
ششمین پارت داستانم با همکاری کاربر 김민수
صبح که بیدار شدم یهو متوجه شدم مدرسم دیر شده برای همین خیلی زود لباسامو پوشیدم و بدو بدو به سمت مدرسه حرکت کردم به مدرسه که رسیدم خیلی شانس اورده بودم چون ۵ دقیقه به تاخیرم مونده بود از معلم عذر خواهی کردم و سر جایم نشستم یهو ساسکه گفت :« نمیبخشمت . » منم گفتم :« نیازی به بخشیدن تو ندارم » ناروتو هم که تمام مدت داشت مارا تماشا میکرد گفت :« ساکورا مشکلی پیش اومده؟ باز بین تو و ساسکه چه مشکلی پیش اومده؟ » منم گفتم :« ناروتو ببخشید ولی بعدا توضیح میدم برات »
س از کلی درس خوندن بالاخره زنگ تفریح خورد منم زود به سمت میساکی رفتم تا ازش درباره ی حالش بپرسم به سمتش رفتم و بهش گفتم :« میساکی👋 » اونم گفت :« سلام ساکورااا » بهش گفتم :« حالا چطوره؟ مشکلی که دیشب برات پیش نیومد؟ » اونم گفت :« نه ازت ممنونم از توجهی که تو بهم کردی حالم خیلی بهتره»
میساکی با من و من گفت:«میگم مطمئنی رفتارت با ساسکه درست بود؟ الان باهات دشمن میشه... اگه دخترای دیگه بفهمن...» دستم را تکان تکان دادم:«مهم نیست! ساسکه کیلو چنده؟!اصلا دشمن میشه که میشه... برام اهمیتی نداره»
میساکی با ناباوری نگاهم کرد و بعد سفت ب.غ.ل.م کرد:«ممنونم:)» سرش را نوازش کردم...« دنیا باید بفهمه قدرت دخترا چقدره» زنگ کلاس خورد و وارد شدیم معلم وارد کلاس شد و در کمال ناباوری، دانش آموز جدیدی را معرفی کرد. دختری که چشمان زیبایی داشت. دختر گفت:« سلام به همه. من هیناتا هستم» بنظر دختر خوبی می آمد او درست پشت سر من، کنار ساسکه یعنی تنها جای خالی، نشست.
وقتی همه سر جایمان نشستیم، خانم نانسی وارد کلاس شد:«سلام بچه ها...همونطور که میدونین کلاس شما، تنها کلاسیه که نماینده نداره، چون دانش آموز انتقالی زیاد داشتین... برای همین امروز میخوام نماینده انتخاب کنم... یک نماینده دختر و یک نماینده پسر... و برای هر کدوم یک دستیار...» کلاس در سکوت فرو رفت «خب کیا داوطلبن؟!» به اطرافم نگاه کردم... هیچ کس دست بالا نبرد. برای همین پیش قدم شدم و دستم را بالا بردم
خانم نانسی گفت:«خوبه خانم ساکورا هارونو... بیا کنار من... و از پسرا؟!» در کمال ناباوری، ساسکه دستش را بالا آورد. بعد چند ثانیه، ناروتو هم دستش بالا آمد... هر دویشان آمدند و کنار من ایستادند. خانم نانسی گفت:« یه دختر دیگه هم میخوایم که دستیار ساکورا باشه...» هیناتا، همان دانش آموز جدید با خجالت از جا بلند شد. به همین سادگی من و ساسکه نماینده کلاس شدیم... ناروتو دستیار ساسکه شد و هیناتا هم دستیار من
عجیب بود ولی میشد باهاش کنار اومد هیناتا انگار خجالت زده شده بود بهش گفتم :« سلام ، حالا خوبه؟ » و هیناتا گفت :« س.. س.. سلام ، م.. من خوبم » و گفتم :« اها » و از کنارش رد شدم ساسکه و ناروتو هم سر جایشان نشستند
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نمییدوونمممم
نظری ندارمم😐
بابا من کل روز منتظر پارت هفت بودممممم🙁
یه عالمه چک کردم ببینم اومده یا نههه💔
وای ببخشید دیروز خیلی سرمون شلوغ بود
راستی دوست دارین خوب تموم شه یا بد؟
پارت هفت منتشر شد💚
نمیخوای پارت هفته بدی بیروننننن؟؟؟؟؟
داریم می نویسیم خخخخ
لطفا روزی 2 پارت بدههههه😑
حیح اگه وقت کنم و همکارمم آن باشه چشم خخخ
فوق العاده ستتتت😍
داستانت حس خوبی بهم میده ولی چون انیمه ندیدم و نمیتونم داستانای انیمه ای بنویسم، داستانهای من همچین حسیو نداره☹️
خواستم بگم اگه میشه بعد تموم شدن داستانت با هم یه داستان مشارکتی بسازیم😉
بله عزیزم حتما چرا که نه
به داستانات سر میزنم:)))
عالیییییی