چرا گذشته همیشه از پشت شیشهی نوستالژی، طلاییتر و نرمتر و قشنگتر از اون چیزی که واقعاً بود به نظر میرسه؟ مگه حافظه قرار نبود ثبت کنه، پس چرا حافظه دروغ میگه؟ و مهم تر از همه؛ چرا اینقدر شیرین دروغ میگه؟
یه آهنگ قدیمی پخش میشه. مثلاً همون آهنگی که تابستون هفدهسالگی از صبح تا شب گوش میدادی...و ناگهان (بدون اجازه، بدون مقدمه) یه موج از توی سینهات میزنه بالا. دلت برای اون تابستون تنگ میشه... اون غروبهای بلند، باد خنک رو پوست، حس بیپایانی وقت... چقدر قشنگ بود!
صبر کن صبر کن، وایستا ببینم واقعا اینطور بود؟! مگه همون تابستون نبود که پشهها کلی نیشت زدن؟ هوا شرجی بود و عرق میکردی؟ حوصلهت سر رفته بود و نصف روز رو لم داده بودی رو مبل و با خودت میگفتی «کی این تابستون لعنتی تموم میشه؟» همون آهنگ رو هم اونقدر گوش داده بودی که یه داشت حالت رو بهم میزد از بس تکرار شده بود، رسما داشت از گوشِت خون بیرون میزد! خب... خب پس چرا الان، بعد از این همه سال، قلبت برای اون روزا اکلیل پمپاژ میکنه؟ چرا گذشته همیشه از پشت شیشهی نوستالژی، طلاییتر و نرمتر و قشنگتر از اون چیزی که واقعاً بود به نظر میرسه؟ مگه حافظه قرار نبود ثبت کنه، پس چرا حافظه دروغ میگه؟ و مهم تر از همه؛ چرا اینقدر شیرین دروغ میگه؟
اول بیا بریم ببینیم توی مغزت چی داره اتفاق میافته وقتی نوستالژیک میشی، چون نوستالژی فقط یه حس ساده نیست. نوستالژی یه عملیات پیچیدهس که چندتا از مهمترین بخشهای مغزت رو همزمان روشن میکنه!: ۱.هیپوکامپ (مرکز حافظه) فعال میشه. ۲.آمیگدال (مرکز هیجان) روشن میشه. ۳.قشر پیشپیشانی (مرکز خودآگاهی) هم وارد بازی میشه. انگار تموم مغزت داره یه فیلم سهبعدی از گذشته پخش میکنه، با صدای دالبی و نورپردازی حرفهای.
اما نکته اینجاست: این فیلم، فیلن بازسازیه... پخش اصلی نیست! ببین، خیلی از ما فکر میکنیم حافظه مثل یه هارد دیسکه. یه فایل رو ذخیره میکنی، ده سال بعد همون فایل رو باز میکنی. ولی واقعیت اینه که حافظه بیشتر شبیه یه تئاتر شبانهست که هر بار از اول اجرا میشه. بازیگرا همونان، لباسا همونا، اما نور صحنه فرق کرده. موسیقی پسزمینه عوض شده. کارگردان (که همون مغز امروز تو هست) سلیقهش عوض شده. و تو اصلاً نمیفهمی. فکر میکنی داری یه خاطرهی دقیق رو تماشا میکنی، ولی در واقع داری یه اجرای جدید رو میبینی. و اینجاست که پای یه پدیدهی شگفتانگیز وسط میاد: Rosy Retrospection یا «مرور گلاندود». (اسم قشنگیه، نه؟ انگار گذشته رو با گلاب شسته باشن.) روانشناسها کشف کردن که ما آدمها به طور سیستماتیک، خاطرات منفی رو کمرنگتر و خاطرات مثبت رو پررنگتر به یاد میاریم. انگار یه فیلتر اینستاگرامی دائمی روی گذشتهمون انداخته باشیم که همه چی رو گرمتر و مخملیتر نشون بده. و این فیلتر رو هم خودمون انتخاب نکردیم. مغزمون خودکار این کار رو میکنه. بیاجازه. پشت سر ما.
