
سلام بفرمایید بخونید

صبح از زبان مرینت . از خواب بیدار شدم امروز اخرین روز مدرسه هستش و من خوشحالم که بلخره ۳ ماه تعطیلیم و بعد میریم دانشگاه و درس و مشق برای همیشه تعطیله لباسم رو پوشیدم رفتم پایین صبحانه خوردم و رفتم مدرسه تمام امتحان نهایی ها رو داده بودیم فقط یکی مونده بود که امروز میگیره ادرین همه اومده بودنو چون بازم دیر رسیدم 😑نشستم برگه ها رو پخش کردند و شروع نوشتن کردم همش راحت بود فقط ۵۰ سوال بود (ببین اگه برای اینا ۵۰ سوال راحته ۱۰ تا سوال چیه ما ۱۰ تا سوال میدن میگیم زیاده این میگه کم دادن )همرو نوشتم و دادم و رفتم بیرو ن از زبان ادرین دیدم مرینت رفت بیرون و نوشت منم نوشتم و دادم به خانم و بعد رفتم پیش مرینت

بهش گفتم چطوری عزیزم گفت ممنون خوبم تو چطوری (وای مرینت دیگه به پته پته نمیوفته ادرین رمز موفقیت چیه )گفتم ممنون منم خوبم گفت دیگه مدرسه نداریم امروز بیا بریم یه جایی گفتم بریم اندره و بعد برج ایفل و بعد خرید بهش گفتم باشه باشه بریم امروز یا فردا ؟ گفت امروز بعد ظهر بعد فردا هم یه جایی میریم گفتم باشه و بعد مرینت رو سوار ماشین کردم و رسوندیم و بعد رفت منم رفتم خونه و یکم استراحت کردم اززبان مرینت رفتم خونه یکم خوابیدم
از خواب بیدار شدم و اماده شدم و منتظر ادرین موندم از زبان ادرین از خواب بیدار شدم و لباس پوشیدم و با بادیگاردم رفتم دنبال مرینت مرینت اومد پایین و سوار شد اول رفتیم پیش اندره یکم بستنی خوردیم و بعد رفتیم برج ایفل خیلی مرینت خوشگل شده بود بهش نزدیک شدم و اونو بوسیدم 💏و اونم همراهیم کرد از زبان مرینت ادرین منو بوسید و منم همراهیش کردم بعد از هم جدا شدیم و بعد رفتیم خرید دیدم ساعت نه هست

و ما تا ساعت ۱۲ خرید کردیم من یک شلوار و لباس و کفش و کش مو و گیره ی سر خریدم و ادرین هم یک دست کت و شلوار و کفش خرید و بعد منو برد خونه و رفت از زبان ادرین مرینت رو بردم خونه و رفتم خونه ی خودمون و لباس عوض کردم و رفتم خوابیدم از زبان مرینت رفتم خونه و رفتم لباس عوض کردم

و رفتم یک فیلم نگاه کردم و خوابیدم ......... صبح بود از خواب بیدار شدم و رفتم پیش الیا و بعد باهم رفتیم بستنی خوردیم (وای چقدر بستنی اینا قند نمیگیرن هر روز بسنتی اَه )و بعد رفتیم باهم ورزش کردیم و بعد از هم خداحافظی کردیم و رفتیم خونه و بعد من رفتم ناهار خوردم و یکم استراحت کردم از زبان ادرین از خواب بیدار شدم یکم فیلم نگاه کردم و رفتم بیرون پیاده روی کردم و بعد تبدیل شدم و دیدم از لیدی باگ برام پیام اومده گفت سلام کت امروز باید هویت های همو بفهمیم بهش گفتم باشه

و رفتم پیشش دیدم روی برج ایفل هست رفتم پیشش گفت خب وقتشه بعد گفت چشمات رو ببند منم میبندم از زبان لیدی باگ منم چشمام رو بستم و من گفتم خال ها خاموش و اون هم گفت پنجه ها داخل گفتم چشمات رو باز کن و بعد خودم هم باز کردم که دیدم ادرینه از زبان ادرین دیدم که اون مرینته بعد پریدم بغلش و گفت نمیدونستم تو هستی گفت منم بعد همو 💏و بعد تبدیل شدیم و رفتیم خونه انقدر حرف زده بودم که همین رفتم رو تخت خوابیدم از زبان مرینت رفتم رو تخت و خوابیدم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام.داستان تون جالب بود،امیدوارم به تست من هم سر بزنید(the end of miraculous)
حتما
خوب بود
داستان منو هم بخونید
چشم