پیش به سوی پارت نه
دخترم؟ گفت دخترم؟ یعنی چی؟ این زن مادر منه؟ ویل که گفت مادر من مرده! یعنی دروغ گفته؟ یکم رفتم نزدیک تر تا شاید بتونم چهرشو ببینم. ولی یهو یکی جلوم سبز شد. تا به خودم بیام دهنمو گرفت و چسبوندم به دیوار. بعد دهنمو ول کرد و گفت(کی هستی اینجا چی کار میکنی؟) از ترس زبونم بند اومده بود. هیچی نمیتونستم بگم! پسره پوزخندی زد و گفت(نمیخوای بگی نه؟ باشه! خودت خواستی!)
نفس عمیقی کشید و داد زد(ویل... ویل... کجایی؟) صدای ویل اومد(م.ر.ض! مگه صد دفعه بهت نگفتم منو این طوری صدا نکن؟!) پسره گفت(لو رفتی عزیزم!) ویل اومد جلو. حالا میتونستم ببینمش. ویل گفت(چی میگی نک...) اما با دیدن من حرفشو خورد. گفتم(فکر کردم گفتی مادرم مرده!) ویل گفت(ل... لیا... م... م...) یهو صدای اون زنه اومد(لیا... دخترم... خودتی؟) برگشتم تا ببینم مادرم کیه. با چیزی که دیدم خیلی تعجب کردم
خیلی جوون بود! بهش نمیخورد مادرم باشه. فوق فوقش خواهرم میشد! با ناراحتی بهش خیره شدم. اونم منو وقتی بچه بودم ول کرده بود. با بغض گفتم(الان یادت افتاده که یه بچه داری؟ هفده سال پیش کجا بودی؟ الان یادتون افتاده که پدر مادرمین؟) گریم شدت گرفت. دیگه نتونستم چیزی بگم. ویل گفت(لیا این طوری نگو! به خدا اون جوری که فکر میکنی نیست!) گفتم(میخوام تنهی باشم ولم کنین!) برگشتم که برم. اما چه طوری باید میرفتم؟
ویل گفت(لیا صبر کن. همه چیزو برات توضیح میدم!) با عصبانیت گفتم(چیو؟ هان؟ چیو میخوای توضیح بدی؟ اصلا مگه چیزی هست که بخوای توضیح بدی؟) همین لحظه صدای اون زن یا به اصطلاح مادرم اومد(ویل ولش کن بزار بره!) ویل برگشت و با عصبانیت به اون گفت(اون دفعه هم حرف تو رو گوش کردم که این طوری شد!) بعد دست منو گرفت و گفت(بیا بریم لیا!) و منو با خودش کشید. اما یهو ویل رفت رو هوا و بعد محکم کوبونده شد به دیوار! جیغ زدم و برگشتم تا ببینم چی شده ولی یهو یکی دستمو گرفت و منو دنبال خودش کشید.
بعد منو برد سمت دیوار. بعد یکی از آجر های دیوار رو فشار داد و آجر رفت داخل. بعد دیوار شکافته شد! چرا امروز همه چی شبیه این فیلمای هالیوودیه؟ از اون جا رفتیم بیرون، و در کمال تعجب با یک فضای باز مواجه شدم. انتظار داشتم یه جایی تو عمارت باشه. اون زنه نفس عمیقی کشید و گفت(خلاص شدیم!) گفتم(تو کی هستی؟) گفت(من مادرتم!) گفتم(الینا) الینا لبخندی زد و گفت(اره☺ الینا) نفس عمیقی کشیدم و منظره رو به روم خیره شدم. برف همه جا رو پوشونده بود و صدای پرنده ها واقعا ارامش بخش بود.
الینا گفت(الان از من متنفری اره؟) گفتم(نه. من فکر کردم تو مردی! یعنی ویل این طوری گفت! اینم گفت که... با یکی رابطه داشتی!) الینا انگار از حرفام تعجب کرد. بعد گفت(راست میگه! یکی رو دوست داشتم!) کنجکاو شدم. یعنی این فرد کی بود؟ چی بود؟ گفتم(کی بود؟) گفت(اسمش برایان بود. ببینم به وجود خون اشام ها اعتقاد داری؟) سوال عجیبی بود. اگه سه روز پیش ازم میپرسیدن میگفتم نه ولی الان... گفتم(نمیدونم) الینا گفت(برایان یه خون اشامه. وقتی 21 سالم بود باهاش اشنا شدم. تا سه ماه نمیدونستم یه خون اشامه. تا این که خودش بهم گفت. اولش باورم نمیشد. ولی یه چیزایی نشونم داد که باور کردم.
