سلام دوستان متاسفم میدونم دیر به دیر پارت هارو میزارم از این به بعد سعی میکنم زودتر بزارم خب بریم سراغ داستان کپی ممنوع
آنچه گذشت : بعد از اینکه پلگ پنیر شو خورد دلم پر از غم شد گفتم پلگ پنجه ها بیرون 🐾.... وقتی رسیدم دیدم کت نوار اونجاس بعد از پشت سرش رفتم و گفتم : هوممم ولی کت نوار توجه نکرد 😞😞 ... . اومد کنارم و گفت : بیا آدرین پنیر بخور برا اعصابت خوبه ☺️☺ ... .تعجب کرد نگاه کردم به خودم دیدم با لباس خوابم دستپاچه شدم 😲😲 .... .قیافه ی الیا 😨😨 ( یا خدااااااا مجلس عقد نیستا مرینت جان ، یک جشن کوچیکه ) .. . بعد رفتیم خونه ما و مامانم براتون پای گلابی آورد و باهم خوردیم 😋😋 ... .گفت : آره خانم تسوروگی و دخترشون از ژاپن رسیدن و خانم تسوروگی ، عمو و زن عموت هم پیش پدرت هست هستن ، البته بگم که کاگامی داخل اتاق تو هست .... .میشد گفتم : من دوستان رو به جشن دعوت کردم میتونی تو هم بیای ... . گفت : نه آدرین من نمیام من امروز خودم به جشنی دعوتم 😊😊 و ... .مگه ساعت چنده وای ساعت سه و نیم 😱 یک ساعت داریم صحبت میکنیم ...چشمم به مرینت و قلبم تند تند زد انگار عاشقش شدم خیلی جذاب بود همینطور نگاش میکردم که کاگامی : من و عشقم یک سورپرایز داریم براتون ...... .
از زبان آدرین : کاگامی گفت منو عشقم براتون سورپرایز داریم من از هیچی خبر نداشتم برگشتم دیدم پچه ها همه تعجب کردن و ناگهان نگاه خورد به مرینت دوباره قلبم تند زد مرینت هول شده بود 😞 برگشتم که دیدم کاگامی روبروم واستاده و گفت : من و عشقم همو دوست دارم داریم و یهو منو 💏 بعد از 10 ثانیه من کاگامی رو از خودم جدا کردم و برگشتم دیدم خانم تسوروگی میخنده .... . خجالت کشیدم برگشتم و دیدم مرینت پاشد و نمیدونم چرا بغضش ترکید و رفت از در بیرون پشت سرش الیا پاشد و دنبالش رفت و نینو هم پاشد به من نگاه کرد و رفت دستم رو از دست کاگامی جدا کردم و رفتم اتاقم ... .در رو محکم بستم پلگ اومد بیرون و گفتم : من چیکار کردم ، من چرا کاگامی رو دعوت کردم با چه رویی برم مدرسه 🏫 پلگ گفت : حالا مرینت چرا اونطوری شد .... . از زبان مرینت : خیلی ناراحت بودم ، تمام آرزوهام به فنا رفت انگار دنیا رو از دست داده بودم تند تند میدویدم و آلیا هم هی میگفت : مرینت صبر کن ترو خدا ، صبر کن .. .
رسیدم به مغازه هیچی حالیم نمیشد فقط میدویدم رفتم داخل مغازه 😭😭 مامان و بابا گفتن : مرینت چی شده ؟ ، اما من فقط میدویدم رفتم داخل خونه الیا همینطور دنبالم میومد الیا : مرینت واستا خسته شدم ترو خدا .... . اما من توجه نکردم رفتم تو اتاقم در و بستم و قفل کردم ، الیا در میزد و میگفت : در و باز کن تا باهات حرف بزنم از زبان تام ( بابا ی مرینت ) : مرینت با حال پریشون اومد و تند دوید و رفت منو سابین تعجب کرده بودیم بعدش الیا تند دوید و دنبال مرینت رفت نینو میخواست دنبال الیا بره که من دستشو گرفتم و گفتم چی شده بگو ؟ ما نگرانیم 😢 نینو همه چی رو توضیح داد ...... . از زبان مرینت : لباس هامو در آوردم هنوز به آدرین فکر میکردم لباس های عادی مو پوشیدم و رفتم تمام عکس های ادرینو کندم عکس های زیر تخت همه رو جمع کردم ، تیکی : مرینت چیکار میکنی ؟ صبر کن ترو خدا چیکار میکنی ؟
