به دنیای تخیل و داستان من خوش اومدید! امیدوارم از این سفر لذت ببرید و تا آخر با من همراه باشید! R.R💫
درود به همگی! داستانی که قراره بخونید، داستانی از قدرت، قشق، تعهد، فداکاری و انتقام است... سرزمینی پاک که به دست افراد بدی افتاده. مردمی که در فقر و گرسنگی، جان خود را از دست می دهند. و ارتشی که برای منافع خود می جنگد... این داستان سرزمین سایه است. سرزمینی که در دل کوه هایی احاطه شده که سایهی سنگین و تیرشان را بر شهر می افکند. سایه های از جنس، ترس، تحمیل و دروغ... خورشید بر نوک قله طلوع میکند، اما روشنی اش بر دل مردمی که اسیر این مرزها شده اند، نمی افتد. اما بر نوک قله ها، فرمانروایی بنا شده تا مردم را در تیررس خود نگه دارد. تا تمام اعمالشان را زیر نظر بگیرد و مطمئن شود سایه ها از دل مردم کنار نمیرود.
مردمی که در سکوت و خاموشی زندگی میکنند. گروهی مطیع و دست نشاندهی فرمانروایی از جنس سایه هستند. و گروهی با این ظلم می جنگند و درانتها خاکسترشان بر دهانهی کوه آتشین می ریزد تا عبرتی برای مردم باشد. مردمی که خانه هایشان در زیر سایهی ترس بنا شده و با نافرمانی، در میان شعله های آتش خواهند سوخت. در این میان، رن دختری که پدرش فرمانده ارتش بوده، می خواهد راز این شهر را کشف کند. رازی که پدرش را کشت و مادرش را دیوانه کرد. و خود و مردم را در زیر بار فقر و درد، شکننده کرد.
در دنیایی که کلمات، شمشیری برّنده هستند، نافرمانی حکم مرگ و روشنی جهالت، رن تصمیم میگیرد همانند پدرش شجاعانه زندگی کند و قهرمانانه کشته شود. او روزها را پنهانی از دیوارهای حصاردار بالا می رود تا تمرینات سربازان را ببیند. و شبها در گوشه ای پنهان آنها را تمرین میکند. هرچند گاهی اوقات گیر می افتد اما همچنان ادامه می دهد. آخرین بار که می خواستند او را بکشند، مادرش او را در خانه زندانی میکند. زمانی که بیماری مادرش وخیم تر میشود، رن مجبور میشود از خانه بیرون رود. روزی که پزشکی بر بالین مادرش می آورد، دستان سردش او را لمس می کنند و می گوید قاتلین پدرت همان سربازان هستند. تو باید از آنها دوری کنی...
چاقوی جیبی پدرش، تنها دارایی اوست. او برای انتقام عضو دبیرستان ارتش میشود. تنها دختری که در کلاس است، اوست. پسرها به او می خندند؛ اما با شکست دادن پسران هم دوره اش، دشمنانش بیشتر می شود. روزی که تهمت خیانت به گوش قله ها می رسد، با سوختن آنجا همگی روانهی کوچه و بازار میشوند. جایی که لبریز از مردم گرسنه است. و اکنون جنگ بر سر زنده ماندن است.
در این میان، تور تنها کسی ست که پشت اوست. بینشان پیمانی ناگفته از محافظت است. سربازی با موهای مشکی، با قامتی تنومند که همانند رن، با خشم و کینه پا به ارتش گذاشته. تنها کسی که رن را باور دارد و از دردهایش آگاه است. کسی که برای همه جنگجوست و برای رن، همدم... بدون او، کسی نیست که ارتش را در جنگ، با لبخندش روحیه و قوت ببخشد و امید را در میان همه جاری سازد. آنها با سوختن شهرشان، روانهی شهرهای دیگر میشوند. شهرهایی که در ظاهر متفاوت؛ اما در همه جا مردمانی شبیه به هم دارند. ذهنشان برپایهی جهالت و خرافات است، اساس زندگی شان سکوت. و همه اهالی شهر سوخته را از خود می رانند.
شن، کسی که ابتدا با دشمنان رن پرسه میزد و هنگامی که آنها رن را زخمی کردند، قلبش طاقت نیاورد و در مقابلشان ایستاد. مادرش پرستار ارتش بود و خانوادهاش در آتش شهر سوخته بودند. او نیز مهارت پرستاری و دلسوزی را از مادرش آموخته بود. و دوست دوران کودکی تور بود. کسی که درهرقدم از آنها جدا نشد و در تمام نبردها تا آخرین لحظه کنارشان جنگید. گاهی اوقات که به رن نگاه می کرد، خواهر کوچک از دست رفته اش را در میان چشمان او می دید. او برایش برادری بزرگ و دوستی دلسوز بود. باوجود زخم های زیادش، شوخ طبع بود و پشت خندههایش روحی خسته و فرسوده داشت.
