بعد از یه مدت طولانی تصمیم گرفتیم که بریم بیرون و تفریح کنیم... خاطره یه جمعه که از آخرالزمان شروع شد و به ملخ ها ختمم شد . به ولاگ «از زامبیها تا ملخ؛ خاطرات یک جمعهی کاملاً معمولی» خوش اومدید.
ساعت ۹ صبح داشتم خواب میدیدم که زامبیها حمله کردن که خب چیز عجیبی نیست، همیشه این خوابو میبینم. یه زامبیِ بندهخدا که مامانِ یه بچهزامبی بود، توسط دوستِ بنده رفت اون دنیا. بعد دیدم بچهش خیلییی رندوم نشسته پیش مامانش و به داداشش که داره گریه میکنه میگه: "هیس هیس، خوابه، گناه داره، بیدارش نکن." کم مونده بود از این صحنه تو خواب اشکم دربیاد که متوجه شدم اون صدا، صدای مادرمه که به بابام میگه: "بذار این بنده خدا بخوابه." که بله... بیدار شدم. بعد از این که لود شدم، به بابام گفتم: "ساعت ۹ صبح چرا اینجایی؟ پاشو برو پول دربیار." بابام یه کم دیگه مردمآزاری کرد و رفت، منم دوباره خوابیدم.
ساعت ۱۱ و نیم این دفعه با صدای جاروبرقی مامانم از خواب بیدار شدم. اصلاً نمیدونم چرا علاقه ندارن من استراحت کنم. نشستم جلوی تلویزیون، دیدم خبری نیست، رفتم بخوابم که مامانم صدام کرد: "بسه دیگه، بیا صبحونه درست کنیم." منم مثل بچههای حرفگوشکن پاشدم، موهامو شونه کردم و داشتم صورتمو میشستم که دیدم مامانم داره به پتو و بالشام لگد میزنه و میگه: "مگه من نمیگم بیدار شو؟" منم اون وسط از خنده پهن شدم و خداروشکر کردمم که زود از جام بلند شدم .
ساعت ۱۲ و نیم صبحونه آمیخته به ناهار خوردیم و پاشدیم رفتیم جلوی تلویزیون تا یه سریال بسیار پرمحتوا ببینیم که لبنانی بود، ولی خب خندهدار بود، چه میشه کرد. مامانم کاملاً حالش خوب بود، باهام شوخی میکرد. یهویی گفت: "پاشو درستو بخون." منم گفتم: "بذار سریال تموم شه." خیلی رندوم زنگ زد به خالم که بریم بیرون تفریح کنیم. منم یک ساعت درس خوندم، ولی مادر گرامی معتقد بود این درس خوندن نیست. ساعت ۴ و نیم پاشدم رفتم حموم و خب داشتم تو حموم ریلکس میکردم که مامانم سرم داد زد که بیام بیرون. منم رفتم بیرون. کلاً تا آماده شم داشت غر میزد. منِ بندهخدا هم حواسم به حرفای مامانم بود، یادم رفت آب بردارم ببرم.
ساعت ۴ و نیم پاشدم رفتم حموم و خب داشتم تو حموم ریلکس میکردم که مامانم سرم داد زد که بیام بیرون. منم رفتم بیرون. کلاً تا آماده شم داشت غر میزد. منِ بندهخدا هم حواسم به حرفای مامانم بود، یادم رفت آب بردارم ببرم. ساعت ۵ رفتیم به طبیعت و خب جمعه، روز تعطیل، هوای خوب... هیچکس اونجا نبود. ولی رفتیم یه جا واسه ماشین پیدا کنیم. یه سگه دنبالمون بود، منم ذوق کرده بودم که مامانم فرستادش بره. چند دقیقه بعد من و آرتین رفتیم دنبال سگه، باهاش دوست شدیم. من سوار دوچرخه آرتین شدم برم دور بزنم که دیدم بهبه! چرا دوچرخه این انقدر بلنده؟ پام به زمین نمیرسه.
ساعت ۵ و ۱۵ دقیقه خلاصه با مشقت فراوان سوار شدم دور بزنم. چند دقیقه که گذشت رفتم تو شیب و خب به دلیل کوتولگی، پام به زمین نرسید. دیگه فهمیدم نمیتونم خودمو نجات بدم. خودمو سپردم به جریان شیب. داشتم میرسیدم به یه دره کمارتفاع که برم اون دنیا، ولی متأسفانه یه بوته بزرگ جلومو گرفت. اون طرف، آرتین داشت واسه خودش توپ میزد. یهویی دید: «عه، کجا غیب شدم؟» بعد دید افتادم همونجا، هرهر بهم خندید. بعد اون سگه که از این آرتین بامعرفتتر بود، اومد پیشم نشست. دید خودم از خنده پهن شدم، فکر کرد ضربه مغزی شدم، ولی خدایی خیلی خندهدار بود. دیگه بیخیال دوچرخه شدم. رفتیم یه کم توپبازی کردیم و بعد از نیم ساعت یادم اومد تو ماشین بدمینتون دارم. پس اونو آوردیم بیرون و بازی کردیم که بله... آرتین بازیش افتضاح بود. بهش گفتم: "دسته رو بدم دست سگه، بهتر از تو بازی میکنه." و بعد الفرار، چون اومد منو بفرسته اون دنیا.
ساعت ۶ و نیم رفتیم دنبال رودخونه تا یه کم پیادهروی کنیم. من جلوتر راه میرفتم، دیدم آرتین خیر ندیدم، غیب شده و داره برمیگرده. منم گفتم: "از دوباره میاد، بذار یه غایم شم بترسونمش." که خب نقشم گرفت. داشتیم برمیگشتیم که یه صحنه بسیار غمانگیز دیدم... دایی، زندایی و پسر داییم اومدن. و خب با تمام غمی که داشتم، رفتم ازشون آب گرفتم. یه کم بعد تصمیم گرفتیم آتیش روشن کنیم که روش سوسیس درست کنیم و یه جوری اون بشر ۷ ساله رو آروم کنیم. همهچی آماده بود، اما وقتی فندکم رو دادم آتیش رو روشن کنیم، دیدم گازش خالی شده و هعب... به دایی پناه بردیم. دایی گفت: "الان با سنگ واستون آتیش درست میکنم." و خب درست کرد. ولی من دیدم خیلی سوسکی فندک رو گذاشت تو جیبش، گفتم: "بهبه دایییی." اونم دیگه خندهکنان رفت.
ساعت ۷ و ۴۵ دقیقه تصمیم گرفتیم برگردیم و رفتیم آتیش رو خاموش کنیم که پسر داییم یه آجر انداخت وسط آتیش و من و آرتین رو سوزوند. بعد هم یه چوب داغ برداشت دنبالمون کرد که خودش سوخت و بعد انداخت رو آرتین بدبخت. منم کلاً آب رو ریختم رو آرتین، فرهان و آتیش و بله... وقت برگشتنه. تو ماشین، مامانم شیشه رو پایین داد و از شانس خوب من، یه ملخ اومد رو دستام. منم انداختمش رو خاله و خاله مثل ابرقهرمان اونو از ماشین انداخت بیرون. و بعد هم رفتیم خونه، حموم کردیم، اومدم تو تستچی و بعدش دیگه هیچی یادم نمیاد چون خیلی خسته بودم خوابیدم
عالی بود🍓