سلاممم
لیا:و...واقعا اینطوری فکر میکنی؟😳 مرلین: اره...رسیدیم لیا:پسسس....میبینمت خداحافظ بابا:لیااا...تویی؟ بابام در خونه رو باز کرد و به من نگاه کرد بابا:مرلین باید شما باشید
مرلین:ب...بلهه. خوشوقتم از دیدنتون بابا:از عکست هم خ.وش.ت.یپ تری مرلین:م...ممنونمم بابا:خجالت نکش بیا تو مرلین:ن.... بابا: تعارف نکن مرلین:ب...باشه
مرلین اومد تو خونه و بابام تعارف کرد که بشینه رو مبل بابا:چیزی نیاز داری؟ مرلین:نه ممنون راحتم بابا:چایی یا قهوه؟ مرلین:قهوه بابا:لیا دو تا قهوه بیار برای خودت هم هرچی میخوای بیا لیا: چشم
مرلین: کمک میخوای … لیا: نه ممنون بابا:میگم تا لیا تو آشپزخونس یه چیزی بگم (آروم حرف میزنع) مرلین:بفرمایید بابا:...تو فقط دو.ست لیا نیستی نه؟ مرلین:ها؟...ب...بله😳 بابا:نمیدونستم دخترم آنقدر خ.وش سل.یق.ست مرلین:نفرمایید(نویسنده:برووووو الکی خودتو لوس میکنی )
لیا:شام میمونی؟ مرلین:شام؟نه مزاحمتون نمیشم میرم خونه بابا:تعارف میکنی؟ مرلین:نه اصلا. یه روز دیگه حتما میام لیا:خب بابا ما...میریم مشقامونو بنویسیم بابا:راحت باشید لیا:بریم بالا مرلین:باشه سینی قهوه رو برداشتم و رفتیم بالا مرلین:میتونم بیام تو؟ لیا:ب...بعله حتما
اتاق لیا👆 مرلین:اتاقت...خیلی قش.نگ.ه لیا:و...واقعا؟ممنون...بیا بشین مرلین: الان واقعا میخوایم درس بخونیم؟ لیا:بعد از اینکه قهوهمون رو خوردیم 😂 مرلین:بابات خیلی مهربونه
لیا: نمیدونم...بعد از ف.وت مامانم بابام خیلی تغییر کرده. تو خونه نشسته و همینطور دنبال کار میگرده زندگی براش سخته. برای همین...درسم که تموم شد باید برم سرکار که کمکش کنم مرلین:رو کمک منم میتونی حساب کنی لیا:ممنون مرلین:ولی خونتون خیلی قشنگع
لیا:قطعا هزار برابر کوچیکتر از خونه شماست مرلین:ولی بزرگ و جاداره لیا:اره باید خداروشکر کنیم که ب.ی خ.ونه نیستیم عموم این خونه رو داده به ما وگرنه باید دنبال خونه میگشتیم اینجوری اوضاعمون ب.دتر میشد. مرلین:من رفتم خونه با بابام راجب شرکت صحبت میکنم خیلی خوب میشه اگه تو یه شرکت با ه.م کار کنیم
لیا: ممنونمممم بعد از اینکه قهوهمون رو خوردیم و مشقامونو نوشتیم مرلین از ما خداحافظی کرد و رفت خونشون بابا:پسر مهربونیه لیا:اره خیلی
ناظر جان خدا قوت خواهش میکنم رد نکن براش زحمت کشیدم خواهش میکنم ممنونمم
واییی عالی
واسه عالییژ
عالیییی بود
عالی ممنون حالا نوشتی
عالییییی🌚🤡✨🙂
عالی❤