سیریوس، دشمنی قسم خورده... دشمنیای که با خشم و نفرت شکل گرفته. پدر رن، پدر او را کشته بود و اکنون او میخواست جان آن دختر را بگیرد. مردی در ظاهر خشمگین و قدرتمند، اما روحی ضعیف و ترسیده... انسانی ضعیف که رویایش فرماندهی لشکر سایه بود. تمام دوران ارتش را با خیال کشتن رن گذراند. گاهی اوقات او را تحقیر میکرد. زمانی که از سر جهالت، چشمان رن را زخمی کرد، مدتی او را رها کرد. اما آتش خشم و جهلش تمامی نداشت...
زمانی که شب فرا می رسد، سایه ها از میان تاریکی بیرون می آیند تا خود را بر همگان تحمیل کنند. با آمدن سایه، نور کنار میرود و روشنی جایش را به تیرگی می دهد. آنگاه دراگون از دل تاریکی بیرون می آید. مردی با قلب سنگی که هیچ کس جرئت دیدن چشمان تیره و نگاه نافذش را بر خود ندارد. سایه هایی که چهره اش را احاطه کرده اند، قوی ترین مردان را بر خود می لرزاند. کسی که سالها سرزمین را در زیر سایه ها فرو برده و با گفتن اسمش خشم و وحشت رعشه بر جان مردم می اندازد. تنها کسی که از دیدن او رعب و وحشتی ندارد، رن است... تنها شخصی از مردم که جرئت تصور کشتن او را با دستان خود دارد. قدرت و ایستادگی رن او را متحیر کرده بود. هیچ کس تا بهحال نظرش را اینگونه جلب نکرده بود. هیچ گاه باور نمیکرد فرمانده قدرتمندی که همه میگفتند، یک زن باشد...
ارتش ابتدا مسیری برای خشم و انتقام بود، اما کم کم تمام زندگی و علاقه شان را دربر گرفت. جنگ فقط کشتار نبود، تلاش برای بقا و محافظت از سرزمینشان بود. در میان این شلوغی، هدف بقا و جنگیدن است. خشم و انتقام جایش را به همدلی و اتحاد برای نبردی دشوار می دهد. ارتش قرار بود رن را به قاتل پدرش برساند؛ اما بخشی از زندگیاش شد. دنیا روز به روز به رویشان تاریک تر میشد. جان های بیشتری از دست می رفت و خشم های بیشتری متوجه فرمانروای سایه می شدند. تا جایی که جنگ، سرزمین را فرا گرفت و انسانها برای زنده ماندن به گوشت و جان یکدیگر می افتادند. وظیفهی آنها این بود که سرکشی را خاموش و مردمان را سکوت کنند... ولی چه کسی می دانست این جنگ قرار است تا کجا پیش رود؟ نمیدانستم کدام راه محافظت واقعی از سرزمین است. اصلا چرا باید از سرزمینی محافظت میکرد که دست و پای مردمانش را با سایهها بسته بود. یعنی میتواند راه درست را انتخاب کند؟ میتواند دوری از تور و مرگ هم رزمانش را تحمل کند؟ اگر بیرون از این ارتش رود، می تواند خطر زندانی شدن و تهمت خیانت و ترسو بودن را به جان بخرد؟ چطور میتواند مانند پدرش فرماندهی قادر و قدرتمند باشد، درحالیکه مرگ مردم، چشم هایش را لبریز اشک و خون می کند... چه کسی به یک فرمانده زن اهمیت می دهد...
در آخر... 🛡تقدیم به: *آنان که جان دادند تا جان ندهیم... *تقدیم به زنان قدرتمندی که هیچ کس جز خودشان، آنها را قبول نداشت. اما خواهند فهمید قدرتشان بیشتر از آنچه بود که تصور میکردند. *به آنهایی که نگذاشتند رویایشان حسرت شود. رویای من ارتش بود، شاید ناممکن، اما با قلمم آن را خلق کردم... *در آخر به کتابها که به زندگیام روشنی بخشیدند و با کلمات، التیامم دادند. !اسم شخصیت ها را از رمانهای مقدسم الهام گرفتم، اما فقط اسمشان را!!! پن: عکس ها رو به بدبختی پیدا کردم، کیفیتشونو ببخشین🎀
نظرات بازدیدکنندگان (0)