بگذار با تعریف کردن یک آزمایش توضیح بدم: از یه عده آدم خواستن یه سفر تعطیلاتی رو دقیق ثبت کنن. هم لحظات خوب رو، هم لحظات بد رو. تأخیر قطار، گم شدن چمدون، دعوا با همسفر، غذای مزخرف رستوران بینراهی. بعد، چند هفته بعد، ازشون خواستن سفر رو دوباره تعریف کنن. نتیجه؟ بخشهای بد سفر محو شده بودن. انگار یه پاککن نامرئی روشون کشیده باشن. بخشهای خوب اما بزرگتر شده بودن. هوا آفتابیتر، غذا خوشمزهتر، مناظر دیدنیتر. همون سفر، همون آدمها؛ ولی روایت ها فرق کرده بود. و بامزه اینجاست که خودشونم نمیدونستن دارن دروغ میگن! واقعاً فکر میکردن سفرشون همینقدر عالی بوده! چرا مغز این کار رو میکنه؟ اصلا چرا تاریخ رو تحریف میکنه؟
راستش جواب اولش یککم تلخه، ولی خب بعد شیرین میشه. اصلاً مغز ما برای «دقت تاریخی» ساخته نشده. مغز ما برای «بقا» ساخته شده. و این بقا فقط جسمی نیست، روانی هم هست. مغز میدونه که اگه گذشته رو همونقدر خاکستری و خستهکننده و دردناک که بود به یاد بیاری، صبحها اصلاً از رختخواب بیرون نمیای که بتونی ادامه بدی! اگه بدونی که گذشته هم مثل امروز پر از ملال و پشه و عرق بود، دیگه چه امیدی به آینده داری؟ اینجاست که مغز دست به سانسور میزنه؛ نه از روی خباثت، بلکه از روی مهربونی! مثل مادری که زشتیهای دنیا رو برای بچهش تعریف نمیکنه، تا بچه بتونه بزرگ بشه؛ مغز ما هم زشتیهای گذشته رو برای ما تعریف نمیکنه، تا بتونیم ادامه بدیم. نوستالژی درواقع یه «دروغ مفید» ـه. یه لالایی که مغز برای خودش میخونه تا از وحشتِ گذر زمان کم کنه. یه مُسکن طبیعی برای زخمِ «الان».
و این تازه اول ماجراست! چون یه چیز عمیقتر هم هست. نوستالژی فقط یه تحریف ساده نیست. نوستالژی یه «بازآفرینی خلاقانه»ست. یه هنر. یه شاهکار! وقتی به گذشته فکر میکنی، مغزت فقط خاطرات رو پخش نمیکنه. مغزت تکههای پراکنده رو برمیداره - یه بو، یه صدا، یه نور، یه حس مبهم - و ازشون یه داستان میسازه. یه روایت، یه فیلمنامه. و هر بار که این کار رو میکنه، یه ذره چیزها رو جابهجا میکنه تا داستان بهتر از دفعهی قبل «درست» بشه. انگار یه نویسندهای که مدام داره کتابش رو ویرایش میکنه، بیاینکه خودش بدونه. و به همین خاطره که بعضی خاطرات با گذر زمان قشنگتر میشن. نه چون گذشته واقعاً قشنگ بوده، نه... فقط چون تو هر بار که بهش فکر میکنی، ناخودآگاه یه ذره زیباترش میکنی. یه ذره غروبش رو نارنجیتر. یه ذره بادش رو خنکتر. یه ذره آدمهاش رو مهربونتر. و باورت میشه اگه بگم: این وسط، بو و موسیقی نقش قهرمان رو دارن؟ درواقع بو تنها حسیه که مستقیم به آمیگدال و هیپوکامپ میره، بدون اینکه از فیلترهای منطقی تالاموس رد بشه. (تالاموس مثل یه نگهبان میمونه که هر پیام حسی رو بازرسی میکنه. ولی بو رو بیمعطلی رد میکنه. انگار بو یه کارت VIP داشته باشه.) به همین دلیله که یه بو میتونه تو رو در یه آن پرت کنه به دوازدهسالگی، با قدرتی که هیچ عکس و فیلمی نداره... احتمال زیاد اینو تجربه کردید: موسیقی که تو رو ببره به اعماق خاطراتت، جایی از مغزت که هزاران هزار خاطره داشتن خاک میخوردن و با شنیدن موسیقی یک جلای دوباره پیدا میکنن... یه ملودی قدیمی میتونه تموم اون تابستون رو با جزئیاتی که فکر میکردی فراموش کردی، زنده کنه. و نکته اینجاست: اون بو و اون موسیقی، گذشته رو «واقعی» زنده نمیکنن. گذشته رو «شاعرانه» زنده میکنن. نسخهٔ روتوششده رو تحویل میدن.
