درواقع هر جایی که اسم راوی عوض میشه یعنی یک پارت جدید هست ولی بخاطر اینکه خیلی کوتاه بودن چند تاشون رو داخل یک پست گذاشتم
آنابل: از پشت شیشه رفتن اسکارلت رو تماشا کردم. به اندازه ی کافی دور شدن..... نفس عمیقی میکشم و به سقف ماشین خیره میشم. آقای فیلنس صدایش رو صاف میکنه:« آنا. چیزی شده؟» بهش خیره میشم. خودش خوب میدونه که موقعیت چجوریه ولی با آرامش فقط ازم حالم رو میپرسه. حس عجیبی بهم دست میده. لبخندی میزنم:« نه . همه چیز تحت کنترله. پاپا.» پاپا.فکر کنم من تنها کسی باشم که جناب فیلنس رو به این اسم صدا میکنه! ایشون قبلا توی نیروی دریایی بوده و بعد هم به خاندان ما پیوسته و مسئول محافظ ها و نگهبان های ما شد ولی با توجه به سنش....نمیتونه راحت مبارزه کنه. بهش یادآوری میکنم:«پاپا. یادته وقتی من ده سالم بود میخواستی بهم یاد بدی چطوری مبارزه کنم ولی من توانش رو نداشتم؟» سرش رو تکون داد و من ادامه دادم:«اون موقع من صبر کردم تا حواست پرت بشه و با چوب حمله کردم .» بعد به سرم اشاره کردم:«هوش و عقل خیلی بهتر از زور بازوعه.» یک نقشه دارم.....و فکر کنم با کمک پاپا از پسش بر بیام. دو تا دستکش آهنین و یک عصا جلویش گذاشتم:«اینا رو چند وقت پیش درست کردم.... عصا بهتون کمک میکنه منم اگه با دستکش باشم قدرت بدنی ام بالا میره » فلینس با کمی نگرانی ازم پرسید:« پس.....اگه اونا چند نفر باشن.....اون موقع چیکار میکنید بانوی من؟» درحالی که دستکش رو روی دستم سفت میکردم گفتم:« نیست. لوریل.....اگه اون باشه یعنی تنها میاد.»
لوریل: یک ماشین و یک تفنگ....فکر نکنم چیز بیشتری نیاز داشته باشم. ماشین خاندان لیبرال یک گوشه پارک شده بود و در هاش باز بودن ، تفنگم رو آماده کردم که از پشت کسی بهم حمله کرد. سریع جاخالی دادم و به سمتش برگشتم. یک پیرمرد هفتاد ساله؟ فیلنس.....فکر میکردم خیلی پیر شده و عملا از کار افتاده ولی انگار خیلی هم هنوز داغون نشده . عصایش عادی نبود.به نظر نور بنفش رنگی از داخلش بیرون میزد......نیتالین ؟ اوه.....واقعا لعنت به ذات لیبرال ها.... نیتالین ، یک انرژی هزار برابر قوی تر از انرژی هسته ای که لیبرال ها سال ۲۰۳۷ اون رو کشف کردن و حق استفاده ی انحصاریش رو هم به نام خودشون زدن یعنی یا باید از اونا سلام بخری یا فقط تماشاشون کنی . این موضوع من رو حتی بیشتر عصبانی میکرد سعی کردم بهش ضربه بزنم ولی خیلی سریع واکنش میداد....یعنی بخاطر نیتالینه.؟ از سمت راست به صورتش حمله کردم ، واکنش سریع و خوب بود پس به سمت چپش ضربه زدم ولی باز هم سریع جاخالی داد ولی این چیز عجیبی نبود.نکته اش اینجاست که میتونست علاوه بر جاخالی بهم ضربه بزنه....ولی چرا فقط دفاع میکنه ؟ در کمتر از ده ثانیه با مشت آنابل از پشت سرم خودم به جواب رسیدم. فیلنس فقط برای سرگرم کردن من بود. دو تا دستکش از نیتالین.......نور بنفش و طراحی اشون خیره کننده است، اون حتی چکمه هاش هم از همین جنس درست کرده.... درحالی که روی زمین افتاده بودم و کناره ی لبم خونی بود پوزخندی زدم:« همیشه آنقدر ناجوان مردانه میجنگی ، آنابل . البته.....