کپی و الهام برداری؟ صدرصد ممنوعه!!!
صدای قدمهای کوچک و محتاطی را شنیدم. نه مانند ویکتوریا ارام و دردمند و نه مانند ویل محکم و پرسروصدا. ناگهان در آهنین اهسته باز شد و من دختر کوچکی را دیدم که پشت در محتاطانه ایستاده بود و قدش به زور به دستگیره میرسید. با دقت نگاهش کردم و او بیآنکه بترسد وارد زیرزمین نمور و تاریک شد. لباسهای بسیار زیبایی به تن داشت که قطعا هیچ خدمهای توان برآورده کردن آن لباس را برای فرزندش نداشت. موهایش تا به شانههایش میرسید و قهوهای بود، چشمان مشکیاش درشت و کشیده بود. او اخمی کرد و دست به کمر ایستاد. "تو کی هستی؟خدمتکارها وقت استراحت ندارند، برگرد به وظیفهات وگرنه به پدرم اطلاع میدم!" جا خوردم و از تعجب ابروهایم بالا رفت. با صدایی گرفته گفتم.
"فکر نمیکنم خدمتکار باشم و از پدرت بترسم!" ابروهای قهوهایش بسیار بیش تر از پیش در هم رفت. "چطور جرات کردی؟!" آن دختر کوچک که بنظر میرسید چهار الی شش سال داشته باشد، حرفهایش بزرگ تر از سنش به نظر میرسید. با قدمهای کوچکش جلو آمد و تقریبا به مجاورت من و تخت قدیمیام رسید. سپس با لحنی کودکانه گفت. "تو کی هستی؟" ارام و با صدایی گرفته گفتم. "هیچکس" "چطور یک نفر میتونه 'هیچکس' باشه؟" گویی او کسی بود که شخصیت کودکانهاش با ان شخصیت بزرگسالانهاش -که شاید به او تحمیل کردهاند- در مبارزه بود، لحظهای کودک بنظر میرسید و لحظهای دیگر چیزی میگفت که کودکان انرا نمیگویند! "خب تو کی هستی؟" دختر کوچک که بسیار مفتخر بنظر میرسید با حالتی تکبر آمیز حرف زد اما تکبرش چیزی از لحن کودکانهاش کم نکرد.
"اسم من ونوسِ.. پرنسس این سرزمین. پدرم پادشاه ویل هست و مادرم ملکه دایان از سرزمین آریاییان." با این توضیحات بشدت متعجب میشوم و با حالتی شوک زده به او نگاه میکنم. ویل هیچوقت نگفته بود ازدواج کرده و بچهای دارد. سعی کردم ظاهرم را طوری جلوه دهم که گویی روابط عالیای با کودکان دارم درحالی که من تا به حال با هیچ کودکی ارتباط نداشتم، هیچگاه با کودکی بازی و هم صحبتی نکرده بودم، زیرا که فرصتش را نداشتم! زمانی که من را به این زیرزمین انداختند خود کودکی هفت ساله بودم. "خب.. ونوس... چند سالته؟" ونوس کوچک که گویی ذوق زده شده بود، کودکانه پاسخ داد. "پنج.. تو چی 'هیچکس'؟" "هفده سال.. میدونی هفده یعنی چی؟" او اندکی فکر کرد و پاسخ داد. "یدونه دهتایی و هفتتا یکی یکی" سپس او گفت. "چرا اینجایی؟ اینجا زندگی میکنی؟"
نمیتوانستم به خردسالی بگویم که پدرش باعث شده من اینجا باشم. "من یجورایی اینجا زندانیام.. میدونی زندانی کیه؟" بلافاصله جواب داد. "هرکی با پدر موافق نباشه زندانی میشه.. تو با پدرم موافق نبودی؟" سری تکان دادم و موهای قهوهای و موجدارم هم همراه با سرم تکان خورد. هنوز کمی صدایم گرفته بود اما حدس میزدم با اندکی صحبت کردن دیگر صدایم ازگوشخراشی درآید. "نه اینطور نیست." "پس چرا زندانی هستی؟ تو.. آدم خوبی بنظر میای. من به بابا میگم ازادت کنه!" خندهی کوتاهی کردم و گفتم. "من اینجا راحتم!" میتوانستم ببینم که او گیج شده و شاید هم بخاطر همین گیجی بود که تصمیم گرفت خودش موضوع را عوض کند. "واقعا اسمت 'هیچکس' هست؟" خندهای کوتاه کردم. "نه"
با ذوقی کودکانه گفت. "اسمت چیه پس؟" "من که نمیتونم بگم!" درحالی که ناامید شده بود دوباره موضوع رو عوض کرد. "مامان و بابا داری؟ مادر و پدر خودم خیلی خوبن!" و من چطور میتوانستم بگویم والدینم، مادر و پدربزرگ خودش بودند و خودم نیز به عنوان عمویش محسوب میشوم؟! تصمیمگرفتم چیزی نگویم و تنها با حالتی عبوس نگاهش کنم، ویل باید دخترش را طوری تربیت کند که از این نگاه بفهمد که دیگر به موضوع ادامه ندهد. اما او اینطور دخترش را تربیت نکرده زیرا که از سکوت من نتیجهای دیگر برداشت کرد و به ناگه چهرهاش غمناک و ترحمانگیز شد گویی که دارد به گربهای ناز و زخمی نگاه میکند. "وای.. تو نداری!؟ آخی.." چیزی نمیگویم و میگذارم برای خودش نتیجه گیری کند.
خیلی خوب بوددد
نمیشه زود به زود تر منتشر کنی ؟؟؟
مرسییی✨
من زود به زود میزارم تو صف بررسی.. ولی خب دیر به دیر ناظر بررسی میکنه
بازم بدهههه
چشمم
چه عجبببب بعد یه هفته متنشر شدددد😭
خیلییی قشنگه
ممنوننن✨❤
عااااااااااالی بوددددددددد🩷
مرسییی:)))