سلام دوستان اینم داستان دومم خب دوستان اولش یکمی توضیحاتی رو میخوام براتون بگم
توضیحات درباره ی این داستان : خب دوستان من همون فصل ۴رو می نویسم با اینکه ۴اپیزودش اومده تو این داستان مرینت ۱۷سالشه و ادرین ۱۸سالشه و این داستان ۳فصل داره و هرفصل ۳۰ قسمته جز قسمت آخر حالا شاید همون ۳۰قسمت باشه بگذریم میخوام بگم تعداد بازدید و لایک کامنت به اندازه ای که بگم بشه بعدی رو می ذارم و البته تو این داستان الیا هویت مری رو میدونه چون تو فصل ۴قسمت ۴هویتش رو به الیا میگه داستان من هم از اونجا شروع میشه خب حالا بزن بعدی تا بریم سر داستان 👈
(و البته دوستان یه نکته علامت مری 🐞علامت الیا 🐯علامت نینو🐢 علامت ادرین 🐾علامت تیکی 🍪علامت پلگ 🍮) 🐞 بعد از بغل الیا اومدم بیرون که گوشیش زنگ خورد 🐯گوشیم زنگ خورد بچه ها بودن بهشون گفتم من نمیام شما برین 🐞بعد تلفن الیا کلی سوال و از کی نگهبلن شدمو ازم تا شب همینطور پرسید و پرسید (شام ناهار رو الیا خونه ی مرینت بود ) داشت می رفت که بهم گفت 🐯الیا اوه راستی تو گفتی نگهبانی میشه کوامی هارو ببینم 🐞البته و کوامی ها اومدن 🐯راستی یه سوال دیگه تو هویت گربه ی سیاه رو میدونی 🐞نه ما باید هویتمون رو مثل یک راز نگه داریم 🐯خب مرسی مرینت بای 🐞بای الیا رفت یک ذره با تیکی حرف زدم و یکم طراحی کردمو گرفتم خوابیدم داشتم خواب عروسی با ادرین رو می دیدم که اقاعه گفت مرینت بیدار شو مدرست داره دیر میشه بلند شدم دیدم ساعت ۱۰ :۱۰دقیقه است وای نهههههههههه مدرسم دیر شد بیا تو تیکی سریع لباس عوض کردم یه کروسان برداشتم که گشنه نمونم کروسانو گذاشتم تو دهنم که پام سر راه پیچ خورد افتادم رو ادرین طوری که لبم رفت رو لبش زود بلند شدم 😰😰😰😰😰😰😨😨😨😧😧😧 ازش معذرت خواستم و زود دویدم تو مدرسه سرخ سرخ شده بودم که یهو دیدم گوشیم پیام داد دیدم از وبلاگ الیاست زود رفتم توش عکس زمین افتادن الانمون بود که یهوهمه ی چشاما اومد سمت من دلم می خواست الیا رو خفه کنم که زنگ اخر مدرسه خورد
🐯 سلام مرینت انگار به ادرین رسیدی 🐞سلام الیا نه هوففففففف من نمیتونم هیچ وقت بهش نمی رسم 😢🐯البته که می رسی دختر به خودت اعتماد کن😊 🐞باشه 😁🐯یهو یه صدای انفجار اومد به مرینت گفتم بره تغیر شکل بده رفت و تبدیل شد 🐞یه شرور اومد سمت مدرسه الیا منو پوشش داد رفتم تغیر شکل دادم 🐾یهو یه شرور اومد سمت مدرسه رفتم تغیر شکل دادم نزدیک برج ایفل بانومو دیدم 🐞سلام پیشی 🐾سلام باگابو 🐞😊😊😊😊🐾بیا بازم این شرور رو شکست بدیم 🐞باشه بعد کلی جنگیدن گفتم لاکی چارم یه بادکنک باید باهاش چیکار کنم آهان نقشمو به کت نوار گفتم و انجامش دادیم و شرور شکست دادیم من آکوما رو گرفتم و زدیم قدش
فقط دوتا خال برام مونده بود که هاک ماث و مایورا اومدن گفتم ای بابا نشد اینا یه روزی پیداشون نشه که من مایورا رو گرفتم زودی ولی هاک ماث کتو گرفته گفتم نه 🐾هاک ماث منو گرفت خواست انگشترمو دراره که گفتم کتکلیزم 🐞افرین کیتی الان من معجزه گر مایورا رو در می ارم تسلیم شو هاک ماث تو دیگه باختی هاک ماث :ها ها ها ها ها فقط کافیه صبر کنم تو و این کت دوست داشتنیت به حالت عادی برگردین 🐞ازادش کنننننن هاک ماث :تو هم اونو 🐞من مایورا رو پرت کردم هاک ماث هم کتو زود کتو گرفتم هاک ماث و مایوا فرار کردم آخرین خالم بود چشمک زد رفتم بالای برج ایفل که کنت اومد 🐾لیدی بزار بدونم تو کی هستی🐞 گوش کن کت من می خوام یه چیزی رو بهت بگم 🐾بگو 🐞ببین کت من تمام مدت عاشق یکی دیگه بودم و بهت بی توجهی میکردم ببخشید کت 🐾اشکال نداره 🐞 نمیتونم هویتمو بهت بگم خودت میدونی خطرناکه 🐾اما لیدی ممکنه معجزه گر من به مشکل بر بخوره یه روزی چطوری پیدات کنم 🐞برای اون روز یه فکری می کنیم حالا 🐾😶😶😶😶😶😶
