طبیعت به یه عروس دریایی، جاودانگی داد. به یه درخت، ۴۸۰۰ سال عمر. به ما که رسید گفت: «برای شما... همون معمولی با مرگ خوبه؟» یعنی ما از یک عروس دریایی هم کمتریم؟!
طبیعت ۴ میلیارد سال وقت داشته؛حال فرض کن اگه این همه وقت رو به ما میدادن؛ چی میشد؟ احتمالاً سه میلیارد و خردهای سالش رو میگفتیم: «ولش کن، حالا وقت هست بابا...» ، اما طبیعت تک تک این سال ها داشته روی پروژه هاش کار میکرده : مارماهی برقی ساخته، اختاپوسِ استاد استتار، و عنکبوتی با تاری مقاومتر از فولاد! و میان تمام این پروژههای عجیب، یک چیز رو خوب یاد گرفته: جاودانگی. بیمرگی. ققنوسبازی.
خب اول بیایید با قهرمانان بیمرگی آشنا بشیم: یک عروس دریایی هست به اسم Turritopsis dohrnii. آره خب اسمش سخته ، ولی عوضش کارش ساده است: وقتی زخمی میشود؟ برمیگردد به دوران بچگی؛ پیر میشود؟ برمیگردد به حالت بچگی. حوصلهاش سر میرود؟ حدس بزنید....آفرین دوباره برمیگرده! انگار یک آدم ۸۰ ساله صبح بیدار بشه و بگه: «امروز دوست دارم دوباره بچه باشم.» و واقعا بشه! دوباره رشد کند و دوباره ۸۰ ساله شود. این موجود دکمهی «ریاستارت» رو پیدا کرده. مرگ برایش یک پیشنهاد است، نه یک الزام. مثل منوی رستوران میگه: «مرگ؟ نه مرسی، من اون یکی رو میگیرم.» خب حالا از عکس های بالا، هیدر رو ببین. جانوری چند سانتیمتری، لاغر و سبز، شبیه یک نخ فراموش شده در ته برکه... اگر با قیچی باغبانی تکهتکهاش کنی، بعضی تکه ها میشن یک هیدر جدید. درسته تو داری بهش حمله میکنی، ولی در عمل داری کمکش میکنی بچهدار بشه! هیدر ازدواج نکرده، جهیزیه نداده، هزار تا بچه داره. پس مرگ برای هیدر بیشتر شبیه «تولید مثل انبوه» میمونه! و حالا درخت کاج متوشالح. ۴۸۰۰ سال! این درخت وقتی مصریان هرم بزرگ جیزه رو میساختن، آنجا ایستاده بود و احتمالاً فکر میکرد: «این پروژهی هرمسازی کی تمام میشود؟ این سنگ رو کی گفته بیارش اینجا؟» هرم تمام شد. فرعونها آمدند و رفتن. اسکندر آمد و مرد. امپراتوری روم سقوط کرد. انقلاب صنعتی، اینستا و حتی تستچی! ولی این درخت هنوز آنجاست. نزدیک پنج هزار ساله که بخشهای زندهش رشد کردن، زخمها رو دور زدن و سالی دیگر به تنهاش اضافه کردن... و احتمالاً الان داره از ته دل به موجوداتی که کمتر از ۱۰۰ سال عمر میکنن میخنده...