ممکنه که بخاطر این باشه که میدونی جنگ عادلانه باعث شکستت میشه ؟» و بلند شدم و دوباره به سمتش حمله کردم ، چکمه ها سریعش کردن ولی هنوز هم بدنش بهش اجازه نمیده تا خوب جاخالی بده. لوریل: هنوز درد رو توی بدنم احساس میکنم ، پس....نیتالین آنقدر قدرتمنده؟ به ساق پای آنابل نگاه میکنم. وقتی بچه بودیم توی مهمونی خاندان لیبرال مخفیانه شرکت کردم. خودم رو یکی از اونا جا زده بودم تا اطلاعات بیارم ولی توی قصر پیچ در پیچ و آبی رنگشون گم شدم..... فضای عجیبی بود. هنوز کنده کاری و نقاشی دیوار ها رو خوب یادمه.... فرشتگان و الهگان......طرح هایی از ادیان مختلف و بهشت و اینجور چیزا . کف پوششون از جنس سنگ های قیمتی بود و دیوارشون سراسر از الماس پوشیده شده بود.....کدوم بچه ای ممکنه داخل چنین جای با شکوهی گم نشه ؟ داشتم دنبال راه خروج میگشتم که صدای دختری رو شنیدم ، موهایش که از الان خیلی روشن تر بود و چشم هاش که به رنگ سبز نزدیک بود.....اون روز مثل یک پری داخل لباس سفید توری نشسته بود و اشک می ریخت. گوشه ی عمارت بود و به نظر تنها می رسید. ازش پرسیدم:« پری کوچولو. اینا چیکار میکنی ؟» بهم نگاه کرد و اشکش رو پاک کرد:« پری؟» خندیدم :« پرنسس خوبه؟ » ابرو هاش رو درهم کشید و پرسید:« تو کی هستی ؟» نفس عمیقی کشیدم:« من یکی از مهمون های خاندان لیبرالم که راهم رو گم کردم ، میتونی خروجی رو نشونم بدی؟» ایستاد و با نگاه سردی بهم خیره شد:« چجوری وارث خاندان رو نمیشناسی؟» جوری که سرش رو بالا گرفت و صاف ایستاد ، لحن خشک و جدی اش بعد از اون گریه ی بچگانه.....اون مثل تجسمی از وقار معروف لیبرال به نظر میومد. پوزخندی زدم:« پس واقعا پرنسسی. » + منظورت چیه؟ - خب.....پرنسس چرا داشتن گریه میکردن ؟ + من گریه نمیکردم. - میکردی. +گفتم نهه. داشتم باهاش بحث میکردم که لوستر کریستال از بالا به سمت من افتاد و دخترک به سمتم شیرجه زد :« حالت.....حالت خوبه.....؟»
من خوب بودم ولی لوستر روی پایش افتاده بود...و.خونش تنها رنگ گرم بین اون همه سرمای خیره کننده شد. شاید همین خاطره باعث شد به پاش ضربه بزنم . با ضربه ی من لحظه ای قدرتش رو از دست داد و تونستم بهش مشت بزنم .
آنابل« بدو.....فقط ضربه رو بزن.... به جای اینکه بهم مشت بزنه فقط داره بهم نگاه میکنه.....نمیدونم من شبیه به چراغ ماشینم یا اون جدیدا زیادی با آهو و گوزن بوده که اینطوری بهم خیره شده دستش رو توی هوا میگیرم و شروع به بستنش میکنم. :« چرا مقاومت نمیکنی ؟برای لیورولی مثل تو افت داره» نفس عمیقی میکشه طوری که بازدمش رو روی پوستم احساس میکنم:« سرگرم کننده نبود پس تصمیم گرفتم به پرنسس خانوم رحم کنم» عصبانی شدم و محکم بهش پس گردنی زدم ولی فقط خندید:«الان میخوای باهام چیکار کنی؟پری کوچولو » پری کوچولو....پرنسس.....شنیدن این لقب ها از زبون اونمنزجر کننده است. نادیده اش میگیرم و به سمت فیلنس میرم:« بزار با دست و پای بسته همینجا بمونه ، این برای اونبدترین تحقیره» و بعد بدون اینکه حتی بهش نگاهی بکنم ادامه میدم:« من میرم به قصر تا با اسکارلت حرف بزنم ، اون باید محموله رو رسونده باشه» نگاه لوریل هنوز روی ماشین منه....اگه شکست آنقدر براش سخت بود پس نباید اصلا یهو خشکش میزد.....دیوونه.