من توجه نکردم میخواستم عکس های آدرین رو آتیش بزنم اما نتونستم یک حالی پیدا کردم بعدش عکس هارو گذاشتم داخل یک کشو و نشستم رو زمین ، گریه ام گرفت 😭😭 گفتم : چرا ، آخه چرا من نمیتونم احساساتم رو به آدرین بگم ، چرا کت نوار رو ناراحت کردم الان من تنها هستم ... . تیکی : من پس چی هستم ؟ حالم بد بود خیلی دراز شدم از بس گریه کرده بودم خوابم برد ... . از زبان تیکی : مرینت خوابش برد و من یواشکی در اتاق مرینت باز کردم تا الیا بیاد تو ، حال مرینت خیلی بد بود براش خیلی ناراحتم 😔😔 از زبان الیا : حال مرینت رو نمیتونم درک کنم حال بدی داشت بعد چند دقیقه مامان و بابا ی مرینت و نینو اومدن بالا سابین گفت : بچه ام خیلی ناراحته درکش میکنم ؟ نشستیم رو مبل یکدفعه دیدیم در اتاق مرینت باز شد سریع دویدیم رفتیم بالا دیدیم مرینت افتاده باباش بغلش کرد اوردش پایین و گذاشتش روی مبل سریع براش آب قند درست کردم اما انگار حالش خیلی بد بود 😩
چند دقیقه صبر کردیم اما بهوش نیومد ... . دیدیم یکی زنگ زد سوفیا بود ( بیرون بود ) اومد گفت : مارینت چی شده ه ؟ براش توضیح دادیم چه اتفاقی افتاده و اونم ناراحت شد ... .من گفتم : ببریمش بیمارستان حالش بده مامانش هم تایید کرد ، تاکسی گرفتیم و مرینت رو بردیم بیمارستان من توی راه پیام دادم به لوکا چون اون فقط حال مرینت رو خوب میکرد . 🙃 چت الیا و لوکا : الیا : سلام لوکا ببین مرینت حالش بده اگه میتونی بیا بیمارستان لوکا : چی حالش بده الان میام الیا : ممنون نیم ساعت بعد از زبان لوکا : رسیدم بیمارستان الیا گفت : اب بدنش کم شده بود سرم بهش وصل کردن ... . الان مامان و باباش داخل اتاقن از زبان مرینت : یک صدایی میشنویدم ، تار میدیدم اما چند بعد دیدم مامان و بابام بالا سرم بودن ... .
باهاشون صحبت کردم که گفتن مرخصی میتونی بریم خونه کمکم کردن بیام از تخت پایین ، دیدم لوکا بیرون واستاده اومد نزدیک حالم رو پرسید منم گفتم : ممنون خوبم ... .. .🙂 ( دلم واسه مرینت سوخت ) رسیدیم خونه رفتم بالا تیکی اومد بیرون گفت : مرینت حالت خوبه ؟ تیکی رو بغل کردم و گفتم : معذرت میخوام الان تنها کسی که من دارم تویی ... . تیکی گفت : این حرفو نزن ، مامانت هست بابات ، الیا ، نینو و لوکا ، کت نوار ... .. من گفتم : اما من نوار که از دستم دلخوره .... . تیکی : آره اما توی حالت لیدی باگ نه تو حالت مرینت مرینت : تیکی خودشه باید از کت نوار بخوام شب بیاد تا باهاش صحبت کنم ، ولی من که شمارشو ندارم ... . تیکی : تبدیل شو شمارشو از داخل یویوت یادداشت کن و بعد تبدیل شو به مرینت مرینت : ممنون تیکی 🙂 راستی ساعت چنده ؟ تیکی : نزدیکای هفت 🕡 مرینت : اما تیکی من نمیتونم آدرین رو از یادم ببرم تازه چطوری برم « شو لباس »
تیکی : مرینت یا باید بهونه ای جور کنی که فکر کنن وسط مهمونی خبر بدی شنیدی گریه کردی یا .... یاااا مرینت : یا چی ؟ بگوووو تیکی : یا باید به آدرین بگی دوستش داری وگرنه خودش میفهمه مرینت : خل شدی تیکی ، معلومه راه اول رو انتخاب میکنم .... . ( نویسنده : با اعتماد بنفس نفس عمیق کشید و گفت ): اما نمیدونم چه بهونه ای بیارم تیکی کمک 😖😖 که یهو یک نفر در زد ، تیکی سریع قایم شد بعد من گفتم : بفرمایید لوکا بود اومد داخل و گفت : خوبی ؟ گفتم : آره آره خوبه خوب ، تو خوبی ؟ لوکا : آره ، دوست داری فردا با هم بریم بیرون ... . مرینت : آره چرا که نه ؛ کجا بریم ؟ لوکا : میتونیم بریم بستنی بخوریم ، بریم شهربازی ، رود سن ، برج ایفل ... . مرینت : با رود سن و شهر بازی و بستنی موافقم 😃 فردا بعد از مدرسه بریم 🙃 لوکا : باشه پس مدرسه ات تموم شد بیا خونه ی ما تا باهم بریم باشه .....
