درود و صد درود به چشمهای قشنگتون! امروز میخوایم راجع به یه افسانه حرف بزنیم،یه شایعه... اما قبلش یه سوال ازتون دارم: تاحالا فکر کردید اگه یه افسانه که خیلی ازش وحشت دارید به واقعیت بپیونده،چه حسی پیدا میکنید..؟!
الان،سالهاست که یه افسانه توی استاتن آیلند که در نیویورک واقع شده،سینه به سینه میچرخه. ●این افسانه چیه؟!● این افسانه راجع یه یک موجود فرازمینی به اسم "کراپسی" هست؛کراپسی همیشه توی جنگلهای اطراف یک *بیمارستان* میچرخه و یک تبر خیلی بزرگ پشت خودش میکشه. کراپسی موجودیه که اگر بچهها ببیننش،باید آرزو کنن که کراپسی اونهارو ندیده باشه. وگرنه..وای به حالشون!
کسایی که به کراپسی اعتقاد داشتن میگفتن که اون یه مرد گذراست و داره از استاتن آیلند عبور میکنه. اما مدت زیادی اونجا گیر کرده. خلاصه بگم که از وقتی این افسانهی شهری شروع شد،مردم واقعا ترسیده بودن. همش پشت سرشونو نگاه میکردن،توی خیابونای خلوت حواسشون به خودشون بوده،همیشه نگران بودن وقتی سوار ماشین میشن،کسی باهاشون سوار نشه و همیشه به بچههاشون میگفتن خیلی حواسشون به خودشون باشه. مخصوصا وقتایی که دارن با دوستاشون بیرون خونه بازی میکردن و پدرومادر ها پیششون نبودن؛ اما..این کراپسیای که ازش میترسیدن،از کجا اومده بوده؟!
مردم میگفتن که این کراپسی،یک محلسکونت داشته.و اون محل سکونت یک ساختمون متروکه بوده. ●اون ساختمون متروکه کجا بوده؟!● این ساختمان متروکه،یک "بیمارستان-مدرسه" بوده مخصوص کودکانی که ناتوانی های جسمی دارن. یک مدرسه به اسم: "ویلوبروک" اما مهم اینه که این ویلوبروک چطور جایی بوده؟!
ویلوبروک یک مکان واقعیه و هنوز هم وجود داره!(البته به صورت مخروبه...) اسم کامل این مکان،WILLOWBROOK STATE SCHOOL،هست. این آسایشگاه وقتی ساخته شده بوده که علم هنوز خیلی پیشرفت نکرده بوده،مخصوصا علم داروشناسی. و کسایی که اونجا بستری بودن زندگی خیلی خیلی خیلی سختی داشتن. ●ویلوبروک چطوری اومد روی بورس کار؟!● اونموقع توی نیویورک،هیچ مرکز درمانیای مخصوص بیماران با ناتوانی جسمی وجود نداشت. و بعد،دولت اومد یک مبلغی رو ارائه کرد تا این مکان،توی یک جنگل بسیار بزرگ ساخته بشه. و ویلوبروک توی تبلیغاتش نوشته بود که: "ما از بچههاتون مراقبت میکنیم،اینجا بهترین مکان برای بچههای معلول شماست؛اینجا هم درس میخونن و هم مراقبشونن"و خلاصه هزارتا تبلیغ برای جذب کردن خانوادهها. و ویلوبروک درهاش رو به روی مردم در سال ۱۹۴۸ برای اولین بار باز میکنه. و ظرفیت ویلوبروک ۳۰۰۰ بیمار بوده. اما کمکم،تبدیل به بزرگترین بیمارستان مخصوص بیمارهایی با ناتوانی جسمی توی استاتن آیلند،نیویورک،و کل آمریکا در اون دوره میشه! اما..انگار همهی بچههای استاتن آیلند در امنیت نبودن..راجع به این چی داریم که بگیم؟!
■خب،اول بیاید یه نگاهی بندازیم به اونموقع ویلوبروک.■ الان،ویلوبروک ۶ سال از ساختنش میگذره،و در اون زمان بیشتر از ظرفیتش بیمار داره.و کمتر از رسیدگی به اون بیمارها،پرستار داره. و این یعنی بچهها اصلا توی موقعیت خوبی بزرگ نمیشدن. و اینجا یک فرد اصلی وارد داستان میشه؛یعنی کی؟! ●دایَن بوگلیولی● داین یکی از پرستارهایی بوده که واقعا پرستار بوده و با محیط بیمارستان آشنا بوده و دلش میخواسته استخدام بشه تا بتونه به بچهها کمک کنه. بعد از اینکه استخدام میشه ۱۹ سالش بوده و به اولین روز کاریش میرسه،خب..از دید دایَن بخونیم! "وقتی وارد بیمارستان شدم،هیچکسی نبود و همهجا خیلی خلوت بود؛جزء چندتا پرستار،هیچکس بیرون نبود.مگه بچه ها نباید اینجا بازی میکردن؟!یه پرستار بهم یه کلید داد و به اتاق ته راهرو اشاره کرد.من اون در رو باز کردم و پشتش یه در دیگه بود.اون رو هم باز کردم و یه در دیگه رو دیدم.و وقتی در سوم رو باز کردم..به یک اتاق بزرگ رسیدم.یک اتاقی که توش پر از گهوارهی نوزادانی بود که مشکل جسمی داشتن.حدودا ۴۰تا گهواره.اونها توی وضعیت به شدت بدی بودن و به کلی رسیدگی نیاز داشتن؛و این جواب همهچیز بود،جواب اینکه زندگی توی ویلوبروک،اصلا خوب و راحت نیست و برعکس چیزیه که تمام رسانهها میگن..."
