سلام امیدوارم خوشتون بیاد 😍
خب شما یک دختر کره ای هستید که دقیق تر بگم کره جنوبی و اسم شما یون است که شما یک دختر شجاع هستید 😺 و این که فامیلی شما لی است که دقیق تر بگم شما لی یون هستین و 21 سالتونه که دیپلم گرفتید 😸 راستی رشتتون پلیسی است یعنی شما پلیس هم هستید و هم نیستید (خودمم نفهمیدم چی گفتم 😹) در واقع شما یک پلیس مخفی هستید که فقط رئیس و همکاراتون که اون ها هم پلیس مخفی هستند از این موضوع خبر دارند 😼 دوستان چون دیگه توضیح خیلی طولانی شد درباره رئیس و همکاراتون ووو را در داستان می گویم 💋 فعلا بریم که داستانو شروع کنیم و به خاطر تاخیر ازتون معذرت می خواهم 💘 راستی این عکس 👆 شما هستید 💖
زییییینگ زییییینگ... (دوستان من نمی دونم شما را بنویسم من که راحت تر بخوانید یا بنویسم شما که من راحت تر بنویسم یا یون که دوتامون راحت باشیم 🤔😸 ولی فعلا می نویسم من و اگر خوب نبود توی کامنت بگید تغییر بدم 😽) من : هااااا ( خمیازه 😹) کی این وقت صبح زنگ زده؟ 🤪 بعد به گوشیم نگاه کردم و دیدم نوشته رئیس پ/ر ( به معنی رئیس پلیس مخفی) و سریع از روی تختم بلند شدم و صدامو صاف کردمو جواب دادم... من : الو رئیس ( ر/پ رو فعلا دیگه نمی نویسم) : سلام خانم لی یون من : سلام رئیس : خانم لی یون شما یک ماموریت دارید. من با خوشحالی گفتم : واقعا 😍... ام یعنی بله چشم قربان 😊 رئیس کمی خندید در حدی که صدای خندش بزور شنیده می شد و بعد گفت : اهوم شما باید تا قبل از ساعت 7 به این آدرسی که براتون می گم برید و اونجا یک نفر هست که همراهتون می کنه و همه چی رو براتون توضیح می ده. من : بله قربان بعد که قطع کرد منم گوشیمو گزاشتم روی میز و با خوشحالی و استرس داد زدم چی بپوشم 😱 ( منم اینجوریم حتی موقه ای که بعد حموم می خوام لباس تو خونگی بپوشم نمی دونم کدوم لباسمو بپوشم 😐) مامانم : یون! چی شده؟ چرا داد می زنی؟ من : مامان من قراره..... مکس کردم بعد که فکر کردم این مامانمه و نباید چیزی بدونه دوباره گفتم : قراره با دوستم برم بیرون و اون دوست پسرشو با خودش آورده و نمی دونم لباس چی بپوشم. مامان : خب اون لباسی که تازه خریدی رو بپوش 🤨 من : راست می گی ها الان می پوشم 😇 بعد که لباسمو پوشیدم رفتم طبقه پایین ( خونه شما ویلایی و خیلی بزرگه که اتاق ها طبقه بالا هست. راستی شما پولدارید. 🤑) لباسی که شما پوشیدید 👆
به طبقه پایین رفتم..... مادرم داشت صبحانه درست می کرد و پدرم نبود چون در طبقه بالا خواب بود 😐 و خواهرم هم نبود 😱 چون در طبقه بالا پیش پدرم خواب بود 😐🙄 ( راستی دوستان یادم نمیاد بهتون گفته بودم که خواهر دارید یا نه ولی باز می گم شما یک خواهر 1 ساله دارید که اسمش لی جین هو است و عاشق دریا و دریاچه است یعنی موقه ای که آب می بینه شادی می کنه مخصوصا دریا و دریاچه و برای خانواده گرانبها است 😐 من به عنوان یون حسودیم شد 😐😁) مامان : دخترم بیا صبحانه بخور بعد برو 🙂 من : چشم بعد که صبحانه خوردم سوار ماشینم شدم و به آدرس رفتم و دیدم که اونجا یک ساختمونه خیلی بزرگه که روش نوشته...
