پارت جدید داستان پاترهدیمون با نام مبهم نمردند تا آرزوی مرگ کنند...
آنچه گذشت:دقیقا یک روز قبل از شروع اولین جلسه از کار با جوبدستی،دنیز از اعماق جنگل،موجودی به نام هارلی را که همزادش در دنیای حیوانات بود را میابد،هارلی او را کنار درختی میبرد که چوبش،توانایی حمل قدرتش را دارد....
شاید سرنوشت جوری بود که او دقیقا موقعای که باید خود را ثابت میکرد،کتاب سال آخری هارا در دست داشت و معجون سختی میساخت. شاید سرنوشت کاری کرد که او دقیقا یک رو قبل از اولین جلسه کار با چوب دستی،چوب دستی داشته باشد و حالا که به یک دوست نیاز داشت،موجود عجیب و غریبی مانند هارلی،که به هرچیزی که دنیز نیاز داشت تبدیل میشد،با او ارطباتی درونی پیدا کرده بود. شاید، سرنوشت تا قبل این،در زندگیاش یارش نبود. ولی حالا،شانس با او همراه شده بود. وارد کلاس شد. اولین وردی که میخواندند،ورد 《وینگاردیم لویوسا》 بود. با این ورد اشیا را به صورت معلق روی هوا نگه میداشتند. پس از گفتن اقدامات همیشگی،جلوی هر شخص یک پر گذاشتند تا آن را حرکت دهد. دنیز چوب دستی جدیدش که به طرز عجیبی سیاه بود،و رنگ های متنوع نداشت را تکان داد و ورود را گفت. پر بالا رفت. هانا هم این کار را کرد،و تلاش کرد با پر خود،پر دنیز را زمین بزند. دوستان،یا بهتر بگوییم نوچه های هانا هم تلاش کردند. طبیعتا پر دنیز افتاد او اینبار با عصبانیت چوب دستی اش را تکان داد و تلاش کرد پر را بالا ببرد،ولی برخلاف انتظارش اتفاقی نیوفتاد. همان لحضه کل میز ها،کتاب ها، ورقه ها و دانش آموزان روی هوا معلق ماندند. دنیز به آرامی همه را روی زمین گذاشت،بجز هانا. لونا لاوگود بسیار تلاش داشت هانا را زمین بیاورد،دنیز از عمد چوب دستش را الکی تکان میداد و وانمود میکرد نمیتواند هانا را زمین بگذارد. همان لحضه اتفاقی که شاید باید،و شاید هم نباید رخ میداد اتفاق افتاد! 《تالاپ》 هانا از فاصله حدودا چهار متری پخش زمین شده بود. لونا او را معاینه کرد و گفت چیزیش نیست ولی هانا الکی ناله میکرد و وانمود میکرد بسیار حالش بد است. تا جایی که مجبور شدند او را به بیمارستان ببرند و هانا چند روز مدرسه را به راحتی پیچاند....