و حالا پیچش آخر: این نظر منه ولی شاید نوستالژی اصلاً مربوط به گذشته نباشه... شاید نوستالژی یه ترفند مغز برای تحمل «آینده» باشه. مغزت بهت میگه: «ببین داداش، گذشته رو نگاه کن. اون موقع هم سخت بود، یادته؟ ولی الان که نگاهش میکنی، قشنگه. امروز هم واسه آیندهات همینقدر قشنگ میشه. فقط صبر کن. اجازه بده زمان فقط بگذره.» و این یعنی نوستالژی، برخلاف چیزی که فکر میکنیم، یه سفر به گذشته نیست، نوستالژی یه پل به آیندهست؛ یه قول، یه وعده، یه «یادت باشه که همیشه آخرش همه چی درست میشه.»، یه امیدِ بستهبندیشده در کاغذ خاطره...
و شاید این بزرگترین طنز قضیه باشه: ما گذشته رو بهتر از آنچه بود به یاد میاریم، نه چون حافظهمون ضعیفه، نه چون دروغگو هستیم، بلکه چون زنده موندن، نیاز داره به زیبایی. و مغز ما، این نویسندهی پیر و خسته و مهربون، زیبایی رو برامون مینویسه. حتی اگه مجبور باشه یکم دروغ بگه. حتی اگه مجبور باشه پشهها رو پاک کنه و غروب رو نارنجیتر کنه. حتی اگه مجبور باشه از یه تابستون شرجی و کسلکننده، یه بهشتِ گمشده بسازه. پس دفعهی بعد که یه آهنگ قدیمی پخش شد و سینهات گرفت، لبخند بزن. مغزت داره کارش رو درست انجام میده. مغزت داره برات امید میسازه، از هیچ. از همون هیچی که گذشتهی واقعی از اون ساخته شده. و این، شاید بزرگترین هنر مغز باشه: تبدیلِ هیچ، به همه چیز. تبدیلِ «همون تابستون مزخرف» به «چه روزایی بود...» نوستالژی شاید یه دروغ باشه. ولی صادقانهترین دروغیه که به خودمون میگیم. دروغی که ما رو زنده نگه میداره. دروغی که فردا رو ممکن میکنه. و راستش رو بخوای، اگه یه دروغ میتونه اینقدر قشنگ باشه، شاید اصلاً دروغ نباشه! شاید یه جور حقیقتِ عمیقتر باشه؛ حقیقتی که فقط از چشمهای بسته دیده میشه!^^
درود عالی بود
خسته نباشی پست زیبایی بود ولی گویا مغز بنده با مغز بقیه فرق داره چون تو دوران بچگی کلی اتفاق برام افتاد که فقط وقتی بزرگ شدم متوجه شدم چه روزایی گذروندم دلم به حال بچگی خودم میسوزه🥲😆درکل تو دوران بچگی، ما عقل و فهم کمتری داشتیم نمیدونستیم دور و برمون چه خبره، تازه وقتی بزرگ میشیم میفهمیم کلی اتفاق افتاده بوده، تازه ما تو دوران بچگی چیزایی مثل کرونا(البته تا ی سنی)، دوتا جنگ و دیماه رو ندیده بودیم مگه نه؟
نخست؟