آخرین آغوش؛
شب، آرامش سیاهش را بر دشت پهن کرده بود و رودخانه زیر نور لرزان ماه، همچون نواری نقرهای در میان طبیعت میدرخشید. نسیم خنکی از دل کوهها میآمد و بر صورت آتوسا و داریوش میوزید؛ انگار زمین و آسمان نیز شاهد لحظهای بودند که تقدیر برایشان رقم میزد.داریوش با چهرهای پر از شوق، اما آمیخته به تردید، کنار آتوسا ایستاده بود. صدای دورِ نبرد هنوز شنیده میشد، اما این گوشهی خلوت، آرامشی عجیب داشت؛ آرامشی که هیچ شب جنگی نمیتوانست آن را برهم بزند. آتوسا سرش را پایین انداخته بود و در افکارش غرق شده بود. داریوش که دیگر نمیتوانست سکوت کند، آرام گفت: «اگر این شب پایان دنیا باشد… اگر فردا همهچیز فرو بریزد… مهم نیست. فقط میخواهم بدانی که قلبم از آنِ توست.»
آتوسا بیاختیار نفسش را در سینه حبس کرد. نمیتوانست پاسخی بدهد؛ حقیقتی که ناگهان آشکار شده بود، هنوز برای ذهنش باورکردنی نبود. داریوش ادامه داد: «از همان لحظهای که در غلفزار خرگوشها دیدمت، دنیا برایم تغییر کرد. من تو را دوست دارم… پیش از آنکه بدانم عشق چیست، پیش از آنکه بفهمم سرنوشت چه معنایی دارد… قلبم فقط برای تو تپیده است.» آتوسا نگاهش را به رودخانه دوخت. صدای جریان آب، همچون نغمهای آرام از دل طبیعت، سکوت شب را نرم میکرد. آیا سخنانی که داریوش با چنین شوقی بر زبان میآورد، همان چیزی نبود که خودش در دل احساس میکرد؟
در میان خاموشی شب، آرام گفت: «این رودخانه را ببین، داریوش… جریانش را نگاه کن. ماهیها بیهدف در آن شنا میکنند، بیآنکه بدانند به کجا میروند.» داریوش سرش را تکان داد، اما پیش از آنکه حرفی بزند، آتوسا ادامه داد: «من از همان لحظهای که تو را دیدم، فهمیدم که تو مثل این رودی… و من مثل ماهیای هستم که بی تو نمیتواند زنده بماند.» داریوش با ناباوری به او نگاه کرد. «پس… تو هم مرا دوست داری؟»
آتوسا لبخندی آرام زد، اما در چشمانش غمی پنهان بود. «شاید این واقعاً عشقی در نگاه اول باشد، داریوش… اما تو سرباز پارسها هستی. ما از دو دنیای متفاوتیم. چگونه میتوانیم به این احساس ادامه دهیم؟» داریوش لبخند زد؛ لبخندی که برای نخستین بار امید را در چشمانش روشن میکرد. اما حقیقتی در دلش بود که هنوز نمیتوانست بر زبان بیاورد. اینکه او یک سرباز معمولی نبود… بلکه پسر فرمانروای پارسها (اردشیر) بود. و همانجا تصمیم گرفت این راز را پنهان نگه دارد؛ زیرا تنها چیزی که برایش اهمیت داشت، حفظ این عشق بود… حتی اگر تمام جهان در برابرشان میایستاد.
فرصت
وای خیلی خوب بود این پارت
مرسی❤
خواهش پارت بعد منتشر شد ریپ میزنی؟
پارت پنجم منتشر شده، پارت ششم هم همین الان گذاشتم تا بررسی بشه
اخجونننن
مرسی
پارت ششم منتشر شد🎀