امیدوارم کیفیت کاور نیاد پایین*کیل شدن سر ادیتش😀💔
درووود✨️ من خیلی قبل این رمانم رو با اکانت قبلیم گذاشته بودم پس امکان داره که بعضی از کاربرا هنوز یادشون باشه اینو(البته از اونموقع تا حالا تغییراتی رو توش دادم) *مدیونین فکر کنین از بیکاری رو اوردم به داستان گذاشتن تو اینجا🤡 *راستی این رمان همونیه که تو یکی از اسلایسامه🤡 به هرحال.. امیدوارم که خوشتون بیاد-
بهنامایزد شاید شنیده باشید که شاهزاده یا پرنسسی از یک پادشاهی فوت کرده یا گمشده است، اما اگر فقط 'فوت کردن' یا 'گم شدن' نباشد چه؟ به یاد دارم زمانی که فقط هفت سال داشتم. در آن زمان، کودکی بیش نبودم و از مسائل دربار و افکار برادر بزرگترم اطلاعی نداشتم. من پسر کوچک پادشاه و ملکهای هستم که به عدالت بین جهانیان معروف بودند؛ برادر بزرگم ده سال با من اختلاف سنی دارد و مثل والدینم آنچنان نجیب نیست، که اگر بود زمانی که هفت سال داشتم دربارهی نفرین شده بودن من شایعه پراکنی نمیکرد و تا حبس ابد من پیش نمیرفت! در حالی که بر روی زمین سرد و کثیف زیرزمین نشسته بودم و تکیه بر دیوار کثیف، سنگی سرد داده بودم تمامی آن روزها را دوباره از نظر گذراندم..
هفت سال داشتم که برادر بزرگترم ویل که در همان زمان هفده سال داشت، در گوش والدینم خواند که من نفرین شده هستم.. او برای اثبات حرفهایش ادعاهایی میکرد، یک بار میگفت من به زبانی ناشناس حرف میزنم و باری دیگر میگفت من را درحالی دیده که خون از چشمانم سرازیر است و به آسمان خیره شدهام.. والدینم که همان ملکه و پادشاه میبودند، مرا به پیش ساحران و جادوگران بسیاری بردند و همهی آنها همان حرفهای برادرم را تکرار کردند.. اما من یا والدینم در همان دوران نمیدانستیم که تمامی آنها طلاهای چشمگیری از برادر بزرگترم ویل گرفتهاند تا همگی یک موضوع را تایید کنند.
در آن زمان هرکس که نفرین میشد آن شخص را به درون آت●ش میانداختند و باقی●ماندهاش را در زیر خا●ک دف●ن میکردند اما از آنجایی که ملکه و پادشاه نمیتوانستند از پسر کوچکشان دل بِکنند، به حبس کردن من در زیرزمین قصر اکتفا کردند و برای آنکه نبود من را توجیه کنند در همهجای سرزمین و در آن طرف مرز های سرزمین شایعه پراکنی کردند که من گمشدهام و نیز برای یابندهی من طلای بسیاری وعده دادند. حال درحالی که ده سال از آن ماجرا گذشته، من هنوز در همان زیرزمین کثیف هستم. اوایل رسیدگی بیشتری داشتم اما حالا آنچنان امکاناتی ندارم. از آن زمان تا حالا حتی یکبار هم نشده که از در این زیرمین بیرون بروم. بلند میشوم و به جلوی آینه قدی میروم. آنقدر کثیف بود که مطمئن نبودم انعکاسی که نشان میدهد درست باشد، چند جا از آینه ترک برداشته و شکسته بود؛ تنفرم پس از دیدار با برادر بزرگترم را به صورتم میکوباند!
عهه این یادمهههه
وای این داستان رو یادمه ✨تموم شده بود نه؟
دوباره از اول داری ویرایش میکنی 🫠
وای فکر کنم شمارو یادمهه:))✨
اره تموم شده.. اره دارم یه چیزایی اضافه میکنم، یسری خاطرات و جزئیات پایانش
منتظرم ببینم این دفعه چطور پیش میره🫠👌✨
مرسیی:))
ادمه ندی هم خب نمیتونی ادامه ندی زورست
ادامش بدههههه
چشم😂🫡✨
عه نفرین شده داشتم میخوندم قبلا یهو حواسم نبود چند پارت ر نخوندم پاکش کردی( ناراحت شدم )
عه ایبابا.. عیب نداره اینسری خواستی بخون:)✨
عررررر نفرین شده
من قبلا داستانت رو دنبال می کردم
عالیییی بود
وااای یادتهه؟! مرسیی✨
جالبه به نظرم ادامش بده😉
مرسی:)✨