کپی و الهام برداری کاملا ممنوعه!!
به علت نبود نور خورشید و سرد بودن زیرزمین همیشه پوستم رنگپریده بود همانند روح. آنقدر لاغر به نظر میرسیدم که گاهی با خود فکر میکردم شبیه به اسکلتی دراز هستم. در آهنی زیرزمین باز میشود و خانم مسنی که از وقتی یادم میآید در حال خدمت به دربار بوده، وارد میشود. موهایش خاکستری و کوتاه بود و لباسش مانند بقیهی خدمتکارها ساده. او تنها خدمتکاری بود که از وجود من در اینجا با خبر بود. در دستش سینی غذایی داشت و بر روی لبانش لبخندی مادرانه. ویکتوریا نزدیک تر آمد و سینی را به دستم داد. سری تکان دادم و با صدایی آرام گفتم. "ممنون" من زیاد طرفدار صحبت نبودم زیرا که کسی را برای هم صحبتی و همنشینی نداشتم.
ویکتوریا لبخندی زد و از کیف نخنمایَش پتویی در آورد و روی تخت قدیمی و شکستهام انداخت. "هوا داره سرد میشه. پادشاه گفت چند ساعت دیگه به دیدنت میاد" روی تخت قدیمی میروم و میشینم، سینی را روی پایم میگذارم و در حالی که با شک غذا را مینگریستم گفتم. "بهش بگو نیاد." ویکتوریا که گویی از نافرمانی واهمه داشت گفت. "ن-نمیشه آقا-" چشمانم را میچرخانم و تکهای کوچک از نان برشته میخورم. طعنه زنان میگویم. "چه جالب!" سری آرام به معنای تشکر و خداحافظی تکان دادم تا بر کمحرف بودنم و پایان مکالمه تاکید کنم. سینی را به کناری گذاشتم. لباس نسبتا نازک و سادهام باعث میشد اکثر مواقع احساس سرما کنم، هرچند که در زیرزمین بودن سرما را دو چندان میکرد.
اینجا سنگی و نمور بود حتی در بعضی از جاهای زمین یا دیوار اندکی جلبک نیز دیده میشد. در هر حال میتوان گفت که عادت کردهام؛ حتی اگر عادت هم نکرده باشم تاثیری در وضع کنونی نداشت. پتویی که ویکتوریا به تازگی برایم آورده بود را بر روی شانههایم میاندازم. پس از مدتی دوباره در آهنی و زنگ زدهی زیرزمین باز شد و برادر بزرگتر بیست و هفت سالهام وارد شد. آری. او پادشاه فعلی بود زیرا که والدینم چندین سال پیش به علتی نامشخص فو●ت کردند. چندین سال پیش برادرم ویل وارد همین زیرزمین شد و به من خبر داد که چند هفته پیش والدین فوت کرده و خویش جانشین آنان شده. از آن زمان تا حالا گمان میدهم که فوت والدینمان نیز کار خودش باشد! به راستی که عجیب نیست کار خودش باشد!
ویل آرام جلو آمد، میتوانستم حس کنم که او سعی میکند تا حد امکان به جایی از این زیرزمین کثیف و لَجن زده برخورد نکند زیرا که میترسید لباس بسیار گرانبهایش خدایی نکرده کثیف شود. "ندیدم تعظیم کنی!" سپس ویل مکثی نمایشی کرد و ادامه داد. "البته تو که شهروند محسوب نمیشی.. یه گمشدهای!" اعتنایی به طعنههایش نمیکنم. وقتی بیاعتناییام را دید چشمانش را چرخاند. لحنش اندکی صمیمی شد و گفت. "باشه، اینقدر کجخُلق نباش، رگولوس!" نگاهی به او میاندازم. گفته بودم که از هرگونه حرف اضافی پرهیز میکنم.
"اومدم ببینم کموکسر داری یا نه؟!" نتوانستم جلوی خندهی طعنهامیزم را بگیرم. با همان صدای گرفتهام بلند خندیدم و نیز با همان صدای گرفته شروع به حرف زدن کردم، شاید حالا شبیه به دیوانهها بنظر برسم. "نه هیچ کموکسری نیست. هیچی. نمیبینی؟" چهرهی ویل رنگ باخت اما تلاش کرد این را در تاریکی زیرزمین پنهان کند-هرچند که از چشمم دور نماند- با دستپاچگی کت ابریشم دوخت و جواهر دوزش را در تنش مرتب میکند. "من نهایت امکانات رو دارم در اختیارت میزارم، رگولوس" "دارم میبینم." میتوانستم ببینم که از خشم سرخ میشود. قدمهای شتابانش و کوبانده شدن در به چهارچوب کل زیرزمین را لرزاند. چند روز اینده خبری از هیچ ملاقات کنندهای نبود حتی ویکتوریا! درحالی که مانند همیشه روی تخت قدیمی و خراب نشسته بودم و پتو را دور تن لاغرم پیچانده بودم، صدای قدمهای کوچک و محتاطی را شنیدم. نه مانند ویکتوریا ارام و دردمند از زانوانش و نه مانند ویل محکم و پرسروصدا.
مشتاقانه منتظر بخش سوم ✨✨✨💖💖💖
اگه ناطر افتخار بده و بررسیش کنه، انتشار میشه🫠
عاشقشم بچه !
بهتره نویسنده پرفروشی تو اینده شی !!
وای ممنونننن:))😭😭✨✨✨✨
وای خیلی رندوم زدم روی پستت و واقعا خوشحالم این کارو کردم
خیلی خوب نوشتی واقعا ، سبکت رو دوست دارم💙
ادامه بده حتما
وای قربونت مرسیی😭✨✨✨
عههههههه دوباره این شاهکارو شروع کردییییییییی 🛐🛐🛐🛐🛐
وااای✨🥹 اره دارم یکمی ویرایشش میکنم... یکم جزئیات و خاطرات و دیالوگ کم داره😀
عالی ✨
فقط کاش یکم طولانی تر مینوشتی 😅دلم میخواد بقیشو بخونم.
اما به هر حال عالی
ممنون:))✨.. راستش اینو کاملا نوشتم تا اخر.. علت اینکه پارتا کوتاهه اینه که اکثریت حوصله ی خوندن رمان طولانی ندارن پس سعی میکنم توی هر پارت حجم کمتری بزارم
عالیییییی بوددددد
مرسیی✨❤