پارت ۴
بعد از د*عوای توالایت و آرورا ، اونا به خونه رفتن و توالایت تو رختخوابش دراز کشید و اشکاش سرازیر شد . بعد از چند دقه با خودش گفت : 《 آه تو چه مرگته توالایت 😠 . آخه این گریه های ل*عنتی چیه دیگه ؟ به خاطر اینکه آبجی میگه دوست پیدا نکنم ؟ من که اصلا نمیخواستم دوست پیدا کنم ! پس چرا ؟ چرا حرف آبجی اینقد ناراحتم کرد ؟ 😠😓 》 فردا توالایت از خواب بلند شد و دید خواهرش داره سفره غذا رو میچینه . سلام کرد و گفت :《 آبجی . امروز خودت تنهایی رفتی میوه جمع کنی ؟ 》 آرورا :《 آره بهت گفته بودم که ، دیگه هم قرار نیست بیرون بری . 》 توالایت:《 آخه این من حوصلم سر میره 🥺😓 》
آرورا :《 حوصلت سر میره ؟😠😒 اون بیرون با انسان هایی که برات تله میذارن خوش میگذره ؟ یا نکنه ! نکنه مسئله اون دخترس ؟! درست میگم ؟ تو فک میکنی اون میتونه دوستت باشه ؟ 》 توالایت :《 نهه😨😥 ، آخه چه ربطی داره ؟ من ...من فقط میخوام بیرون رو ببینم 》آرورا حرف های توالایت رو باور نکرد و رفت به جنگل . اونجا پینک اسکای ، آرورا رو دید و بهش گفت :《 سلام 😅😄 من رو یادته من همون تکشاخیم که اون روز دیدی . بابت رفتار برادرم متاسفم اون زیادی سختگیره . عااا توالایت کجاست ؟ میخوام ببینمش 😄》آرورا :《 میخوای ببینیش 😒 چرا ؟》 پینک اسکای :《 خببب چونکه من عاش....😅 منظورم اینکه که دوس دارم بیشتر بشناسمش به نظر پسر خوبی میاد 😅😄》
آرورا پیش خودش فک کرد🤔 :《 برادرش سختگیره ! شاید اون هم مثل من فقط به فکر خواهرش بود و واقعا منظور بدی نداشت😔 ... این دختر... این دختر هم فکر میکنه توالایت مهربونه . یعنی اون میتونه دوست خوبی برای توالایت باشه ؟... نه من نمیتونم سریع تصمیم بگیرم باید بیشتر راجب اونا بدونم😒🙄 .》 بعد به پینک اسکای گفت :《 تو چه چیزی از توالایت دیدی که فکر میکنی مهربونه ؟ اصلا چرا میخوای بشناسیش😒 ؟》 پینک اسکای :《 خب در واقع من ... من میخوام باهاش دوست بشم😄😁✨️ 》 آرورا :《 دوست ؟! خب اگه میخوای باهاش دوست بشی ،نه خودت و نه برادرت اذی*تش کنید فهمیدی😠😒 ؟》 پینک اسکای کمی مکث کرد و بعد گفت :《 اذ*یت ؟!🥺 نه من قصد اذ*یت کردن توالایت رو ندارم ..🥺 برادرم هم ... خب اون فقط نگران منه🥺 . ولی من قول میدم نذارم توالایت اذ*یت بشه 😄😊🥰. 》
آرورا به خونه برگشت و توالایت با ناراحتی در رو برای خواهرش باز کرد که یهو با یه صحنه ی جدید رو به رو شد .... 😦✨️
دقه👎🏻
دقیقه👍🏻