آنابل: وقتی به قصر....نه، به عمارت برگشتم ، اول از همه به اسکارلت و دیوید سر زدم . اسکارلت سر تا پام رو با نگاهش بررسی کرد تا مبادا خراشی روم افتاده باشه :« بانوی جوان.لوریل لیورول. اون رو چرا با خودتون نیاوردین؟» چرا اون رو نیاوردم......برای خودم هم سواله ولی بجاش سوال اسکارلت رو با سوال جدید جواب میدم:« دلیلی داره که باید اون رو با خودم میاوردم ؟» دیوید کلنجر در حالی که دستاش محکم بسته شده و داخل سلولیه خودش رو وارد ماجرا میکنه:« معلوم نیست؟ اون لیورولیه که با آگاهی به لیبرال حمله کرده ، این بهترین فرصت برای شما بود تا لیورول ها رو تحت فشار بزارین ، دزدی مثل منم این چیزا رو میدونه دیگه.» اینکه یک مرد سی ساله آنقدر بچگانه و با افتخار درمورد دزدی هایش میگه به اندازه ی کافی ناجور هست ، دیگه لوریل آشغال باعث شده که چنین فرد حقیری جرات کنه من رو نصیحت کنه؟ کمرم رو صاف میکنم و دست هام رو به پشت میبرم تا با اعتماد به نفس به نظر بیام ولی دیوید فقط میخنده:« پس....این همون به اصطلاح وقار لیبراله که میگن آدم رو مبهوت میکنه؟ من یکی که --------» حرفش قطع شد. لبخند زدم« این وقار لیبراله.»
دیوید: وقار لیبرال..... یادمه یک روز بارونی بود که .... صبر کن . قبل از تعریف کردن خاطره.....چرا همه ی اتفاقات مهم روز بارونی می افتند ؟ این دیگه خیلی کلیشه است..... حالا که فکرش رو میکنم روز ابری بهتره بگذریم. یک روز ابری بود . همون موقعی که با نامزدم بهم زدیم و قدری داغون بودم که به بار قدیمی رفتم . اونجا برای اولین بار درموردش شنیدم:«میگن لیبرال ها خود فرشتگان بهشتن که از آسمون ها نازل شدن. زیبایی مادرزادی یک لیبرال خیره کننده است ولی از اون بیشتر، رفتارشه ، بهش میگن وقار لیبرال. حرکات نمایشی و ظریف و همچنین حرف زدنی که همزمان میتونه قانعت کنه و همزمان از روی غرور و افتخاره. » اون موقع فکر میکردم چرندیات محضه ، آخه کی ممکنه فقط با دیدن یک لیبرال مات و مبهوت بشه ....ولی الان با چشم خودم دیدم و با گوشت و استخون فهمیدم واقعیه.... با پاهایش نیم دایره ی کوچکی رو به ظرافت روی زمین طی میکنه، جوری که اگه به نیمه ی بالایی بدنش نگاه کنی حتی متوجه حرکت پاهاش هم نمیشی. کمرش صافه و سرش رو بالا گرفته ، چشماش مثل شمشیر تیز و لبخندش مثل گل قشنگه ، حرکاتش طوریه که انگار روی موج موهایش هم تسلط داره و با صدای رسا میگه:« این وقار لیبراله » خشکم زد....واقعا زیباست...نه....فقط زیبایی نیست! ترکیبی از قدرت ، اصالت ، زیبایی و جسارته. همون موقع دختر بچه ای میاد و کنار آنابل لیبرال و ادای احترام میکنه:« درود بر بانو.» آنابل انگشتش رو زیر چانه ی دختر میبره:« چیزی شده، کلارا ؟» + ارباب بزرگ لیبرال خواستن که دیوید کلنجر رو به دفترشون ببرین. - که اینطور . بگو همین الان انجام میشه. من رو؟اوه.....واقعا چجوری توی این چند ساعت به ذهنم هم خطور نکرد ....آخه خاندان لیبرال و لیورول چی از جون من میخوان؟! هر چی فکر میکنم به دردشون نمیخورم
عالی