یک روز ساده و کسل کننده رو با من باشین
خب اول از همه ساعت ۲ و نیم ظهر بیدار شدم(آبروم رفت) و بعد از اینکه تختم رو مرتب کردم دیگه رفتم نهار بخورم که سوپ بود و خدایی خیلی خوشمزه شده بود
بعدش باید میرفتیم پرسه ی عمه ی مامانم که چهلمش بود و نمیدوستم چرا اگر من نمیرفتم زشت بود حالا به هر حال یه آرایش کوچیک کردم و بعدش رفتم سراغ موهام و این وسط به مخمل هم غذا دادم (اگر میبینین عکس مخمل تاره چون موقع خوردن سرش هم تکون میده)
بعدش دیگه من آماده شدم و چون مامانم و بابام و خواهرم هنوز آماده نشده بودن من حوصلم سر رفته بود و یه شیرموز خوردم(درمان بی حوصگی خوردن است)
خلاصه ساعت های یه ربع به پنج راه افتادیم سمت مسجد و ساعت پنج رسیدیم
بالا هم چند تا عکس از مسجد رو میبینین خدایی عکس گرفتن اونجا خیلی سخت بود فکر کن همه دارن عزاداری میکنن تو داری عکس میگیری خب معلومه اگر ببینن با خودشون میگن این دی.وونست
خب بعدش دیگه من رفتم کنار دختر خالم نشستم و حوصلم هم خیلی سر رفته بود گفتم چیکار کنم چیکار نکنم رفتم بلاگ بعد عددی ها رو میبینن که جریان دارن بعد هم اپی اومد ولی نامرد بهم ریپ نزد
بعد دیگه ساعت ۶ بود بلند شدیم برم سر مزار بعد دیگه خداحافظی مامانم ربع ساعت طول کشید و توی مسجد قسمت خانوم ها بالا بود. و نمای قشنگی داشت بنابراین یک عکس از بالا به پایین گرفتم و یه عکس از میدان نمیدونم چی
خلاصه دیگه ساعت ۶ و ربع راه افتادیم بریم سر قبر و شما اینجا ما را در راه مشاهده میکنید که از اینا که برای پرسه هست و توش خوراکی بهمون دادن و از اونجایی که من دائم الگشنه هستم صبر نکردم و موزم رو در آوردم خوردم تو ماشین
خلاصه دیگه یه ربع ساعتی تا قبرس.تان راه بود و ساعت ۶ و نیم رسیدیم
بعدش دیگه رفتیم سمت قبر عمه ی مامانم که چهلمش بود و اگر میبینین چرا از سینی کیک یزدی ها عکس گرفتم برای اینه که خیلی دلم میخواست بخورم ولی به من یادش رفت تعارف کنه یه هلو هم تعارف کردن بهمون خوردم
بعدش دیگه میخواستم از قبر عمه ی مامانم که چهلمش بود عکس بگیرم که نمیشد شلوغ بود آخر سر تسلیم شدم و از قبر عمه ی مامانم عکس موجود نیست بعدش چون خیلی بیکار بودم یکم قدم زدم و یه گل خوشمل هم پیدا کردم(خب سخت بود عکس گرفتن حق دارن تار بشن)
بعدش دیگه ساعت های هفت رفتیم به سمت خونه یه عکس هم از آسمون که رنگ قشنگی داشت با کوه براتون گرفتم بعد که رفتیم خونه اول رفتیم پیش مامانجونم خونه ی ما ویلایی و دو طبقست طبقه ی بالا ما هستیم طبقه ی پایین مادر بزرگ و پدر بزرگم بعد دیگه همون پایین من دائم الگشنه روغن جوشیم رو خوردم
بعد چند دقیقه رفتیم خونه ی خودمون بالا و من لباس راحتی هام رو پوشیدم و اندازه ی ربع ساعت با مخمل با یه نخ بازی کردم و همینجوری یهو یه عکس هم از خواهرم السا ببینین اون کش ها هم اون صورتیه رو بیرون پوشیده بودم که اومدم درش بیارم که پاپیونش از کشش جدا شد بعد ولش کردم اومدم کشم رو بپوشم که اونم همینجوری ولی کوچیک تر بود که اونم به همین شکل پاره شد و پاپیونش جدا شد
خلاصه بعد ربع ساعت مامانم خواست بره پایین منم باهاش رفتم پیش مامانجونم ساعت ۸ رفتیم پایین ساعت ۸ و نیم خالم با دختر خالم اومدن پیش مامانجونم مثل اینکه از سر مزار رفته بودن برای دختر خالم لباس بخرن بعد خالم از لاکی که مامانم زده بود خوشش اومد و من مامور شدم برم براش بیارم برای خودش بزنه
خلاصه دختر خالم گفت میخواد خواهرم رو ببینه و برم بیارمش و باز مامور شدم برم السا رو بیارم پایین بعدش که آوردمش بعد نیم ساعت گفت میخوام برم پیش بابام و من دوباره بردمش پیش بابام پیش مامانجونم یه کیک یزدی و هندونه خوردم و چون هندونه زود خورده شد ازش عکس گرفته نشد و پیش مامانجونم شوید پلو هم خوردیم که باز چون زود خورده شد عکس گرفته نشد بعد دیگه ساعت های ۱۰ و نیم خالم و دختر خالم رفتن و ماهم رفتیم بالا خونه ی خودمون و منم یکم با خواهرم خاله بازی و پلیس بازی کردم برای نیم ساعت(البته به زور مامانم)
بعدش دیگه تا ساعت های دوازده شب درگیر ادیت و ساختن همین ولاگ بودم و از ساعت ۱۲ تا دو نصفه شب هم تو گوشی بودم و ساعت دو و نیم رفتم توی تختم و مثل همیشه ساعت ۵ صبح خوابیدم برای آخر هم چند تا عکس از مخمل ببینین
نخست
عکسی که توی اسلاید ۳ گذاشتی واقعا خودتی؟
آره
من مخملو میدزدمممم🤷🏻♀💞
عه مال منههه
نههههه مال خودمهههخخ
باااععع چه عالیییی💞
خدا رحمت کنه کسی که مرده رو🤷🏻♀
مرسی
چه آبجی نازییییییی دارییییییی 🥹🎀🩷
قربونت
بهبه عالی بود
مرسی