که این طور. واقعا تعجب کردم. الینا ادامه داد(بعد از اون... رفته رفته بیشتر از برایان خوشم میومد. تا این که یهو به خودم اومدم و دیدم عاشقش شدم! اونم نسبت به من همین حسو داشت. ازش خواستم که منو تبدیل کنه .اما اون مخالفت میکرد. میگفت ممکنه بمیرم.گفتم حداقل با هم دیگه زندگی کنیم. این یکیو قبول کرد. اون روز بهترین روز زندگیم بود. اما فرداش بد ترین روز زندگیم! ویل خودشو جای یه مرد 40 ساله جا زد و انقد رو مخ پدرم کار کرد که پدرم راضی شد من با اون ازدواج کنم! با یکی هم سن پدرم! من مخالفت کردم ولی پدرم مجبورم کرد. روز عقدمون ویل همه چیو بهم گفت. این که یه جنه! این که هفت تا بچه داره و 503 سالشه! اما من در باره برایان هیچی بهش نگفتم. چون فکر کردم دیگه نمیبینمش. ازدواج کردیم. رفتیم سر خونه زندگیمون. ویل واقعا مرد خوبی بود. پدر خوبی برای بچه هاش بود. شوهر خوبی هم برای من. همه چی داشت خوب پیش میرفت تا این که... سر و کله برایان پیدا شد...
اومده بود ویلو مجبور کنه بی خیال من شه. که بعدش ما دو تا یعنی من و برایان... با هم دیگه زندگی کنیم. اما ویل نقششو فهمید. ویل اون موقع 503 سالش بود و برایان فقط 143 سالش بود. تجربه ویل از برایان بیشتر بود. برایان نتونست این کارو بکنه. بعد، از ویل خواهش کرد که منو ول کنه. ویل گفت که من خودم حق انتخاب دارم و خودم میتونم از بین براین و ویل یکیشونو انتخاب کنم و با اون زندگی کنم. من واقعا برایانو دوست داشتم. میخواستم با اون زندگی کنم. ویل گفت هر جور راحتی. من مجبورت نمیکنم. بعدش من با برایان زندگیمو شروع کردم. اما دو ماه بیشتر طول نکشید. دو ماه بعد فهمیدم حاملم. میدونستم از برایان نیست. بچه ویل بود. این مسئله رو بهش گفتم. ولی ویل باور نکرد. میگفت از کجا معلوم بچه برایان نیست؟ بهش حق میدادم. حق داشت باور نکنه. اما من اصرار کردم براش دلیل اوردم که اون بچه خودشه. ویل باور نکرد ولی... حد اقل قبول کرد که پیش اون زندگی کنم. چند ماه بعد... بچمون به دنیا اومد. اما من بعد از به دنیا اوردنش بیهوش شدم! بعد که به هوش اومدم. ویل بهم گفت که بچه مرده! باورش برام سخت بود. فکرشو بکن نه ماه یه بچه رو تو شکمت نگه داری باهاش حرف بزنی باهاش درد و دل کنی واسه بزرگ.شدنش برنامه ریزی کنی. بعدش... یهو بهت بگن مرده! بعد از اون... از اون جا رفتم. با خودم گفتم که دیگه برنمیگردم اونجا. اما یه روز یه نامه دستم رسید. که میگفت تو زنده ای! دوباره رفتم اونجا. از ویل پرسیدم. همون اول گفت که اون روز دروغ گفته. بعد منو برد به یه یتیم خونه. که تو اونجا بودی! وقتی دیدمت انگار دنیا رو بهم دادن. به ویل گفتم که با هم دیگه تو رو بزرگ کنیم ولی میدونی ویل چی گفت؟ گفت که همون بهتر که تو تو دنیای انسان ها بزرگ بشی. منظورشو فهمیدم. گرچه برام سخت بود ولی... تو از هر چیزی مهم تر بودی. لیا... ویل... واقعا مرد خوبیه پدر خوبیم هست. اگه میخوای پیش اون زندگی کنی... من بهت حق میدم
عجب داستانی بود. من به معنی واقعی گیج شده بودم. من فکر میکردم الینا از ویل متنفره ولی این طوری نیست! گفتم(من... واقعا گیج شدم. باید برم ببخشید) و برگشتم و رفتم به سمت جایی نا معلوم. النا گفت(صبر کن... میتونی غیب شی!) گفتم(بلد نیستم) گفت(کاری نداره! فقط کافیه به جایی که میخوای بری فکر کنی) کاری که گفت رو کردم. چشمامو بستم و با تمام توانم به اون جنگلی که صبح رفته بودیم فکر کردم. یهو احساس کردم با یه سرعت وحشتناکی دارم حرکت میکنم. بعد یهو افتادم زمین! بد جور سرفم گرفت. بلند شدم و دیدم که درست اومدم😃 نفس عمیقی کشیدم و به منظره رو به روم زل زدم. حالا میتونم ساعت ها بشینم اینجا و از این منظره لذت ببرم! داشتم به منظره نگاه میکردم که یهو یکی جلوم سبز شد. با تعجب گفتم(دیگو؟!) دیگو با ناراحتی گفت(معذرت میخوام لیا!) بعد دستشو بالا اورد و مشت کرد. بعدش یه سرمای بدی تو قلبم احسس کردم. بعد دیگه نفهمیدم چی شد...
