صب بود و دو قهرمان از پنجره های اتاق شون وارد اتاق شون شدن.... *از زبان آدرین* پریدم داخل اتاقم...کل شب مشغول نجات پاریس بودیم.....اصلآ نشد بخوابم😢 گفتم: {پلگ کلاز این....} بعد وقتی ب حالت اولم برگشتم دراز کشیدم ر تخت..حتي پلگ هم نرف کممبر بخوره و دراز کشید ر بالش😐😐😂😂 تازه داش چشام گرم میشد ک ساعتم زنگ زد !!! ب سختي پاشدم. (راستی این {} نشانه ی حرف زدنه😄) ب خودم تو آینه نگا کردم... خیلی خوابالو ب نزر میومدم😕 {پلگ پاشو باید آماده شیم بریم مدرسه....} پلگ خودشو زد ب اون راه و بیدار نشد. کمی بلند تر گفتم: {پلگ شنیدی چ گفتم دیگه!!! پاشو من از تو بیشتر خوابم میاد!!!😑} پلگ آروم پاشد پرواز کرد سمتم و شرو کرد ب غر زدن {اصن نتونستم بخوابمممم🥱} منم اخم کردم... آه کشیدم... تازگیا افراد خیلی زیادی آکوماتایز میشدن... ب پلگ گفتم: {تو از وقتی برگشتیم کممبر هم نخوردی برو بخور از حال میریا!!! حالا تو خوش شانسی تو کیفم میگیری می خوابی🙄🥺} پلگ خمیازه کشید: {اوهوم راس میگی} سری رف از کمد کممبرش ر برداش و رف تو کیفم...منم آماده شدم و رفتم ک برم سوار ماشین شم....
*از زبان مرینت* پریدم داخل اتاقم.... گفتم: {تیکی....اسپاتس آف...} و برگشتم ب حالت عادیم....تیکی و من دراز کشیدیم رو تخت.... مطمئنم ۵ دقیقه هم نشده بود ک ساعت زنگ زد !!! از تخت افتادم پایین و تیکی هم خسته پرواز کرد بالا و خمیازه کشید... پا شدم در حالي ک سرم ر میمالیدم😢 گفتم: {اصلا....نشد بخوابم🥱🥱} تیکی نشست ر شونه م و ب نظر خوابش گرف... دلم برا خودم سوخت🥺🥺 با کندی وسایلم ر جم کردم...تیکی ر گذاشتم تو کیفم...حق داش خسته باشه... رفتم طبقه پایین. {مرینت بدوو دیرت شده!!! فک کردم رفتی !} مادرم با نگرانی گف... ب ساعت نگا کردم.... داد زدم: {واااااای دیرم شدهههههههههه} و با تمام سرعت دویدم...بعضي وقتا قهرمان بودن خيلي سخته...
*توی مدرسه از زبان مرینت* وقتي رسیدم دیدم خانوم بوستیه تو کلاس داره درس مي ده.. پاورچین پاورچین رفتم نشستم کنار آلیا.. {دختر چرا اینقد دیر کردی؟؟؟} آلیا پرسید.. منم جواب دادم: {امممممم......ساعتم خراب شده بود زنگ نزد😅😅} ب جلو نگا کردم دیدم آدرین انگار خوابیده😳 سرشو گذاشته بود تو دستاش و خوابیده بود...اولین بار بود می دیدم خوابیده...حتمن دیشب نتونسته بوده بخوابه...عین من.....فقد با این تفاوت ک من داشتم پاریس ر نجات می دادم😓 نویسنده: هیی....کی میفهمی تو آخه😒😒 مرینت: چیو🤨 نویسنده: هيچي ولش😶🤐😬
*بعد کلاس از زبان آدرین* هوه...کل کلاس خوابیدم 😶😶 بازم خسته م ولي ن اونقدری ک قبلآ بودم...زیپ کیفمو باز کردم نگا کنم ببینم پلگ در چ حاله...باز کردم دیدم پلگ خوابیده و آروم خروپف میکنه...زیپو بستم و تصمیم گرفتم فعلن بیدارش نکنم.. چون جزوه ها ر ننوشته بودم فک کردم بهتر باشه از يکي بگیرم...نینو بد خطه... کلویی و لایلا هم ک راه نداره اصن برم پیششون😅 نگا کردم ب اطراف و مرینت ر دیدم. دویدم سمتش: {هی مرینت👋👋} مرینت منو دید و هول شد...چرا...؟؟ همیشه اطرافم دست و پا چلفتی میشه... درحالی ک من تاحالا کاري نکردم ک ناراحتش کنم...😔🤔
داشتم میرفتم سمت مرینت ک یهو گوشیم آژیر زد!!! این ب این معني بود ک یکی آکوماتایز شده بود....سری دویدم دست شویی ب اخبار گوش کردم. {شما با اخبار پاریس در جریان هستید! من نادیا شاماک دارم گزارش ر از صحنه ی مبارزه گزارش می کنم! یکی شرور شده و داره با حملاتش همه ی ب مجسمه های سنگی تبدیل میکنه!!} گزارش داش همینجوری پیش می رف ک یهو ی اشععه ب نادیا برخورد ک و تبدیل ب سنگ شد. آدرین سری زیپ کیفش ر باز کرد. {پلگ !!! پلگ بیدار شووو !!} پلگ بیدار شد و خمیازه کشید {چی شده چ میخوای🥱🥱} من گفتم: {يکي آکوماتایز شده باید بریم نجاتش بدیم!!} پلگ کممبرش ر برداش: {پس صب کن من این خوشگله رو بخورم بعد😋😋😍} آه کشیدم...پلگ هیچوق عوض نمیشع. گفتم: {هرکار دلت میخواد بکن فقد زود بکن🤦🏻♂️🤦🏻♂️} پلگ کممبرش ر قورت داد. {پلگ کلاز اوت!!!}
