دارم یه داستان جدید مینویسم و سعی کردم این یکی بیشتر شبیه رمان باشه
--- پاییز سال ۲۰۲۵ _ ساعت ۹:۳۰ _ فرودگاه بغداد --- لوکا در فرودگاه بغداد پیاده شد . کیف بسکتبالش محکم گرفته و با سردرگمی همه جا را نگاه میکرد . با خود گفت :《 آه ! بعد از اون همه سختی بالاخره به اینجا رسیدم 》دستی بر موهای نارنجی اش کشید و ... --- دوازده سال پیش ، پاریس ، پرورشگاه سنت ماری --- درب پرورشگاه باز شد و یک مرد هیکلی چهل ساله با چهره عبوس و اخمو به لوکا نگاه کرد . لوکا به پشت سرش نگاه کرد . مرد قد بلند با کت چرمی سوار ماشین مشکی شد . لوکا میخواست برود اما مرد جلوی او را گرفت . لوکا با چشمهای پر از اشک گفت :《 من .. من باید برم خونه 》صداش میلرزید . مرد با صدای کلفت گفت :《 از الان به بعد خونه تو اینجاست 》 با لوکا به داخل پرورشگاه رفتند . مرد به خانم جوان و خوش رویی که موهای قهوهای داشت ، نگاه کرد و گفت :《 هی ! خانم بوستیِر ... بیا اینجا 》خانم بوستیِر جلوتر آمد و گفت :《 بله آقای مدیر . امری داشتید ؟ 》 مرد گفت :《 به این پسر تازه وارد همه جا رو نشون بده 》 خانم بوستیِر سرش را به نشانه انجام وظیفه تکان داد و گفت :《 حتما 》 آقای مدیر رفت . خانم بوستیِر به لوکا نگاه کرد و گفت :《 وایی چه پسر خوشگلی ! چند سالته گوگولی ؟ اسمت چیه ؟ 》 لوکا با چشم های آبی به خانم بوستیر نگاه کرد و با صدای گره گرهای گفت :《 اسم من لوکا عه . هفت سالمه . 》 خانم بوستیر پچ پچ کنان گفت :《 پس این همون پسره ست که خونوادش به خاطر موهاش ولش کردن . چه آدمای ... 》 لوکا دستش را روی موهایش کشید و فشار داد . او پرسید :《 چیزی شده خانم ؟ 》 خانم بوستیر خودش را جمع و جور کرد و گفت :《 نه عزیزم . بیا . بیا بریم بقیه جا ها رو بهت نشون بدم . راستی اسم من رزیتا هست . بعضیا رز صدام میکنن ، بعضیا هم خانم بوستیر . اما تو هر چی دلت میخواد صدام کن 》 لوکا سرش رو به نشانه تائید تکان داد .
خانم بوستیر با لبخند ادامه داد :《 بیا بریم یه تخت خالی کنار پنجره هست . اونجا میتونی استراحت کنی ، میتونی هم بیرون رو تماشا کنی . 》 لوکا همراه خانم بوستیر به راه افتاد . کفشهای کهنه اش روی کاشی های سرد ، صدای خفیفی میداد . بوی شیر و نان از داخل آشپزخانه می آمد . خانم بوستیر اتاق را به او نشان داد و گفت :《 اینجاست .اگه کاری داشتی صدام کن 》بعد در را باز کرد و تخت لوکا را با دست نشان داد و رفت . لوکا وارد اتاق شد . اتاق ، بزرگ و پر از تخت های آهنی بود . بعضی از بچه ها روی تخت هایشان دراز کشیده بودند ؛ بعضی ها نشسته بودند و به پنجره کنار تخت خیره شده بودند . لوکا به سمت تختش رفت . دراز کشید و به سقف خیره شد . 《 سلااااممم 》لوکا بلند شد و با یه پسر مو سیاه با چشم های عسلی رو به رو شد . پسر با لبخند گرم و صمیمی گفت :《 تو تازه اومدی ؟ 》کنار لوکا نشست و ادامه داد :《 ناراحت نباش . منم یه سال پیش مثل تو بودم . من لئوم . تو چی ؟ 》لوکا به او خیره شد لئو با خنده گفت :《 ببینم گربه زبونتو خورده ؟ 》 لوکا اخم کرد و گفت :《 نه ! 》 لئو : 《 اسمت چیه ؟ 》 لوکا :《 اسمم لوکا عه . هفت سالمه 》 لئو با هیجان گفت :《 واقعااا ؟! منم هفت سالمه 》 لئو یک توپ کهنه از زیر تخت کناری لوکا بیرون آورد و گفت :《 میای بیرون بازی کنیم ؟ داخل حیاط یه جایی هست مخصوص بازی کزدن بچه ها 》 لوکا سرش را به نشانه تائید تکان داد . --- یک هفته بعد --- لئو دوان دوان داخل اتاق خواب رفت و لوکا را که خوابیده بود ، محکم تکان داد . با هیجان فریاد زد :《 بلند شو لوکا ! بلند شو ! 》 لوکا روی تخت نشست و با تعجب خواب آلودگی پرسید :《 چی شده ؟ 》 لئو با هیجان گفت :《 یه خونواده قراره منو به فرزند خوندگی بگیریننن 》 قیافه لوکا در هم رفت . لئو گفت :《 تو خوشحال نیستی ؟ 》 لوکا با ناراحتی گفت :《 چرا . خوشحالم ؛ ولی از اینکه از پیشم بری ناراحتم 》 لئو لبخندگرمی زد و گفت :《 ناراحت نباش . من به دیدنت میام قول میدم 》 لوکا چیزی نگفت . فقط به توپ کهنه ی لئو که گوشه اتاق افتاده بود نگاه کرد .
