
دوستان اگه انقد دیر شد ببخشید...نمیدونم چرا انقد تست رد میشه...برای بار سوم ویرایش شده و امیدوارم منتشر بشه:)
Infj:هی enfp ی لحظه صب کن...اگه پشت در ی چیز خطرناک باشه چی؟...ریسک ش بالا ست...! estp:تنها دلیلی که ما اینهمه پیش رفتیم و الان اینجاییم اینه که ریسک پذیر بودیم...و اگر میترسیدیم هنوزم تو همون کلبه ها نشسته بودیم و چوب خط هامونو روی دیوار میزدیم تا چیبشه و یکی بیاد دنبالمون!....entp اومد و دست منو گرفت...:باهمدیگه!...estp هم دست entp رو گرفت و esfp هم لبخندی زد که درش این حرف بود "جمع ، جمع دیوانه های ریسک پذیره و منم جزوشونم" و اومد و دست estp رو گرفت و باهم به من گفتن:حالا enfp...ما هواتو داریم...دربزن...بقیه هم وقتی مارو دیدن اومدن و تک تک دستشونو به هم دادن و همه مثل ی زنجیر به هم متصل شدیم و من در زدم...ضربه ی اول...خبری نشد...ضربه ی دوم...اتفاقی نیوفتاد...کم کم داشتیم نا امید میشدیم که ضربه ی سومو زدم و ناگهان...
توی کلبه بودیم....چطوری؟ اصلن ورود مونو یادم نمیاد!...کلبه مثل جنگلی بزرگ بود...اما سرپوشیده...سبزی برگ های درختانی که از دیوار بالا رفته بودند به شکل وصف ناپذیری زیبا بود...همه جای کلبه ی بزرگ پر بود از معجون ها و سلاح های عجیب و فکر کنم جادویی...مقابل ما و انتهای کلبه پنجره ای بزرگ بود که بخاطر بارونی که روش نشسته بود خیلی پشتش معلوم نبود...بوی خاک بارون خورده کلبه رو پر کرده بود و کم کم از زیبایی کلبه درحال دیوانه شدن بودیم که صدایی شنیدیم...
"Black and blue, I'm begging you"... "Take me in, I'm surrendering"... "Black and blue, but if I'm with you"... "If I'm with you, I'll live to fight on through"... [آهنگی از سیا]..."I'll let go, walk into the unknown"... صدای موسیقی...انگار کسی داشت اونو میخوند...صدای دخترک آنقدر زیبا بود که میتونستم تمام روز به اون گوش کنم...اما این زیبایی زیاد طول نکشید...در واقع...بعد از چند لحظه قطع شد...و همه ی ما از ترس و استرس نفس هم نمیکشیدم...مثل عروسک هایی بی جون سرجامون ایستاده بودیم...هرکس یک سمت کلبه رو پوشش میداد و مثل دایره ای بزرگ ایستاده بودیم تا هیچ نقطه ی کورق نداشته باشیم...اما پشت به هم بودیم...چند دقیقه گذشت و خبری نشد ...لحظه ها مثل سال ها میگذشت و در آخر لحظه ای...
دستی رو که از پشت روی شونه م زده شد رو حس کردم...میدونستم قراره بعد از برگشتن سکته کنم ولی چون مرض داشتم برگشتم...دختر زیبایی رو جلوی خودم دیدم...با شلوار پیشبندی قدیمی و خاکی و موهای بلند قهوه ای و چشمانی به سبزی درختان کلبه و لبخندی گرم و و آل استار های مشکی و کهنه ای که پوشیده بود...+سلام...ابیگل هستم...همه با شنیدن صدای ابیگل با وحشت سمت ما برگشتن-عا...عام.. س...س..سلام...enfp...هستم...+چه کمکی از دست من برمیاد؟...-اگه میشه ی چند لحظه استراحت کنیم و حالمون جا بیاد بعد کامل برات توضیح میدیم...+چرا که نه!...بفرمایید بشینید... entp:کجا؟ رو زمین؟...enfj قبل از ادامه دادن entp به حرف هاش گفت: داداش پشت تو ببین...entp ی نگاه به پشت مون کرد و دید به تعداد مون صندلی چیده شده...همه نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم ...