*از زبان مرینت* گوشی م صدای سوت در آورد...این ب این معني بود ک یکی آکوماتایز شده بود !!! سری رفتم دست شویی...همون لحظه شارژ گوشیم تموم شدو نتونستم بفهم دشمن چ قدرت هايي داره😨😰 با خودم گفتم مهم نی بعدن میفهمم الان... زیپ کیفمو باز کردمو تیکی ر بیدار کردم🥺 خیلی ناز خوابیده بود😭 گفتم: {تیکی ببخشید اما پاریس دوباره بهمون نیاز دارع🙁} تیکی بیدار شدو پرواز کرد: {ن هیچ اشکالي نداره مرینت😊🥱🥱} ای جانم چ کیوتتت😍😍 گفتم:{تیکی اسپاتس آن!!!}
*از زبان نویسنده یا همون من😜* کت نوار و لیدی باگ همدیگه ر روی ساختمون ملاقات کردن. {هلو مای لیدی🥰 } لیدی باگ چشم هاشو چرخوند : {حالا ولش.. من شارژ گوشیم تموم شد نفهمیدم دشمن مون چ قدرت هايي داره میش بگی🙄} یهو ی اشععه ای اومد و کت نوار با لیدی باگ سری پرید پایین. لیدی باگ چشاش گشاد شد {اون چی بود؟؟؟؟😰} کت نوار پاشد :{هر کار می کنی نذار اون اشععه بهت برخورد کنه!!} لیدی باگ پرسید: {اگ بهم بخوره چ میش؟؟؟} {تبدیل ب سنگ میشی مای ليدي...} لیدی باگ دید ی اشععه ی دیگ داره میاد پس سری با کت جاخالی دادن.
*از زبان کت* لیدی باگ سری دستمو گرف و از اشععه ای ک میومد جا خالي دادیم. شرور رو دیدیم ک داش میخندید و ب همه اشععه پرتاب می کرد ! باید سری میفهمیدیم آکوما کجاس. {مای لیدی ب نظرت آکوما کجاس!؟} اون گف: {نمی دونم!} باید ی کاري می کردیم! دشمن مون خيلي قوی بود و اگ یکی از ما تبدیل ب سنگ میشد دیگ امیدی نبود! یهو ی فکري ب سرم زد: {مای ليدي من سرشو گرم میکنم تو برو از نگهبان چن تا معجزه آسای دیگ بگیر! ما ب اونا نیاز داریم!!} *از زبان لیدی باگ* کت نوار بهم پیشنهاد داد برم چن تا معجزه آسای دیگ گیر بیارم...فکر خوبي بود....اما مجبور بودم کت ر تنها بذارم! گفتم: {دیوونه شدی!؟!! اگ ب سنگ تبدیل شدي چی!؟!؟ کت من نمیتونم بذارم برم!} اون گف: {تو ک اصلا نباید تبدیل ب سنگ بشي!! اگ سنگ شی اونوق هیچ اميدي وجود نداره!! برو !!!} راس میگف...سری پریدم رووی ساختمون و داد زدم: {کت اگ خودتو ب باد بدي هیچوقت نمی بخشمت!!!} کت لبخند زد...من پریدم و ب خونه ی استاد فو رفتم... (این عکسو خودم ادیت کردم خیلی دوسش دارم🥺 💫🌹🌹🏵🍂🍁🍬🍭)
وقتی رسیدم برگشتم ب حالت عادیم... در زدم و استاد فو سری باز کرد. {استاد من ب چند تا معجزه آسای دیگ هم احتیاج دارم!! دشمن مون خيلي قویه} استاد فو سرش ر تکون داد {می دونم} بعد جعبه ی معجزه آسا ها ر آورد : {مرینت دوپن چنگ تو دو تا معجزه آسا انتخاب میکنی. یکی برای خودت و يکي برای کت نوار. و اونا ر با معجزه آسا های خودتون ترکیب می کنید!} من نگاه کردم. معجزه آسای مار و اژدها ر برداشتم. {من اینا ر انتخاب میکنم!} استاد فو سرشو تکون داد :{ انتخاب عاقلانه ایه. موفق باشی} من برگشتم سر مکان قبلی. معجزه آسای مار رو پرتاب کردم برا کت نوار. {کت بگیرش!!!} اون گرفت و ترکیب کرد...منم ک قبلا ترکیب کرده بودم. یهو ی اشععه اومد سمت من.......
خب تموم شد😅 اميدوارم خوشتون اومده باشه... چالش: ب نظرتون چ اتفاقی میفته؟؟؟
Wow عااااااااالی بود 💙💜💙💜
عالیه
ج چ=یا کت خودشو میندازه جلوی لیدی و اون سنگ میشع
یا لیدی اژدهای بخار رو فعال میکنع🐾
حتما ادامه بده خیلی قشنگه
راستی داستان منم بخون😗
ممنون 😁 ادامه دادم منتشر میشه انشالله ب زودي
نفر اول لایک کردم❤😘
عالیه ❤❤❤