مرینت : باشه لوکا : الان دیگه باید برم خونه بعداً میبینمت خداحافظ مرینت : خداحافظ لوکا ... .. . بعدش الیا اومد بالا و گفتم : سلام الیا : علیک نکنه فراموش کردی چرا خاکی به سرمون ریختی بدبخت شدی بعد خوشحالی ... . مرینت : معلومه فراموش نکردم اما نمیخوام بیشتر از این بخاطر درد خودم اطرافیانم رو ناراحت کنم ... . تازه برای جمع گند کاریم فکری دارم خانم خبرنگار. 😏 الیا : چی ؟ مرینت : شما هم باید کمک کنید ؟ الیا : شماااااا مرینت : بله تو ، الکس ، جولیکا ، میلن و رز الیا : ماموریت جمع گندکاری مرینت 😆 ( نویسنده : 😂😂 ) مرینت : فردا بعد مدرسه بیاید اینجا فقط کم وقت داریم چون من لوکا قرار دارم آلیا : باشه اوکیه ، و رفت منم پشت سرش رفتم و ازشون خداحافظی کردم نشستیم تا با مامان و بابام و سوفیا شام خوردیم .... .
فردا ، بعد از مدرسه از زبان مرینت : با دخترا جمع شده بودیم .. . الیا : قضیه چیه ؟ مرینت : قضیه اینه که من و شما یک بهونه ای گیر میاریم و به بقیه میگیم که مثلا من خبر بدی شنیدم توی مهمونی گریه کردم ، اینطوری لو نمیرم ؟؟🤔 الکس : عالیه ، حالا چه بهونه ای 🙄 الیا : مثلا بابای مرینت افتاده از جایی و دستش شکسته 😶 رز : نه این بهونه جواب نمیده اگه بیان عیادتش خب دست بابای مرینت که گچ گرفته نشده ... . میلن : راست میگه ، جولیکا : آره و همه تایید کردن به جز من و گفتم : میتونیم پای بابامو گچ بگیریم الکس : نمیشه پزشک که الکی پای باباتو گچ نمیگیره .... و قانع شدم ، همه داشتیم فکر میکردیم که من گفتم : فهمیدم همه باهم گفتن چی ؟ مرینت : میگیم مثلا دایی چنگ من تصادف کرده ( دوستان عمو چنگ عموی سابین نیست ، من که میراکلس شانگهای رو با زیر نویس دیدم تولد همین آقای چنگه و سابین میگه : تولدت داییته ، یعنی آقای چنگ همون دایی مرینته )
میلن : یعنی آنقدر دایی تو دوست داری که بخاطرش گریه کنی ؟ اونم دایی که اصلا صد سال یکبار می بینیش ؟ الکس : خیلی موافقم رز : پس چی بگیم مرینت : فهمیدمممممممم همه : چیییییییی ؟ مرینت : میگیم پدربزرگم تصادف کرده ( پدر تام ، همون نونوا عه ) کمی فکر کردن بعد گفتن : عالیههههه الیا گفت : میری خونه ی آقای آگرست شون و معذرت خواهی میکنی ، باشه مرینت : حله و از هم خداحافظی کردن ، منو جولیکا باهم رفتیم خونشون وقتی رسیدیم لوکا گفت : سلام خواهر ، سلام مرینت و منو برد اتاقش ( دوستان مرینت داره اتفاق دیروز رو فراموش میکنه ) لوکا گفت : من آهنگ جدید آماده کردم میخوای گوش بدی ؟ .... . من گفتم : آره آره حتما و نشستم روی تخت لوکا هم کنارم نشست ..... . گیتارش رو برداشت و شروع کرد به آهنگ زدن 🎸 من هم چشمام رو بستم و گوش دادم یک حس آرامشی پیدا کردم و همینطور گوش میدادم ..... .
عالی بود پارت بعد
ممنون از نظرت ، چشم پارت بعد زودتر میاد
سلام hainy
من یه تیت درست کردم که ایمش بهترین داستان های تستچی هست
اسم داستان تو هم آوردم الان تو صف بررسی هست اگه منتشر شد حتما بهش
سر بزن و بقیه داستان هایی که معرفی کردم هم بخون ممنون میشم
چشم و ممنون از نظرت
پارت بعدی هم زود بذار😊🌹💐
حتما
عالی بود 👏👏😊
عالی بود
مرسی
بعدی را میخواهیم
خیلی زود ثبت میشه
عالی بود داستان قشنگیه فقط جونت هر کی دوست داری لوکانتی نکن😫من عاشق میرکتم😍
منتظر پارت بعدیم...............
تا آخر داستان باش تا ببینی چه شیپی داریم و ممنون از نظرت
عالی بود
ممنون مهسا
عالی بود🙂
ممنون انرژی گرفتم از همه انرژی ها ممنون