بالاخره کلاس تموم شد و به خونه رفتم. قدری خسته بودم که مستقیم به سمت تختم رفتم و سرم رو داخل بالشتم فرو کردم .....دلم میخواست چند ثانیه از دنیا محو بشم و دوباره برگردم. خب .....چطوری باید داستانم رو شروع کنم؟ من آنا هستم. اسم خوبی دارم .....هم فارسی و هم خارجیه، در هر دو حالت استفاده میشه! فامیلی ام.....بهنور هست و یک نوجوون معمولیم.
تا حالا شده حس کنید مطرودید؟ من همیشه همین بودم! وقتی خردسال بودم خیلی سرزنده بودم. میشه گفت که برونگرا ترین آدم محله امون بودم ، برای همین هیجان زیادی درمورد مدرسه داشتم . فکر میکردم جای خوبیه......جایی که آدم های شبیه خودم رو پیدا میکنم هر چند ....دنیا قدری بی رحمه که آرزوها رو به نابودی میکشونه. اوایل سعی میکردم توجه همه رو جلب کنم.....دلم میخواست بگم منم هستم. آخه مگه من چی کم داشتم؟ پس شروع کردم به خیالبافی ، دنیا و آدم هایی رو ساختم که وجود نداشتن . لااقل چیزی که ساخته ی خیال خودم باشه بهم آسیبی نمیزنه و منو میپذیره.
ولی کفایت نمیکرد . پس شروع به دروغ کردم . دروغ هایی تا توجهشون رو جلب کنم ....و جواب داد! هر چند یک پیروزی موقتی برای بچه ی کوچولویی بود که توی اون سن جز کمی دوست داشته شدن ، چیزی نمیخواست. بعد از اون بعضی ها شروع به دروغگو خوندن من کردن و اون هایی که ساده لوح بودن یا بهتر بگم احمق بودن بهم گفتن جادوگر.
ولی اینا هیچ ربطی به وضعیت کنونیم ندارن. چیزی که هنوز هم آزارم میده ، از یک بیماری شروع شد . مریضی مادرزادی ای که گاهی بخاطرش مدرسه نمی رفتم و آدم هایی که بی دلیل شروع به پخش شایعاتی در این مورد کردن. شایعاتی که....کسی باورم نمی کرد و .....چیز خوبی برای یک دختر نبود....
اولاش کمی آزار مدرسه ای و شایعات مزخرفی بود که بهشون اهمیتی نمیدادم . من اشتباهی نکرده بودم پس نیازی نبود مثل افراد گناهکار و مطرود باشم! حداقل اون موقع چنین فکری میکردم. ولی بعداً شایعات پخش شدن ، طوری که هر جا می رفتم با این جمله مواجه میشدم :« همون دختره است که......» و هر دفعه صد تای دیگه هم بهشون اضافه میشد. صد تا تهمت جدید......و این دلیل اصلی ای بود که صورتم رو می پوشوندم. دلم نمیخواست مردم چهره ام رو ببینن.... چهره ای که یادآور تمام اون حرف ها بود.
میشه به سه تا تست آخرم سر بزنی ♡
حتما
وایسا، چطور به کسی که بخاطر بیماری غیبت میکنه همچین تهمت هایی میزنن؟
منم همکلاسی هایی دارم که شاید فقط یکماه تو کلاس حضور پیدا کنن ولی، این واقعا زیاده رویه
ببین داخل داخل داستان واقعیش ( قسمتیش که واقعیه) دختره بخاطر بیماری از بچگی خیلی ضعیف بوده ولی یک سال بیشترش رو نمیومده.
بعد یکی از همکلاسی هاش باهاش مشکل داشته و بخاطر همین شروع میکنه و دلیل های دیگه ای برای غیبتش میگه و تهمت میزنه که آرع دلیلش مریضی خالی نیست و اون مشکل دیگه ای داره و اینا.....
والا نمیدونم چجوری ملت دلشون میاد.....
فقط چون ازش خوشش نمیومده با آبروش بازی میکرده!؟
از لحظات زندگیت لذت ببر و به اون آدمی که میخوای تبدیل شو امیدوارم بهترین ها نسیبت بشه 💙چقد طولانی شد، شرمنده 😅وقتی داستانت رو خوندم اینا توی ذهنم اومد .
مرسیی😅🩷🩷
یا با اونها مقابله میکنیم و زمینشون میزنیم .
پس باید در برابر اتفاقاتی که برامون پیش میاد محکم باشیم و به آدم هایی که باعث رنجش مامیشن یکبار برای همیشه مرز ها رو بفهمونیم . یکبار استوار در برابرشون بایست و حد و حدود خودت رو مشخص کن . البته همیشه این کار جواب نمیده ، آدم هایی
هستند که از آزار دیگران لذت می برند و تنها با دوری از اونها می تونی در آرامش باشه ، من خودم چیز های دردناکی رو حس کردم و خواستم بهت یادآوری کنم که نا امید دیدن و غمگین دیدن تورو میخوان پس بهشون اهمیت نده .
ممنونم.....♥
خواهش میکنم ⚘
اینکه با خودت صادق بودی خیلی چیز بزرگیه ، تو تونستی خودت رو با ما درمیون بزاری و سفره ی دلت رو باز کنی .
توی زندگی ماها اتفاقاتی می افته که روند زندگیمون رو تغییر میده ، اتفاقاتی خوبی که ما از اونها نردبونی میسازیم برای آرمان ها یا چیز هایی که میخوایم بهشون برسیم و یا اتفاقات بدی که باعث رنجش ما میشن در واقع اونها مانعی برای صعود و پیشرفت ما هستن، بعضی مشکلا خودشون به وجود میان ولی نحوه رفتار ماست که باعث میشه چی پیش بیاد یا اونهارو اونقدر بزرگ و غیر قابل حل در نظر میگیرم که زمینمون میزنند