خیلی تاخیر خورد ، معذرت میخوام بابتش. سعی میکنم در عوض بیشتر و سریع تر بزارم 🙃😔
بانوی عمارت در حالی که به استخر خیره شده بود ، برای اولین بار کامال سر تا پا احساساتی شده بود ؛ ولی این احساسات اصال خوب نبودن ....بنظر خیلی عصبانی و غمگین بود: -نجاتش بده. -دیوونه شدی ؟ این برخالف قوانینه که.... -کدوم قانون ؟ اینجا حرف،حرف منه و جیمز....تو بهتر از هر کسی میدونی از پیروی از قوانین چقدر تنفر دارم . پس وقتی میگم نجاتش بده یعنی نجاتش بده! -خیلی خب . ولی به یک شرط -به چه جراتی برای من شرط میزاری؟!
-یا یک دلیل موجه بهم بده یا قول بده احساساتت باعث نشن ......خودت ادامه اش رو میدونی. -قول میدم . در ضمن من دلیلی برای زنده نگه داشتنش دارم؛ اون آدم هنوز به اندازه ی کافی مجازات نشده .....پوزیدن خیلی بخشنده بود که فقط به مرگ راضی شد ! -پس باشه . جیمز وارد استخر شد و جول رو بیرون کشید . از طرف دیگه پیتر رفت و رزالین رو آزاد کرد. دوستانشون دور آنها جمع شدن و تالیا رو به ملودی کرد : -مل....میشه معاینه اش کنی ؟تو پزشکی . ولی قبل از اینکه ملودی بتونه جوابی بده بل داوطلب شد: -من انجام میدم. منم دکترم ......
بانوی عمارت تایید کرد و پیتر بل و جول بیهوش رو به داخل برجک برد و ما دوباره برای ادامه دادن به ساختمون اصلی رفتیم . -چند بار؟ فکر کنم این اولین باری بود که زبون باز کردم . -منظورتون چیه خانم دیپ؟ -جرات و حقیقت فقط بازی اوله .....چند دور انجام میشه؟ -اوه . اون؟ چهار بار که دو دفعه اش انجام شده . بار سوم شروع شد و اینبار آهنگ YOU ON LOST پخش شد. این آهنگ....... سعی داشتم بفهمم صاحب سومین آهنگ چه کسیه که عدد معلوم شد: 17 خیالم راحت شده بود که خودم نیستم ولی.....دست لیلی بالا رفت :
-من.....عدد هفده ام. یک لحظه از نگرانی خشکم زد ....هنوز سواالت زیادی بخاطر جول لیبتری و واکنش بانوی عمارت داشتم....سواالتی که شاید با پیدا کردن جوابشون نقطه ضعفی ازش پیدا کنم ، که لیلی.....اون نفر بعد بود که باید در بازی شرکت میکرد؛ همون بازی ای که بیشتر به مجازات شبیه بود. درسته....فکر کنم اساس بازی اینه ....هر کس تا وقتی که زنده در اینجا باشه ، در حال مجازات شدنه ....مجازاتی مطابق به گناه فرد . سکه برای آمالیلیس هم جرات رو مشخص کرد . ضربانم رو وضوح میتونستم احساس کنم.....قدری واضح که حس کردم االن بیهوش میشم . لیلی از روی کاغذش خوند : هادس .
-خب .....داستان هادس و دختر بچه رو تعریف میکنی؟ میتونم بپرسم شما چجوری داستان های مخصوص خاندان ما رو میدونید؟ -نخیر . نمیتونی. خب ادامه بده. -خیلی خب ! طبق افسانه ها روزی هادس ، برادر زئوس و فرمانروای مردگان دختری رو مجازات میکنه . دختر بشدت از دنیای مردگان و هادس میترسید و بخاطر همین روز و شب هدایا و پیشکشی هایی به هادس میداد ؛ ولی یک روز بعد از تقدیم پیشکشی ها به سمت خانه اش روانه شده بود که وارد قبری شد و از ترسش جیغ کشید . جیغش موجب شد وارد دنیای مردگان بشه . بار دیگه ترسید و ترسش موجودات اون دنیا رو فراخوند . اون هر روز و شب برای هادس هدیه می آورد ولی روزی فرمانروای مردگان ازش خسته شد و اینطور رهایش کرد و ترسش اون رو به نابودی کشوند.
خب....پس االن باید بتونی حدس بزنی چیکار باید بکنی ، لیلی. من که کنجکاوم با دونستن راه نجات یافتن باز هم توی تله میوفتی؟ یا آدم ها میتونن تغییر کنن. -منظورتون.... -به قبرستون برو و داخل یکی از قبر ها دراز بکش . انتخاب قبر با خودته
عالی
ممنوننن