
سیزدهمین پارت داستانم
*ساسکه* زیر سایه بانی کنار مدرسه ایستاده بودم و به فکر فرو رفته بودم...ناروتو بهم گفته بود که جشن ولنتاین جمعه توسط مدرسه برگزار میشه... شنیده بودم این جشن زمان خوبی برای ابراز ع.ل.آ.ق.ه ست، ولی گیج تر از آن بودم که بتوانم فکر کنم. ناگهان با صدای کاکاشی به خود آمدم. حضورش را حس نکرده بودم. کاکاشی گفت:«به چی فکر میکنی ساسکه؟»
گفتم:«چرا فکر میکنی بهت اعتماد میکنم و میگم؟» ریز خنده ای کرد:«برنامه ای برای جشن ولنتاین داری؟» حرف را عوض کردم:«چرا اون نوشیدنی رو به خوردمون دادی؟» تک خنده ای کرد:« که ببینم تو دل تون چی میگذره. اون معجون حقیقت بود...ناروتو فقط شروع کرد به چرت و پرت گفتن...ساکورا هم پشت سر هم از شکستن قلب حرف میزد...» شانه بالا انداختم:« خوبه که رو من تاثیر نداشته» کاکاشی نیشخند زد:«راستش تاثیرش رو تو بیشتر از همه بود...» صورتش را نزدیک گوشم کرد و توی گوشم چیزی رو زمزمه کرد...عین برق گرفته ها بالا جهیدم
و دستم را روی ...ل...ب هایم گذاشتم...امکان نداره... داد زدم:«ساکورا که نمیدونه؟؟» کاکاشی سر تکان داد:«نه ولی بهتره حست رو بهش بگی»
«ولنتاین بهترین زمانه...بهش بگو احساست نسبت بهش چیه...» سر تکان دادم:«اون ازم متنفرم...مطمئنم...» کاکاشی دستش را روی شانه ام گذاشت:«تو باید سعیت رو بکنی پسر جون»
من گفتم :« ولی قطعا ساکورا منو رد میکنه و هیچ امیدی نیست که جواب مثبت بهم بده» کاکاشی گفت :« بالاخره من حرفمو زدم هر جور خودت صلاح میدونی» کاکاشی از کنار من رفت و به سمت کلاس حرکت کرد به فکر فرو رفتم ولی میدانستم بهترین کار اینه که روز ولنتاین را هدف بگیرم و حسم نسبت به ساکورا را بهش بگم به سمت راهرو حرکت کردم که ساکورا را دیدم که در کنار هیناتا و ناروتو در حال حرف زدن هست سعی کردم به انها نزدیک بشوم ولی ناگهان زنگ خورد و ساکورا به سمت کلاس رفت من هم دنبالش رفتم
وقتی در جای خود نشستم ارام در گوش ساکورا گفتم :« ولنتاین رو با کسی هستی؟ » و ساکورا گفت :« قراره با هیناتا یا شایدم ناروتو برم چطور مگه؟ » از ته قلب ناراحت شده بودم مگه ناروتو چی داره که من ندارم؟ انقدر از این پسره ناروتو بدم میاد که از بد ترین دشمنم بدم نمیاد همون موقع گفتم :« اها »
ساکورا * وقتی ساسکه این را گفت قلبم به تپش افتاد برای چی میخواست اینو بدونه؟ نکنه بهم حسی دارهههه؟ ولی نههههه! اون خودش گفته بود من دختر بی مصرفی ام پس نمیتونه حسی بهم داشته باشهههه! نکنه میخواد ولنتاین با هیناتا باشه و بهش اعتراف کنه؟ اصلا چرا دارم به اینا فکر میکنم؟! اینا مهم نیستن ساسکه زندگی خودشو داره و به من مربوط به نمیشه همون موقع کاکاشی اومد سر کلاس و گفت :« بچه ها خبر خوششش برای ولنتاین که جمعه هست بهتون تکلیف نمیدم برین و خوش بگذرونید » همه ی بچه ها خوش حال بودن و من داشتم از استرس میمردم
بعد مدرسه، میساکی و هیناتا و اینو، دورم را گرفتند. هیناتا با خجالت زمزمه کرد:«سا...ساکورا...میشه کمکم کنی؟؟» سر تکان دادم:«چه کمکی از دستم بر میاد؟» سرخ شد و گفت:«میخوام...حسمو...به ناروتو...بگم...» لبخند گنده ای زدم:« پس تو ولنتاین باید حسابی آماده باشی!کمکت میکنم...» اینو گفت:«منم میخوام به ساسکه ا.ع.ت.ر.ا.ف کئم...» شوکه نگاهش کردم. درک نمی کردم ولی ته دلم ناراحت شده بودم...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ماندانا جونمم بالاخره پیدات کردمم خودتی؟؟
زهرااااااااااااااااااااااااا خوددددددددددتیییی
بسی زیباااا
تاشاکر
همین الان از خواب بیدار شدم😂
ساعت 3😂
میریم شروع کنیممم💪
صحت خواب خاحرم
واو ، عالی بود ! :)
واییییی به عنوان یه دستیار تحت تاثیر قرار گرفتمممم
حیح خخخ