درودد!
ماه عزیز، دیروز برانهیلد تصمیم گرفت از شخصی حرف بزند که حتی جاپس هم میداند حوصله ی بحث سر او را ندارم. مخصوصا آنکه یک طرف بحث حتی نمیداند نام شخصی که دارد درباره اش حرف میزند چیست. من هم تصمیم گرفتم چیزی که نمیداند را برایش توضیح بدهم. شاید باید به او بفهمانم که حق ندارد پایش را گلیمش دراز تر کند.پس از روی زمين بلند شدم.خاک روی لباسم را تکاندم و نفسی عمیق کشیدم. میدانی ماه؟ وقتی نفس نفس میزنم تمرکز ندارم.
وقتی تمرکز ندارم،نمیتوانم درست حرف بزنم.گلویش را میان دو دستم گرفتم و گفتم «لعنتی...شرح اتفاقات امروز رو میخوای مگه نه؟» او سعی کرد خودش را از من رها کند اما من تازه داشتم آروم میشدم!«باشه.برات توضیح میدم امروز دیدم ممکنه به کسی که به نظرم به بقیه شبیه نیست آسیب رسیده بشه.این اولین مورد رو اعصاب امروز!» با ناخون هایش دستم را زخم کرد اما خب درد نداشت. با صدای گرفته اش گفت «ولم...ولم کن» موجود پست. به چه جرعتی به خودش اجازه داد درمورد مادرم حرف بزند؟! «دومین مورد رو اعصاب امروز: به برادر کسی که شبیه بقیه نیست چا.قو زدم. و سه: همونی که همه اش دارم میگم مثل بقیه نیست امروز تقریبا مثل بقیه بهم نگاه میکرد.»
پوزخند زدم.«پس یه پیشنهادی دارم، امروز بیشتر از این عصبیم نکن باشه؟» و بعد روی زمین انداختمش.وقتی ایستاد زیر لب چیزی گفت و بعد با سرعت از من دور شد. امشب تصمیم گرفتم بلاخره بروم توی اتاق خودم.یعنی پشت بام، کتابخانه و...اتاق جاپس را رها کنم. خوشبختانه (کی) پیش رایان است و توی این اتاق کوفتی نمی ماند.میخواهم سعی خودم را بکنم تا بتوانم بخوابم اما پای مزخرفم بی دلیل تکان میخورد و نمیگذارد.همیشه همینطوری است اما این دفعه انگار بیشتر به چشمم می آید. من اصلا خواب ندارم.
هیچوقت نمیخوابم. ماه عزیز برای دیدنت تا شب لحظه شماری میکنم و وقتی تو بلاخره سر میرسی، چرا باید بخوابم؟ امشب هم میخواهم بخوابم چون واقعا نیاز دارم حداقل برای چند ساعت از این زندگی کوفتی دور بمانم. ماه عزیز شاید بپرسی چرا الان توی کتابخانه نیستم. یا توی اتاق جاپس. خب بگذار اینگونه بگویم که از آن اتفاق مزخرف به بعد جاپس را ندیدم. کتابخانه رفتم، چند دقیقه ای هم نشستم اما متاسفانه نتوانستم تمرکز کنم.
هیچوقت فکر نمیکردم "تنهایی کتاب خواندن" واقعا اذیتم کند.هر یک صفحه ای که از کتاب ورق میزدم فکر میکردم نوشته است "چا.قو را برمیدارم و در سر رایان فرو میکنم" نه فقط به عنوان نوشته؛هر چند ثانیه دوباره آن لحظه زنده میشود. متنفرم از اینکه مجبورم یک اتفاق را هزاران بار زندگی کنم. یک درد را هزاران بار تحمل کنم. یک سختی را هزاران بار بچشم.
حس مزخرفی است وقتی که بیست صفحه از کتاب را خوانده باشی اما تنها چیزی که از آن متوجه شده ای "چا. قو را در سر رایان فرو کردم" باشد.
عالی بود 💎❤
وای ای کاش چاپس بد نشههههه🔥
مرسیی:)))
ایشالا😭🫰🏻
عالین ، بازم ادامه میدی ؟
مرسیی:)))
آره هنوز ادامه داره:)
خسته نباشی🌚
مرسیی:)💖
عالی بود
بغض_
مرسییی
عرــ
بغضــ
عرــ
عرررر😭
تو که کیف می کنی 😂😂
وا سیسیـــ
منظورت چیـــ
عرررررررر پارت جدیدددددددددددد عررررررررر
عررر آرههه منتشر شددد