و حالا میرسیم به ما؛ انسان! اگر خوششانس باشی و تصادف نکنی و توی جنگ طوریت نشه؛ بعد از ۴۰ سالگی کم کم بدنت صورت حسابش رو روی میز میگذاره: کمرت اعتراض میکنه، موها از جاهایی که دوست نداری درمیان و از جاهایی که دوست داری استعفا میدن^^ و تازه چشمهات هم تصمیم میگیرن نزدیک و دور رو همزمان به مسئلهای فلسفی تبدیل کنن؛ در نتیجه باید عینکت رو مثل یک کتابدار قرن نوزدهمی مدام بالا و پایین ببری… و خب...که چی؟ آفرین بعدش میمیری! هویییی طبیعت! ۴ میلیارد سال وقت داشتی. چی شد دقیقاً؟ سر پروژهی عروس دریایی و درخت زیادی خرج کردی، ما که رسیدیم گفتی «اوه، ببخشید، بودجه تموم شد؟» این چه تبعیضِ آشکاریه؟ یعنی ما از یک هیدر دراز و لاغر کمتر بودیم؟
و اینجاست که زیستشناسی کنار میره و تئوری با پوزخند وارد میشه و میگه: «ببین قضیه اینه که از دید ژنها، بدن تو مثل ماشین اجارهایه. ژنها مسافر هستن که از بدن پدر و مادرت میپرند توی تو، از تو میپرند توی بچههات، و بدنهی قبلی رو میگذارن کنار جاده. میپرسی تکلیف ماشین قبلی چیه؟ خب بره اوراقی. مگه ما ماشین رو برای همیشه نگه میداریم؟ مگه ما موزه ایم؟» مسئله بودجهبندیه؛ یک بودجهی محدود که باید بین تعمیر بدن و ساختن نسل بعد تقسیم بشه. و ژنهای خودخواه و حسابگر، ظاهراً هیچوقت حاضر نیستن همهی بودجه رو خرج تعمیر مدل قبلی کنن. پس از نظر من پیری یک فرسایش تصادفی نیست. پیری یک برنامه است. یک مکانیسم فعال. یک دسیسه. ما طوری طراحی شدهایم که بعد از تولید مثل، به تدریج از کار بیفتیم. درست مثل گوشیهای هوشمندی که بعد از دو سال باتریشان عمداً ضعیف میشه. شرکت سازنده نمیگه، ولی میخواهد تو مدل جدیدشونو بخری. طبیعت هم نمیگه، ولی میخواهد مدل جدید ما رو بخره. مدل جدید، همون بچههامون هستن. ما همون نسخهٔ ۱.۰ هستیم که آپدیتش قطع شده و منسوخ شدیم...
این مهندسیِ معیوب رو فهمیدیم. اما از این معیوب بودن، چی عایدمون میشه؟ چرا تکامل، این نقشه رو برای ما کشید؟ طبیعت به هیدر و عروس دریایی جاودانگی داد؛ اما به هیچکدامشون «خود آگاهی» نداد. هیدر وقتی هزار تکه میشه، تبدیل میشه به چند صد هیدر جدید. اما کدامشان هیدر اصلیه؟ هومممم... هیچکدام! از هیدر بپرسی «تو کی هستی؟»، نگاهت میکنه و احتمالاً بدون فکر دوباره تکهتکه میشه. مسئله حتی این نیست که جواب نمیده. مسئله اینه که اصلاً سؤال برایش معنا نداره. "من" برای هیدر یک مفهوم تهی محسوب میشه... عروس دریایی به بچگی برمیگرده و دوباره شروع میکنه؛ اما آیا این نسخهی جدید همون قبلیه؟ یا فقط یک کپیه که هیچ خاطرهای از زندگی قبلیش نداره؟ کسی چه میدونه شاید عروس دریایی هر بار که ریاستارت میزنه، فرد جدیدی میشه. شاید ما داریم به یک موجودیت کاملاً متفاوت نگاه میکنیم و خیال میکنیم همون قبلیه.... اگه طبیعت به اونا «عمر» داد. به ما «زندگی» داد. عمر یعنی ادامه پیدا کردن. زندگی یعنی بدانی که ادامه پیدا نمیکنی، و همان لحظه که این رو میفهمی، ادامه پیدا میکنی. عمر یعنی «بودن» زندگی یعنی "بودن در سایه نبودن"...
