ساعت ۱۱:۴۵ شب بود. «دنیل» بعد از ساعتها رانندگی، وارد هتل قدیمی Black Pine Hotel شد؛ هتلی که درست وسط جنگلی مهآلود قرار داشت. کارمند پذیرش، پیرزنی با موهای کاملاً سفید، کلید را روی میز گذاشت. «اتاق ۴۰۷.» دنیل لبخند زد و کلید را برداشت. پیرزن قبل از اینکه او برود، آرام گفت: «اگر ساعت سه صبح صدای در زدن را شنیدی... هرگز در را باز نکن.» دنیل خندید. «حتماً یکی از داستانهای هتل برای ترساندن مسافرهاست.»
ساعت ۳:۰۰ تق... تق... تق... دنیل از خواب پرید. سه ضربه آرام به در. دقیقاً همان چیزی که پیرزن گفته بود. سکوت... بعد صدای یک دختر. «Daniel... لطفاً در را باز کن... من Emily هستم...» دنیل اخم کرد. امیلی دوست صمیمیاش بود، اما قرار نبود تا فردا به هتل برسد. از پشت در گفت: «امیلی؟! تو اینجایی؟» جوابی نیامد. دوباره... «لطفاً... خیلی سرده...» دنیل دستش را روی دستگیره گذاشت... اما حرف پیرزن یادش آمد. دستش را عقب کشید. چند دقیقه بعد صدا قطع شد.
صبح... دنیل پایین رفت. پیرزن پرسید: «در را باز کردی؟» «نه.» پیرزن برای اولین بار لبخند زد. «پس امشب هم زندهای.»
دنیل تصمیم گرفت از هتل برود. اما وقتی ماشینش را روشن کرد... هیچ جادهای وجود نداشت. جادهای که دیشب از آن آمده بود، حالا فقط به یک جنگل بیپایان ختم میشد. جیپیاس هم فقط یک جمله نشان میداد: NO SIGNAL
شب دوم... دقیقاً ساعت سه. تق... تق... این بار صدای مردی آمد. «Daniel... من Michael هستم... ماشینت خراب شده... بیا پایین...» مایکل هم دوست قدیمیاش بود. اما او هزار کیلومتر دورتر زندگی میکرد. دنیل جواب نداد. چند ثانیه بعد... صدای مایکل عوض شد. آهسته گفت: «فکر کردی اگر در را باز نکنی، نمیتوانم وارد شوم؟» چراغ اتاق خاموش شد. همهجا تاریک شد. تنها نور، صفحه ساعت دیجیتالی بود. 03:03 دنیل نفسش را حبس کرد. احساس کرد کسی پشت سرش ایستاده است. اما جرئت نکرد برگردد.
صبح سوم... پیرزن گفت: «امشب آخرین شب است.» «آخرین شبِ چی؟» پیرزن فقط به دیوار لابی اشاره کرد. روی دیوار، قاب عکس تمام کسانی بود که قبلاً در هتل اقامت کرده بودند. دنیل با تعجب به آخرین قاب نگاه کرد... عکس خودش بود. همان لباس... همان چهره... اما زیر عکس نوشته بود: Daniel Carter 1989 – 2025 دنیل فریاد زد: «این چه شوخیایه؟!» پیرزن آرام گفت: «ما هیچوقت شوخی نمیکنیم.»
آن شب، ساعت سه، هیچ صدایی نیامد. دنیل خوشحال شد. «تموم شد...» کولهاش را برداشت تا از اتاق خارج شود. اما وقتی در را باز کرد... راهرو وجود نداشت. آن طرف در... فقط همان اتاق بود. یعنی اگر از در بیرون میرفت... دوباره وارد همان اتاق میشد. دوباره امتحان کرد. و دوباره... همان اتاق. پنجره را باز کرد. بیرون فقط مه بود. ناگهان تلفنش روشن شد. پیامی از شماره ناشناس: "You finally noticed." "This isn't a hotel." "It's the waiting room." دنیل با دستهای لرزان نوشت: "Waiting for what?" چند ثانیه بعد پاسخ آمد: "For you to remember how you died." در همان لحظه... تمام خاطراتش برگشت. سه شب قبل... در همان جاده... او تصادف کرده بود. و هرگز از ماشین بیرون نیامده بود. هتل... وجود خارجی نداشت. پیرزن... کارمند هتل نبود. او نگهبان جایی بود که روحها قبل از رفتن، آخرین شبشان را در آن میگذرانند. چراغها خاموش شدند. و صدای پیرزن در تاریکی پیچید: "Room 407 is ready for the next guest..."
جیغغغغغ😱
خیلیی باحالل و درعین حال ترسناک بودددد😶😱
خیلی خوب بوددد
عالیییی بودددد👌🏼👌🏼👌🏼