--- چند هفته بعد --- لوکا داخل حیاط نشسته بود و به در خیره شده بود . منتظر لئو بود ، با اینکه چند هفته بود که نیامده بود . آهی از روی حسرت کشید . کمی بعد خانم بوستیر کنارش وایساد . او گفت :《 لوکا یه خونواده میخوان تورو ببینن 》لوکا با تعجب به خانم بوستیر نگاه کرد . خانم بوستیر لبخند زد و گفت :《 بدو این فرصت خوبیه . از دستش نده . 》 لوکا بلند شد و گفت :《 بریم 》 با هم رفتند . قلب لوکا تند تند میتپید . چند دقیقه بعد به اتاق ملاقات رسیدند . خانم بوستیر در را زد و وارد شد . لوکا هم دنبال او رفت . آقای مدیر در حال حرف زدن با یه خانواده سیاه پوست بود . خانم بوستیر گفت :《 سلام ، خانم و آقای مارتین . ایشون لوکا هستن 》 خانم مارتین لبخندی زد و به سمت لوکا آمد . دستش را روی موهای نارنجی لوکا کشید . لوکا لبخند کوچکی زد . خانم مارتین لبخندی زد و گفت :《 خوبه به فرزند خوندگی میگیرمش 》 کمی بعد لوکا سوار ماشین خانم و آقای مارتین شد و به راه افتادند . بعد از نیم ساعت ، آنها جلوی یک درب چوبی سفید وایسادند . خانم مارتین با لبخند به لوکا که روی صندلی وسط نشسته بود ، نگاه کرد و گفت :《 اول به خانه یک دوست قدیمی میریم ، بعد میریم خونه خودمون . قبوله ؟! 》 لوکا سرش را کمی تکان داد و گفت :《 باشه 》 از ماشین پیاده شدند و به سمت درب سفید رنگ حرکت کردند . آقای مارتین درب را کوبید . کمی بعد درب باز شد . یک مرد با موهای سیاه پشت در بود ؛ یه بچه هم کنارش بود . لوکا به بچه نگاهی انداخت . باورش نمیشد که چه دارد میبیند . او لئو بود . لئو با هیجان پرید بغل لوکا . لوکا دستش را دور لئو حلقه کرد ؛ اما هنوز باورش نمیشد . لئو ازش فاصله گرفت و گفت :《 خانواده من با خانواده تو دوست های قدیمی ان . الان خوشحالی ؟ 》 لوکا از تعجب به لئو خیره شد و چیزی نگفت . چشماش گرد شده بود و دهانش باز مانده بود . لئو خندید و گفت :《 چیشده ؟ گربه زبونتو خورده ؟ 》 لوکا اخم کرد . لئو گفت :《 باشه فهمیدم 》 لوکا با اخم پرسید :《 تو قول داده بودی به دیدنم بیای ؟ 》 لئو سرش را پایین انداخت و گفت :《 ببخشید . نتونستم بیام . 》 صدای لوکا گرفته بود :《 دلم برات تنگ شده بود . 》 آقای مارتین لبخندی زد و گفت :《 لوکا . از لئو ناراحت نباش . اون با اینکه نتونست به دیدنت بیاد اما در عوض کاری کرد که ما تو رو به فرزند خوندگی بگیریم 》
--- شش سال بعد --- ظهر بود . لوکا و لئو در حال برگشتن از مدرسه بودند . راه مدرسه کوتاه بود ، برای همین پیاده به خونه میرفتند . در بین راه لوکا گفت :《 من باید برم کلاس عربی ، بعدش میرم تمرین بسکتبال . فعلا خداحافظ 》 لئو لبخند زد و گفت:《 بای . پسر بسکتبالیست 》 --- زمان حال --- لوکا به تابلوی بالا سرش نگاه کرد که به عربی و انگلیسی نوشته بود : " به بغداد خوش آمدید " لبخند زد و نفس عمیقی کشید و به راه افتاد . کمی راه رفت متوجه شد که راه باشگاه را گم کرده . به اطراف نگاه کرد . نزدیک ترین فرد یه دختر مدرسه ای با پیراهن آبی و روسری سبز بود . چشمان درشت و قهوهای داشت و کتابهایش را محکم به سینهاش چسبانده بود . لوکا پیش او رفت و گفت :《 سلام خانم . شما میدونید باشگاه بسکتبال از کدوم طرفه ؟ 》 دختر برای چند لحظه به لوکا نگاه کرد . چشمانش در چشم های آبی لوکا گره خورد . بعد سرش را پایین انداخت و به سمت راستش دست کشید . با صدای لرزان گفت :《 از اون طرف 》 لوکا با لبخند تشکر کرد و رفت . کمی جلوتر باشگاه را پیدا کرد . وارد باشگاه شد . دستش را بالا برد به فرانسوی سلام کرد :《 بونژو 》بعد به عربی ادامه داد :《 سلام . من لوکا هستم 》...
پل های بی نهایت لوکا ¹ به لیست داستان های جالب افزوده شد
توسط zahra hassan
__________
واقعا ممنونم 😊🥰
من که خیلی از داستانت خوشم اومد....... منتظر پارت بعدیم
خیلی قشنگ بود🫠🩷
عالییییی💖💞