لطفاً ادامه بده 💙💜💙💜
ممنون
دارم ادامه میدم اگه ممد بزاره😑
عالی بود
من اصولا فیزیکی عمل میکنم انقدر میزنمش تا یادش بیاد😅
ممنون
چقد خشن😐😬
داداشم میشی آقا یوسف؟؟؟ 😹
بعله میشم
هورااااااااااااااااا😅
من مهسام ❤خوشبختم دادشی 😄
منم یوسف هستم
خوشبختم ❤
همچنین