آخرین آغوش؛
شب دیگر آرام نبود. تاریکی، سایههایی از ترس و توطئه در خود داشت و در دل قلعهی پارسیان، سرنوشتی تلخ برای داریوش رقم میخورد. پسرعموی داریوش، که از کودکی نسبت به او حسادت داشت، دیدارهای مخفیانهی او را زیر نظر گرفته بود. با چشمانی پر از کینه نزد کوروش، فرمانروای پارسها رفت و گفت: «داریوش خیانت کرده… او جاسوس مادهاست.» این سخن، همچون تیری زهرآلود، فضای دربار را آلوده کرد.
داریوش، بیخبر از خیانتی که در کمینش بود، آرام به قلعه بازگشت. اما هنوز قدمی درون آن نگذاشته بود که سایههایی از خشم و قدرت او را محاصره کردند. سربازان کوروش، با زرههای براق و شمشیرهای کشیده، اطرافش را گرفتند. داریوش ناباورانه به اطراف نگاه کرد؛ قلبش فرو ریخت. او را به اجبار نزد کوروش بردند. کوروش با چشمانی خشمگین به او نگریست؛ گویی داریوش را دیگر نمیشناخت.
با صدایی که تمام دربار را لرزاند، گفت: «تو به قلمرو مادها میروی و جاسوسی میکنی؟ کاش مانند پدرت بودی! تو لکهی ننگی بر خاندان ما هستی.» داریوش تلاش کرد حقیقت را بگوید، فریاد بزند، اما هیچکس گوش نداد. حکم صادر شد: ده سال زندان. خبر دستگیری داریوش در سراسر دو قلمرو پیچید.
آتوسا، وقتی شنید داریوش به جرم جاسوسی زندانی شده، احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است. اما چیزی که بیش از همه او را شوکه کرد، این بود که فهمید داریوش پسر اردشیر پارسها بوده است. هرگز تصور نمیکرد عشقش چنین بهایی داشته باشد. شبها در تنهایی، اشک میریخت. چرا داریوش حقیقت را پنهان کرده بود؟ چرا سکوتش او را به این سرنوشت کشاند؟اما در قلبش، نجواهایی آرام میگفتند: آیا این واقعاً خیانت بود؟ یا سرنوشتی که ناگزیر آن دو را از هم جدا کرد؟آتوسا نمیدانست باید به عشقش ایمان داشته باشد… یا قلبش را از این احساسات دردناک پاک کند. اما سرنوشت هنوز پایان راه را ننوشته بود.
پس تشابه اسمی نبود، اینا همون داریوش و آتوسایی هستن که تو تاریخ اسمشون اومده!!😃😃
اره واسه دوران هخامنشه ولی این داستانو خودم سر هم کردم😂
خیلی داستانتو دوست دارم ✨😂
چقدر داریوش رو کاور کراشه ولی😀🫠
مرسی بانو✨🎀❤ کل پینترستو گشتم تا پیداش کردم😂
این دسته ایگنور شده