یه افسانه هست که میگه : فرشته هایی که عاشق انسان میشن بالهاشون رو به خاطر معشوقشون از دست میدن و روی زمین رها میشن :)💙🧜🏻♀
هاله ای از نور دیدم فقط سرم درد میکرد به سقف سفید زل زدم .نفس به سختی میکشیدم.تمام اتفاقات دوباره مثل تیزر از جلوی چشمم گذشت.کاگیاما ....اویکاوا.....چه اتفاقی افتاد من نمیدونم فقط تیکه هایی توی ذهنم بی مقدمه وجود داشت.خواستم به اطرافم نگاه کنم.سرم را به سمت راست برگرداندم. در کمال تعجب کاگیاما رو دیدم.چشمانم گرد شد ولی شاید هم برق زد نمیدانم احساساتم رو نمیتوانستم تشخیص بدم.ولی بیدار نبود.چشمانش بسته بود و لبخند خیلی ریزی به لب داشت.به دستانش نگاه کردم.دستانی که رگ هایش به راحتی مشخص بودند.و داخل دستش کتابی بود.حدس میزدم چه کتابی باشد.من پیش از تو...به سختی دستم را بلند کردم و کتاب را از دستش گرفتم و تیکه ای داشت میخواند را خواندم: من میدانم که این یک داستان عاشقانه نیست و میدانم تمام اینها دلایلی دارد. من نباید بگویم که چه هستم. اما عاشقت هستم. من این را زمانی که از پاتریک جدا شدم میدانستم و حتی فکر میکنم که شاید تو هم کمی مرا دوست داشته باشی همان لحظه در اتاق باز شد و اویکاوا وارد اتاق شد وقتی دید من نشستم و دارم کتاب میخونم دوید سمتم و زانو زد رو زمین و دستمو گرفت توی دستش و به چشمام نگاه کرد و گفت::هلن.هلن خوبی؟......نگاهم را دزدیدم و اروم گفتم:خوبم......گفتم:دیشب چی شد..........گفت:سکته قلبی بود راحت ردش کردی::).......ی صحنه ب صورت یکدفعه ای از جلو چشمم رد شد و داد زدم: کاگیاماااااااااا ......چرااااااا دکمه های لباس منووووووووووووو...................اویکاوا گفت:هلن هلن آروم باششششش احیا بودهههه.........همون لحظه چشمای کاگیاما باز شد و کش و قوسی به خود داد و به من نگاه کرد و گفت:بیدار شدی؟.......از شدت خجالت زیر پتو قایم شدم .......پتو رو کنار زد و به من نگاه کرد: چرا انقدر سرخ شدی.......گفتم:تو تووووو دکمه .وای اصلا نمیتونم بگممم.........دستش را به پشت گردنش کشید و به من نگاه کرد و گفت:ببخشید هلن شی.......میخواستم زنده بمونی ...نمیخواستم از دست بری برای همین فقط احیا به ذهنم رسید......باید تمام لباسارو خارج میکردم.......دستام رو جلوی صورتم گرفتم و سعی کردم خودم رو با تکان دادن دستام جلوی صورتم خنک کنم........اویکاوا گفت:مهم نیست باشه؟اروم باش............دکتر بعد 49 دقیقه وارد شد و نسخه ای نوشت و گفت:نبااید شوکی بهشون وارد شه.....توبیو و تورو هم زمان گفتن:بله حواسم هست.......و ب هم نگاهی انداختن....گفتم»:دکتر.....میتونم برم؟..........دکتر:مطمئنی ک مییخوای مرخص شی مراقب خودت هستی؟.........گفتم:والیبال چی؟.....گفت:2 /3 جلسه نباید بری گفتم:باشه باشه.....اویکاوا:مطمئن باشین نمیزارم از خونه تکون بخوره.....کاگیاما»حق نداره معلومه نمیشه