ما یک بار زندهایم. و این نقصِ طراحی نیست، شاید این هوشمندانهترین بخش طراحی باشد. چون اگر قرار بود بینهایت بار زنده باشیم، احتمالاً هیچکاری نمیکردیم. صبح که بیدار میشدیم میگفتیم: «امروز چی کار کنم؟ هیچی! فردا میکنم.» بعد فردا میشد، میگفتیم: «حالا پسفردا.» بعد پسفردا میگفتیم: «ترم بعد.» بعد ترم بعد میگفتیم: «زندگی بعد.» و همینطور تا ابد. کل تاریخ بشریت میشد یک زندگی پشتکنکوریِ بیانتها؛ یک «از شنبه شروع میکنم»ِ کیهانی. مرگ یعنی «ددلاین». و ما انسانها فقط وقتی کار میکنیم که ددلاین داشته باشیم. اگه به یک دانشجو بگی «تا ابد فرصت داری پایاننامهات رو تحویل بدی»، پایاننامه رو حتی سال ۳۰۷۵ هم تحویل نمیده . اگه به یک آهنگساز بگی «وقت بینهایته»، اون سمفونی هیچ وقت تموم نمیشه و اگه به یک عاشق بگی «تا ابد وقت داری» اعتراف هرگز اتفاق نمیافته.. پس طبیعت گفت: «ببینید بچهها، من شما رو میشناسم. دیدم اگه جاودانه باشین، تا ابد توی غار میمونین و نقاشی روی دیوار رو به فردا موکول میکنین. گفتم یه ددلاین بذارم. یه خط قرمز. یه "تا این تاریخ". که شاید یه تکونی بخورین.» و ما تکون خوردیم! چون ترسیدیم. اینطوری ترس از تمام شدن، عظیمترین موتور محرکهی تاریخ بشر شد. از غار بیرون آمدیم. شهر ساختیم. موسیقی نوشتیم. شعر گفتیم. جنگیدیم. آشتی کردیم. همهی اینها هستن، چون ته دلمون میدونستیم که وقت بینهایت نیست...
راستش رو بخواهید؟ من این معامله رو یککم غیرمنصفانه میبینم. میخواستم هم جاودانه باشم، هم داستان داشته باشم. هم بیمرگ باشم، هم عاشق. اما انگار طبیعت بودجهاش محدود بوده. یا شاید هم ما دیر سفارش دادیم. گزینهی «پکیج کامل» تا قبل از ما تمام شده بود. به ما که رسید، گفتن: «فقط معمولی داریم. با مرگ. ولی نگران نباش، مرگ رو که اضافه میکنی، زندگی طعم واقعیاش رو پیدا میکنه.» گفتیم: «واقعاً؟» گفتن: «به ما اعتماد کن. ما ۴ میلیارد ساله که این کارهایم!»
و پیچش آخر: شاید طبیعت ما رو فناپذیر ساخت، چون فقط فناپذیرها میتونن واقعاً عاشق بشن! اگر میدونستی تا ابد وقت داری، هیچوقت با آن فوریتِ دیوانهوار دل میبستی؟ هیچوقت به کسی میگفتی: «همین الان، قبل از اینکه دیر بشه»؟ هیچوقت دست کسی رو با آن فشارِ «شاید آخرین بار باشد» میفشردی؟ عشق در سایهی مرگه که معنا پیدا میکنه. عشق یعنی «حاضرم این زمانِ کوتاه رو با تو باشم، به جای اینکه با همهی جهان در ابدیت باشم.» هیدر تکهتکه میشود و هر تکهاش یک هیدر جدید میشود. اما هیچ هیدری تا به حال برای هیدر دیگر شعر ننوشته. هیچ درخت ۴۸۰۰ سالهای برای کسی گریه نکرده. هیچ عروس دریایی صبح از خواب بیدار نشده و به کناریش نگفته: «دیشب خواب دیدم که تو رفتهای، و تمام صبح حالم بد بود.»
و شاید بزرگترین طنزِ تلخ قضیه همین باشه که: ما به خاطر مرگه که زندهایم. ما به خاطر پایانه که شروع میکنیم. ما به خاطر فناپذیریه که جاودانه میشویم ( نه در سلولها، بلکه در شعر، در خاطرات دیگران...!) طبیعت به هیدر و عروس دریایی بیمرگی داد و به متوشالح عمری چندهزارساله... اما به ما «داستان» داد. به ما «معنا» داد. به ما «اشک» داد!
خیلی عالی بود و شیوه ی بیان جالبی داشتی🌼
امیدوارم ویژه بشه.
خداقوت بهت سازنده🌸
عالی بود🩷✨