خب خب تموم شد😁😁😁 پشماتون ریخت نه☺ راستی باورتون میشه☝ من که بد جور پشمام ریخت😐😐
دلم خواست بیام تو یکی از تستات🙂 خب اومدم😅 خدافظ 😅
😐😐 من حالم خوب نیس🙃😂😂😂😐💔
خوش اومدی بفرما😂
اصلا باورت نمیشه الان چ دردی رو دارم تحمل میکنم😞😣🥺🥺 برام دعا کن 😢
چی شده😨
چیزی نشده😞 دلم گرفته 😭😭😭 تستمم ک حذف شده💔😐😖😭😭😭😭😭😭😭😭😭 امروزم یهویی امتحان گرفت ازمون معلمه😐 بعد یادم رفته انیمه ای داشتم میدیدم قسمت چند بودم💔😭 اصلا امروز خیلی گنده😭😭😭😭 تازه گشنمم هس نمازم یادم رفت بخونم😐💔 هزار تا درد مشکل دیگه هم هس 🤒😭😭😭 حسابشون از دستم در رفته اخه چرا همه این اتفاقا باید تو این روز بیوفته 😖😞😞💔💔
هی...
منم حالم خوب نیست ابجیم هنوز از دستم ناراحته🥺😭
هی...
منم حالم خوب نیست ابجیم هنوز از دستم ناراحته🥺😭
🥺🥺🥺🥺🥺🥺 داداش خب نمیگفتی🥺😐 بخدا (دارم قسم میخورم ) منم ناراحت شدم 🥺😞
🥺🥺🥺🥺🥺🥺 داداش خب نمیگفتی🥺😐 بخدا (دارم قسم میخورم ) منم ناراحت شدم 🥺😞
اره واقعا کاش نمیگفتم😢
خیییییییییییییییلی خوب و باحال بود 💜💙💜💙
ممنون
سلااام من بازم اومدم داستانت خیلی باحال بود مرسییی که نوشتی و وقت گذاشتی و اینکه من از زیر چالشت در میرم و زود پارت بعد رو بذار داداشی میشی😻😻
ممنون
ای بابا همه هم از زیر چالش در میرن😐
اره میشم ابجی
برگام شاد یک ساله شد؟؟؟؟؟😱😨
اصن یادم نمیاد اولین باری رو که وارد شاد شدم😂
والا من اصن نمیدونم شیپ کردن چی هست😅
اگه میشه بهم بگید
شیپ همون رل خودمونه
شیپ ینی وقتی میبینی دو نفرن که خیلی بهم میان بعد تو هم میای میگی ک مثلا این دوتا در اینده باهم باشن خیلی بهم میان و از این حرفا...
عااا
نمیدونم منظور رو رسوندم یا نه🐑💕😅😂
مثلا الان خیلیا گفتن که لیا و دنیل بهم میان پس اینارو با هم شیپشون میکنیم
بله خودمم پشمام ریخت😐
منم یادم نمیاد کی بود
جدی نمیدونی شیپ کردن چیه😱
خب شیپ کردن یعنی این که دو نفرو برای هم دیگه در نظر بگیریم
اها اوکی😅
خب نشنیدم تاحالا😣
منم میگم لیا و دنیل به هم میان ، کلا تابع جعمم😂
تابع جمعی
افرین
خوبه لیا و دنیل هم به هم میان
یوسف داداش میشی؟
بعله
😍❤️
داستانت عالی بود منتظر پارت بعد
ممنون تو برسیه
دوستان پارت ده رو نوشتم رفت تو برسی
ببخشید اگه دیر شد
پارت یکم غم انگیزه دیگه به بزرگی خودتون ببخشید
اشکال نداره حاجی
اصن یکم فاز داستان عوض شه از یکنواختی در بیاد
کی مرد ؟
همین الان تحت تغیبی ها کسی رو نکشی :/ 😂💔
داداشیییییییییییییییی بالاخره تستم منتشر شد
اگه دوست داشتی بیا توی تستم و نظر بده
وای خدا تست ساختی😃
اومدم اجی
عالی ❤️❤️❤️❤️
ج. چ: دنیل و لیا😍😍
ممنون
فکر کنم همه جک رو یادشون رفتهدنیلو با لیا شیپ میکنن😐😂
😂 نه یادم نرفته ولی فک کنم این دوتا باهم بهترن😍
سلامی دوباره حاج یوسف
یه دفعه احساس لات بودن کردم😐
خب میخواستم بگم که من فقط یه داداش تو تستچی دارم اونم امیر علیه 😍 داداش میشی 🙂برام سخته به یکی بگم نمیدونم داداش میشی یا آبجی میشی 😒 ولی گفتم😅
اره میشم