
دومین پارت داستانم با همکاری کاربر 김민수
ساکورا درون راهرو های سرامیکی قدم میزد... بیرون سر و صدای دانش آموزان می آمد. ولی او فقط صدای کفش های خودش را میشنید. این مدرسه... این شهر... بعد از دو سال دوری... باز هم برگشته بود...به تمام خاطراتش...برگشته بود به جایی که ذهن او را ساخته بود. ولی او دیگر ساکورا قدیم نبود... دیگر نمیتوانست باشد. ساکورا عوض شده بود تمام همکلاسی هایش میگفتند ساکورا از قبل سرد و بی روح تر شده
*ساکورا* بالاخره به دفتر مدیر رسیدم. در زدم و با شنیدن صدای آشنایش وارد شدم. به محض دیدن من، بلند شد. مدیر، خانم نانسی، هنوز هم مثل قبل بود... موهای بور و چشمان آبی اسمانی. به سمتم آمد و من را در آغوش گرفت:«از قبل زیباتر شدی ساکورا...دلم برات تنگ شده بود!»متقابلا بغلش کردم ولی چیزی نگفتم از من جدا شد و صورتم را برانداز کرد:«بابت اتفاقی که برای مادر و پدرت افتاد... واقعا متاسفم... حتما خیلی سخت بوده.»
نگاهش کردم:«مشکلی نیست... باهاش کنار اومدم.» لبخندی زورکی زدم... دستانش را به هم کوبید:«برو سر کلاست... همکلاسی هات از دیدن دوبارت بال در میارن! کلاست b2 هست.» من اصلا از دیدن دوباره آن افراد خوشحال نمیشدم. ولی تشکری کردم و از اتاق بیرون زدم. وقتی وارد کلاس شدم دوباره یاد خاطراتم افتادم همکلاسی هایم به سمت من امدند ولی من عمیقا از دیدن اونا خوشحال نمیشدم
خانم نانسی برای معرفی من به بچه های جدید وارد کلاس شد و گفت بچه ها معرفی میکنم این ساکورائه و ارام در مقابل گوشم گفت : لبخند بزن و سلام کن سعی کن باهاشون گرم بگیری . من لبخندی زورکی زدم و گفتم : سلام. همه شروع به پچ پچ و همهمه کردن...کلاس را از نظر گذراندم... ناگهان چشمم به پسر قد بلندی با موهای تیره افتاد که کنار پنجره به دیوار تکیه داده بود... ناگهان کل خاطراتم از جلوی چشمانم رد شد... ان روز... زیر باران...
فلش بک* «تو یه دختر آزاردهنده ای... ازت متنفرم» پایان فلش بک* صدایش در ذهنم اکو شد... خودش بود... ساسکه... همان پسری که قلبم را شکست... قلبی که هنوز نتوانسته ام ترمیمش کنم... صدای خانم نانسی که داشت از کلاس بیرون میرفت رشته افکارم را پاره کرد. خودم را جمع و جور کردم و به دنبال جای خالی ای گشتم... جلوی میزی که ساسکه نشسته بود، پسری مو زرد به من اشاره کرد:«هی! بیا پیش من بشین.» لبخند گرمی داشت... کنارش نشستم:«من ساکورا هستم.» دستش را جلو آورد:«منم ناروتو ام... خوشبختم!» ساسکه با صدای غر غر مانندی پشت سرمان نشست و معلم وارد شد... ظاهرا زندگی جدید من آغاز شده بود
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییییی:))))
عالیی🥰
مرسیییی
پارت سه کی میزاری بگو تا خودم همون موقع برات برسی کنم داستاناتون رو خیلی دوست دارم
اریگاتو😊✨✨🎁
مرسیییی
پارت سه منتشر شد:))))
عالی بود🙌خلاقیتتون خیلی خوبه من نهایتا بتونم داستان اصلی بازگو کنم😅
اریگاتو
مرسی بابت حمایت:)))))