بعد از اولین جلسه کار با چوب دستی،حالا نوبت به کلاس تغییر شکل ها رسیده بود. اما برخلاف همیشه که در کلاس پروفسور تانکس،مدام به شکل های عجیب درمیآمد یا بچه ها را به چیز های عجیب غریب تبدیل میکرد،و موجب خنده همه میشد،و البته کلی از دامبلدور بخاطر این کارش سرزنش میشنید که کلاس جای خوشگذرانی نیست،اینبار او آرام تر از همیشه نشسته بود. مشخص بود کمی اظطراب دارد. او به آنها یاد میداد که چگونه لیوان ها را به قنددان تبدیل کنند. آنها اول باید اشیا را به اشیا های دیگر،سپس حیوانات را به اشیا،یا برعکس تبدیل میکردند. وقتی هرکس یک لیوان برمیداشت،دوستان هانا،سوفی سیرا، استیسی لانف و نارسیسیا بل از عمد جای لیوان هارا جوری تنظیم کردند که زشت ترین و کهنه ترین لیوان به دنیز برسد ولی او برخلاف انتظار همه زیبا ترین قنددان را تحویل داد و امتیاز بالایی برای اسلایترین برنده شد. وقتی به آخرین کلاس قبل از ظهر رسیدند،یعنی کلاس پروفسور لوپین،او نیز کمی مظطرب بود. در طول کلاس به آنها ورد های آسانی برای دفاع از خود یاد داد. در پایان کلاس،دنیز داشت تمام وسایلش را جمع میکرد ولی بهانه بود تا با پروفسور لوپین حرف بزند و بپرسد که چرا در فکر،و یا مظطرب است؟ او که مشغول مرتب کردن دفترهایش بود که،مردی با موهای قهوهای و کمی بلند و چهره مهربان و دلنشین را دید که وارد کلاس شد. بیتوجه به دنیز،پیش لوپین رفت
_ریموس،واقعا بهت تبریک میگم. وقتی خبر بهم رسید خیلی خوشحال شدم... +یواش تر سیریوس! آنچنان هم خبر باحالی نیست. هم من،هم نیمفاندو.... _تانکس!》 +درسته!هم من هم تانکس خیلی نگران شدیم. میدونی که من گریگینم. اگه این به بچمونم برسه چی؟ناگهان دفتر های دنیز از دستش افتاد! به سمت آنها رفت و گفت:بچتون؟ نکنه.... سریوس حرفش را قطع کرد: آره آره! تانکس بارداره. ولی ببین فعلا به کسی نگو. دنیز گفت:من که نمیگم ولی این اگه یه راز هست که نباید کسی بفهمه، خوب،طبیعتا کل مدرسه باخبر میشه! ریموس گفت:انتظار نداریم مخفی بمونه،ولی خوب،نگرانیم. درضمن تو چرا گوش وایسادی؟ دنیز به شوخی جواب داد:مگه منو نمیدیدین؟ من به این زیبایی،رعنایی، گندهای، جلو چشمتونم! دوتا آدم عاقل، بالغ،کور نیستین که! ریموس و سیریوس جفتشان خندیدند. آن دختر واقعا استاد هارا به دانش آموزان ترجیح میداد!حتی برای شوخی.... دنیز ادامه داد:اگه،گرگینه باشه،چی؟ لوپین گفت:فعلا تنها چیزی که از خدا میخوام اینه که بچم هم مثل من نباشه. خودم کم نکشیدم! هر روز بعد از کلاس ها همراه تانکس میریم کلیسا! و فقط از خدا میخوایم....از خدا میخوام بچمون مثل من نباشه! دنیز که سعی داشت جو را عوض کند گفت:خوب،چیزه.....میخواین بچه پسر باشه یا دختر؟ سیریوس گفت:من بودم ترجیح میدادم دختر داشته باشم! 《مردا همه دخترین! حالا آقای...اممم ببخشید اسمتون؟》 《سیریوس. سیریوس بلک》 《بله سیریوس. اول باید شوهر کنی.....نه یعنی اینکه زن بگیری! میخوای یکی رو پیدا کنیم بیاد خاستگاریت!نه یعنی اینکه بری خاستگاریش!》 سیریوس و ریموس که از پرویی و البته تیکه های دنیز تا حد قرمز شدن خندیده بودند،بلخره دست از خنده برداشتند. سیریوس گفت:من نمیخوام شوهر کنم! تو برو یکی رو پیدا کن سوروس رو بگیره! نه یعنی اینکه سوروس بره بگیرتش!》 《از پروفسور اسنیپ به من چه؟》 هردو زهرماری به دنیز گفتند. اینبار لوپین گفت: خوب اون اسلایترینیه،ما گریفیندوری. اگه هم میخوای کسی رو به قول خودت شوهر بدی،اون شخص سوروسه، نه ما!》 دنیز بعد از خنده،خداحافظی و آرزوی سلامتی برای فرزند پروفسور لوپین،کلاس را ترک کرد.
خب معلومه سیریوس دختر دوس داره
ناسلامتی من دخترشم🦖🙂
تو کدوم گروه هاگوارتزی
اسلایترین😎🍏🐍
ولی من گیریفیندوری هستم
عالییییییییییییی
منظور داستان
ممنون
مثل همیشه عالیی:))
💚🍏