بیگ هیت 🤨 تا حالا همچین اسمی به گوشم نخورده بود ولی محل کاره دیگه چه کنم 😄 بعد که ماشین را پارک کردم دم در رفتم و با یک بادیگارد روبه رو شدم که رام نمی داد و می خواستم بزنم بشش خاک بره چشش که یک نفر آمد و وارد شد 😍 خیلی خوش تیپ بود 😍 بادیگارده نگاهی بهش کرد و پشتش رفت و گفت : آقا شما چرا تنها آمدید بادیگارد هاتون کجان؟ آقاهه : دارن ماشین پارک می کنن و بعد میان. بادیگارد : پس بزارید من همراهتون بیام. آقاهه سری تکون داد و با بادیگارد رفت... منم که آزاد شده بودم وارد شدم و کلی آدم دیدم و یکی از بینشون دوان دوان به سمتم آمد و تا خواست بخوره به من یک جاخالی خیلی جذاب دادم و اون خورد به دیوار 🤣 دیدم همه و اون آقاهه با بادیگارد دارن من و اون بدبخت رو نگاه می کنن و آقاهه لبخندی زد و رفت مردم هم به کارشون رسیدند... اون بدبخته 🤣 آمد سمتم و گفت : شما خانم لی هستید؟ من : بله 🤨 بدبخته ( تا موقه ای که اسمش رو نگه بدبخته صداش می زنم 🤣) : ببخشید که دیر شد دستشویی بودم 😅 من : اهوم 😐 بدبخته : بفرمایید. شما باید به اتاق مدیر بروید که ایشون همه چیو براتون توضیح بدن 🙂 و بعد راه افتادیم به سوی بالا و فرا تر از آن 😂
تق تق کسی که داخل اتاق بود گفت : بله؟ بدبخته : آقای مدیر منم. مدیر ( دوستان توجه کنید رئیس با مدیر فرق داره یعنی رئیس به این دستور می ده ولی مدیر فقط مدیریتش می کنه و اون به صورت کامل ازش دستور نمی گیره...) : بفرمایید تو. بعد بدبخته درو باز کرد و وارد شدیم که آقای مدیر با دیدن من خیلی خوشحال شد و بلند شد و رو به بدبخته کرد و گفت : شما می توانید برید 🙂 بدبخته : بله..... و رفت 👣 مدیر : خانم لی خوش آمدید 🤩 بفرمایید بشینید تا همه چیز را بهتون بگویم ☺️
مدیر : حدود یک هفته پیش یک نفر از بین آرمی ها جیمین را به مرگ تهدید کرد و هم خودش و همه ما خیلی ترسیدیم 😥..... ( مکس 😐) راستی شما گروه بی تی اس را می شناسید؟ من : اوم نه ولی یک چیزایی دربارشون شنیدم و در حدیه که می دونم جیمین کیه 😅 مدیر نفس راحتی کشید و گفت : فکر کردم الان باید بجای کار درباره بی تی اس با شما صحبت می کردم 😪😅 و ادامه داد... خب ما چون ترسیدیم خواستیم یک مامور مخفی خیلی خوب بیاریم که به صورت حرفه ای ازشون محافظت کنه که ما شمارو انتخاب کردیم... من : ام خب من کارم اینه و می تونم قبول کنم فقط شرایتش برام مهمه مدیر : اهوم خب شما باید در خوابگاه گروه بی تی اس زندگی کنید چون اونجا بهشون نزدیک ترین و اینکه برای کنسرت و برنامه هاشون باید باهاشون باشید ولی کسی متوجه هویت شما نشه ولی اگر مجبور بودید حضور پیدا کنید ولی دیگه... خودتون می دونید؟ من : بله ولی خوابگاه پسرا... 😰 مدیر : شما اتاق جدا دارید 😄 من : ام باشه فقط از کی کارم شروع می شه؟ مدیر : امروز آماده شید و شب که پسرا خوابگاه بودن و منم بیکارم بیاین به این آدرس........... بعد اونجا من شمارو بهشون معرفی می کنم و اونجا می مونید 😊 دقیق تر بگم کارتون از شب شروع می شه 😇 من : چشم بعد رفتم خانه و وسایلم رو جمع کردم ووو که شب شد 🌑
آجی ؟؟؟
خیلی نامردی 😑😑😑
داستان گذاشتی به من هیچی نگفتی ؟؟؟؟😑😑😑