از در بیمارستان رفتم بیرون و نفس عمیقی کشیدم و پسرا هم دنبالم اومدن.....اویکاوا گفت:من میرم ماششینو بیارم اینجا بمونین.....بعد 5 دقیقه با قیافه داغون برگشت و گفت:حمل با جرثقیل......جریمه شدم:).....کاگیاما چشمش رو چرخوند و گفت:الان با چی بریم؟....گفتم: بیاین قدم بزنیم راهی نیست که....اویکاوا کتش رو در آورد و در دستش گرفت و عینکش رو در اورد و داخل جیبش گذاشت......راه افتادیم...بعد 6 دقیقه پیاده روی به کاگیاما گفتم:میگم دیشب خونه نرفتی؟خانوادت چی؟.....گفت:بهشون خبر دادم.....گفتم:اوهوم........یکم که گذشت اویکاوا گفت:هلن خسته نیستی؟ میخوای براید استایل بغ^4لت کنم ؟....گفتم:چی نه نه نمیخواد:)......کاگیاما برگشت و گفت:چیزی میخوری؟.....گفتم:نه نه چیزی نمیخوام مرسی.....اویکاوا با تعجب و خشم نگاهش کرد و کاگیاما هم بهش چشم غره رفت......به دور و بر نگاه کردم .....تشنم شده بود.........یه دکه پیدا کردم و گفتم: من ی لحظه میرم میام..... ک هردوشوون هم زمان کارت رو از جیبشون در آوردن و گفتن: بیا با این حساب کن......و برگشتن و همدیگر رو نگاه کردن گفتم:نخواستم بابا کارتتون رو برای خودتون نگه دارین.......رفتم و 3 بسته آماده بابل تی و 3 بسته لیوان یخ گرفتم و ب هر کدومشون ی دونه پاک بابل تی و یخ دادم و گفتم:بخورین که نیوفتین وسط راه از تشنگی بمیرین.....ازم گرفتن و شروع کردن به خوردن.......همون طور ک داشتیم میخوردیم راه رفتیم........به خونه من که رسیدیم گفتم:میخواینن بیاین داخل؟......اویکاوا به کاگیاما نگاه کرد و کاگیاما هم متقابل این کارو انجام داد و هم زمان گفتند:نه.......گفتم:پس توبیو فردا میبینمت تورم بعدا میبینم تورو......کاگیاما اومد جلو و گفت:گوشیت رو بده ......اویکاوا گفت:چی گفتی بهش؟.....کاگیاما گفت:خوبه خودت میگی بهش پس دخالت نکن.....گوشیم رو دادم بهش و بعد 3 دقیقه داد بهم و گفت شمارمو زدم اگه باهام کاری داشتی اینه......اویکاوا گفت:چرا باید لازمش بشه؟........گفت:به تو ربطی نداره.....گفتم:عه دعوا نکنید ممنون توبیو شبتونم بخیر بای -! و رفتم داخل خونه
کارت را از داخل کیفم در آوردم و رو به روی قفل قرار دادم و در باز شد ....به داخل خانه رفتم و در را بستم.........نفس عمیقی کشیدم و غر زدم : چرا اینطوری بوددددد .........دوباره همون صحنه دکمه ای اومد جلوی چشمام ......دستام رو جلوی صورتم گرفتم و جیغ کشیدم: خیلییییی خجالت کشیدممممم.......همون لحظه گوشیم روشن شد و نگاهش کردم و دیدم تورو پیام داده...پیامش رو باز کردم : سلام هلن خوبی؟ سالم رسیدی خونه؟....هلن:جلو چشمت رفتم تو خونه دیوونه ...تورو:بازم نگران شدم ولی خوابم نمیبره قلبم دست یکیه.......هلن:🥴🥴حالم بد شد.....اویکاوا:چراااا چی شدیییییییی.....هلن:خنگ . از حرفت حالم بد شد.......اویکاوا:اهان..........هلن:گود نایت .......و از چت رفتم بیرون ک پیام دوباره ارسال شد .....پیام رو باز کردم...کاگیاما بود .........کاگیاما:های...هلن:های؟ چرا پیام دادی؟..........کاگیاما:میخواستم ببینم درست پیام دادم یا نه و اینکه خواستم حالت رو بپرسم..............هلن:آم ممنون بای....کاگیاما :بای...... رفتم لباسم رو عوض کردم و خودم رو روی تخت انداختم......چراغ مطالعه ام رو روشن کردم و به خودم کش و قوسی دادم......لبخندی زدم ..خوشحال بودم که تونستم با کاگیاما صحبت کنم و با فکر ب فردا خوابم برد....
اوکی تموم
میشه پارت بزاری؟ 🥺🥺🥺
چشم
قشنگ بودد)
مرسی:))))))))))