🐞خب من میرم اونطرف برج دارم تبدیل میشم🐾اما 🐞اما بی اما 🐾اما 🐞با عصبانیت گفتم اما بی اماااااااااااااااااا الان دارم به حالت عادی برمیگردم حالا برو که ناراحت شد گفتم کت کت حالت خوبه شرمنده یه لحظه وایسا رفتم پشت دیوار تبدیل به خودم شدم به تیکی یه مارون دادم دوباره تبدیل شدم 🐾لیدی باگ رفت پشت برج منم همونجا تبدیل شدم به پلگ کممبر دادم اونم خوردش و دوباره تبدیل شدم با لیدی نشستیم رو برج هوا داشت تاریک میشد که لیدی اومد نشست کنارم 🐞ببخشید کت من واقعا متاسفم 🐾نه اشکال نداره من متاسفم نباید بهت سخت می گرفتم
🐾شیطنتم گرفت گفتم لیدی یه لحظه بیا جلو کارت دارم 🐞یهو کت اومد جلو گفت کارت دارم رفتم نزدیکش گفت نزدیک تر که یهو منو بوسید 🐾😁😁😁😁😁هههههههه🐞کت من هنوز که یهو الیا رو دیدم گفتم الیا تو اینجا چیکار میکنی دلیل نمیشه که هویتمو بدونی بیای اینجا 🐯😁🐾واسا پس چرا من نمیتونم هویتت رو بدونم اون بدونه اون یه ادم معمولیه اما من دوستت و همکارت 🐞 کت اخه من 🐾بی دلیل داشتم عمرم رو هدر می دادم و با کسی بودم که بهم اعتماد نداره🐞اما من که رفت 🐾رفتم خونمون تغیر شکل دادم گفتم پلگ من کار درستی کردم 🍮من چه بدونم بابا هام نمنمنمنمنمنمم (صدای خوردن ) 🐾از ته دل ناراحت بودم شاید دلیلی داشت شاید مرینت لیدی باگه نه مرینت و لیدی باگه شاید شبیه هم باشن اما مرینت عاشق لوکاست
رفتم شام خوردم و اومدم تو اتاقم و خوابیدم 🐞 با یه نگاه بد از الیا دور شدم می خواست حرف بزنه که نذاشتم حرفش رو تموم کنه رفتم خونه تو اتاقم تبدیل به خودم شدم 🐞به تیکی ماکارون دادم رفتم پایین پیش مامان و بابام شام خوردم و رفتم بالا یک ذره با تیکی حرف زدم که الیا بهم زنگ زد جوابش رو ندادم چون حوصلشو نداشتم و
گرفتم خوابیدم صبح بلند شدم امروز تعطیل بود قشنگ از خواب سیر شدم رفتم پایین که یهو کلویی بهم پیام داد گفتم این خانم لوس دیگه چی از ما می خواد رفتم پایین که دیدم جلو در دستمو کشید حتی نذاشت لباسمو عوض کنم منو کشید سمت فرو دگاه که دیدم
خب دوستان این پارت هم تموم شد تا پارت بعد بای راستی تعداد لایک باید ۵۰تا باشه کامنت ۱۰۰تا و بازدید ۱۵۰باشه پارت بعد رو می ذارم
بای للاوی راستی اون قلب رو بزن دل منو نشکون دیگه تا به نفعته پارت بعد زودتر میاد عکس پارت هم براتون گذاشتم خب بای
بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی
باشه
بعدی زود تر بزار
💕
عالی بود
💖
خیلی قشنگ بود ولی صد تا کامنت یه خورده بلندپروازی
قبول دارم خب میکنمش ۵۰
عالیییییی بود💐
ببخشید یک سوال داشتم وقتی که داستان میزاری تو تست چی چند روز طول میکشه تا منتشر بشه🌹💐💐
تستای من یک هفته و دوسه روز طول بشه البته داستانم تستام ۵روز
عالـــــــــی بود
💟
عالـــــــــی بود
💕
عالـــــــــی بود
مرسی
عالـــــــــی بود
💖
عالـــــــــی بود
💗