ابیگل:خب حالا اگه حرفی هست میشنوم...intj:حرف که زیاده...فقط نمیدونیم اینهمه اتفاق رو چطور برات تعریف کنید...infp:میتونیم هر کدوم اون تیکه هایی رو تعریف کنیم که درش نقش داشتیم...تا دقیق تر باشه...isfp:فکر خوبیه..isfj: اولش همه چی معمولی بود!...همه ی ما سوار ی هواپیما شدیم تا به سفر بریم...اما اونجا هیچ کدوممون همو نمیشناختیم و فکر نمیکردیم این اتفاق بیوفته...یادم نمیاد چی شد...فقط یادمه سقوط کردیم و اومدیم توی این جزیره...istp:بی سرپناه...بدون آذوقه...فقط ما ۱۶ نفر...ترسناک بود...ولی ما به گروه های مختلف برای پیدا کردن چیز های مختلف واسه بقا شدیم و موفق هم بودیم...enfj:چند نفر با من رفتیم و غذا گیر آوردیم...من گفتم:سرپناه با ما بود و سر مسخره بازی یه کلبه گیر اومد! البته بماند که مجروح شدم...esfj:اونجا موندگار شدیم اما کافی نبود...دنبال جواب بودیم و فهمیدیم همه ی مارو یک نفر توی پرواز کشیده بود و این بی دلیل نبود پس ی عده از ما دل ب جنگل زدن...intp:چیز هایی که اونقدر زیاده و بخاطر همین بی اهمیت جلوه میکنه همیشه به درد نخور نیست! درختا چیده شده بودن...نقشه بودن!...ما رو کشوند به ی غار بعد به یه جنگل دیگه ، اونجا سایز موجودات برعکس بود! ابیگل گفت:عاو...پس شما سرزمین وارونه رو دیدید!...من هر چند وقت ی بار برای جمع کردن گیاه های مورد نیاز م میرم اونجا...
entj:وسطای راه با ی عنکبوت غول پیکر مبارزه کردیم و entp زخمی شد...و مجبور بودیم شب رو اونجا بمونیم چون خطر ناک بود...و به غاری تو نزدیکی اونجا رفتیم کهistp توی راه دیده بود...intj:از روی کنجکاوی من و enfp شروع به گشتن غار کردیم...و وسطای غار نوشته هایی حک شده بود ...infp: همون موقع منوisfj که خوابمون نمیبرد هم کلبه رو میگشتیم و توی زیر زمین ی راه مخفی پیدا کردیم و در آخر ی نامه...که تطابق زیادی با نوشته های غار داشت...estj:در آخر تصمیم گرفتیم همون راه رو ادامه بدیم و از همون غار نوشته ها به این سرزمین رسیدیم...estp:در حال حرکت توی جنگل بودیم که یهو مه همه جارو گرفت و دست د دست هم به راه ادامه دادیم...infj:که در اخرentp افتاد و فهمیدیم اون پایین ی چیز خفنه...و در آخر رسیدیم به کلبه ی شما...isfp:حالا شاید جالب باشه...چرا اومدیم تو؟... istj: حرفش رو کامل کرد و گفت:چون مرحله ی آخر توی نوشته های غار جادو بود! و سر در کلبه ی تو زده بود... isfp:جادو کده ی ابیگل...
ابیگل:عاو...پس راه درازی رو طی کردید...ولی ی اشتباه کوچیک کردید...اینجا سرزمین جادو نیست!....ورودی شه...و من نمیتونم بهتون اجازه بدم که رد شید...متاسفم...لحظه ای به سکوت گذشت و ناگهان چشمان ابیگل کاملا سفید شد و روی زمین افتاد....همه نگران شدیم و دورش حلقه زدیم و لحظه ای بعد به هوش اومد و گفت:...ش..شما...!...بلاخره!...یه...پیش...یه پیشگویی!...شما باید به سرزمین جادو برید!...مقدر شده!...اما برای رفتن به اونجا به نیرو و قدرتی بیشتر از این نیاز دارید!...دونه دونه صداتون میکنم و باید در اون لحظه تنها باشیم و ساکت...تا صدای معجون یا سلاحی که شمارو فرامیخوانه رو بشنوم و بهتون بدم...ابیگل:نفر اول...((ادامه دارد))
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
شب شده پر ستاره
چشمک بزن دوباره
بیا باهم ورزش کنیم ماهی غزل الا
ماهی غزل الا
ماهی ازون برون
ـــــــ
تو سرم میچرخید
اومدم نوشتم اینجا
بلکه راحت شم
ـــــــ
جشنننننننن
داداش نمیخوای پارت بعد رو بیاری؟؟؟🥲😭😭😭😭
سعی میکنم...(بخاطر درس و مدرسه یکم دیر ب دیر میشه)
چالش
تیرکمون
پارتتتتتتتتت بععععععععددددددددد
بدووووووووووو
اول کیو صدا میزنههههههههه؟؟؟؟؟
من enfp رو یا داداش istp عم رو؟؟؟؟؟؟
اول esfj رو صدا میزنه 🤡😔
اهههههه😫😫😫😫
کی منو صدا میزنههههه؟؟؟؟؟؟
احتمالا امشب یا فردا میفهمی
من نمی تونم صب کنمممممم
ببین میشه زمین بشکافه بعد سه نفر سه نفر جدا شدن تو هر گروه یکی آس یب ببینه
جوری که من هیجان زدم و البته یکم تایپ های دیگه مثل ENFJ رو پررنگ تر کن
ولی واقعا داستان فوق العاده ای هست
بخشید چهار نفر
عالی بود
چنگده زیبا
^.^
آخرشم شخصی شد🤡💔