وضعیت ویلوبروک الان جوری بوده که هر یک از کارمندها،باید به ۵۰ نفر رسیدگی میکردن. و اوه،میتونید فکر کنید چقدر وحشتناک بوده؟! اونها حتی بودجه برای تکمیل چیزهایی که یک انسان "سالم" برای "سادهترین" زندگی میخواسته رو نداشتن. چه برسه به اعضای ویلوبروک! چون اونجا حتی غذای درست هم نداشتن و غذای بچهها رو پوره میکردن تا بهزور بهشون بدن،بچهها کمکم لاغر شده بودن،داشتن دندونهاشون رو از دست میدادن و حتی مشکلات بیشتری هم میگرفتن! دکترها هم..بچهها شده بودن موش آزمایشگاهیشون! (اگر این داستان رو دوست دارید،میتونید توی کامنتا بگید تا براتون تعریفش کنم؛نمیخواستم پست زیاد طولانی بشه!) سکیوریتیها،خیلی مهمن.یادتون باشه تا چندتا اسلاید جلوتر بهشون برسیم! مثلا،●فرانک بوروشِتا●،یکی از این سکیوریتیها بوده که به جرم دزدیدن و اقدام زواجت(برعکس کنید)به یکی از بچهها بازداشت شده و به دادگاه رفته،بعد هم دستگیر شده. و چون کسی بالاسر بچهها نبوده،همیشه بهشون کلی خوابآور و دارو تزریق میکردن تا بخوابن و بیحال بشن تا بههم آسیب نزنن؛بنابراین بچهها کل روز یه گوشه نشسته بودن و بههم نگاه میکردن. حالا برگردیم سر اصل مطلب: اولین قربانی ویلوبروک چه کسی بوده؟!
■اولین.قربانی.ویلوبروک■ توی ۲۴ اکتبر ۱۹۷۸،خیلی از کارکنان ویلوبروک دیگه اونجا نبودن. 『『نه،نگران نباشید؛کارکنان رو که لولو نخورده!(جز یکیشون رو که در ادامه بهتون میگم-) یکم قبلتر،فکر کنم سپتامبر همون سال،رابرت اف کندی،با دیدن وضعیت ویلوبروک میاد یک کنفرانس مطبوعاتی برگزار میکنه و همه رو از وضعیت بچهها باخبر میکنه. توی اون سالها هپاتیت هم داشته اوج میگرفته و به دلیل بد بودن وضع ویلوبروک،یک سری بیماری جدید هم به کارکنان و بیماران اضافه شده بوده! ولی دولت با شنیدن این حرفها،نه تنها هیچ کمکی به ویلوبروک نمیکنه تا درستش کنن،بلکه بودجهشون رو حتی کمتر از قبل هم میکنه! خیلی از کارکنان رو تعدیل میکنه و بیمارها همونقدر زیاد میمونن.حالا بگذریم،فقط خواستم براتون توی کانتکست قرار بدم این مطلب رو.』』 خلاصه،توی اکتبر،یک فیزیوتراپیست به اسم ●اف.ال.لوییز اَتوِل●میاد تا شروع به روز کاریش توی ویلوبروک بکنه. اون ماشینش رو پارک میکنه و حالا ساعت ۶ صبحه؛یعنی هوا تقریبا هنوز گرگومیشعه. بعضی از کارکنان دیگه هم کارشون رو توی بیمارستان شروع کرده بودن.و اونها صدای لوییز رو میشناختن. لوییز داشته با یک مرد صحبت میکرده و کارکنان شهادت دادن که مرد به لوییز میگفته:"بیا،بیا." و لوییز میگفته:"نه،اگر بیام؛تو کتکم میزنی." صدای جیغ طنینانداز میشه. و لوییز..هیچوقت به ساختمان شمارهی ۴۷ که اونروز مقصدش بوده و برای شروع کارش میرفته،نرسیده. پلیسها گزارش مفقودی میزنن،اما جنازهی لوییز حتی پیدا هم نمیشه. فقط بعد از گشت زدن پلیس،یک لنگه کفش لوییز،دفترچه یادداشتش،یکی از گوشوارههاش،و نصف دندون مصنوعیهایی که اون زمان استفاده میکرده،کنار ماشینش پیدا میشن. و وقتی توی جنگل رو میگردن،سوییچ ماشینش رو هم پیدا میکنن. مردی که اونروز لوییز رو کشت،هیچوقت پیدا نشد. اما درهرحال،لوییز،اولین قربانی ویلوبروک بوده.
■سال ۱۹۷۸،سال خیلی سرنوشتسازی برای ویلوبروک بوده.■ چرا؟! چون شیش سال پیش،یکی از دکترهای ویلوبروک با یک ژورنالیست صحبت کرده بوده و کلی اطلاعات از اون مکان بهش داده بوده و اون ژورنالیست هم همه رو نوشته و چاپ کرده. و بله...حالا همه،بی استثنا،میدونستن توی ویلوبروک چه خبره! بچههاشون رو دست کیا سپرده بودن،توی چه شرایط اسفباری! خانوادهها از ویلوبروک شکایت میکنن؛ و این شکایت هم یکسری نتایج خوب داشته،هم یکسری نتایج بد. نتایج خوب این بوده که خیلی از بیمارها از ویلوبروک میان بیرون.میرن خونه،جابهجا میشن،و یا حتی میرن یه بیمارستان دیگه! این کمک میکنه که کسایی که توی ویلوبروک مونده بودن بهتر بهشون رسیدگی بشه،چون یکی از شکایتها بوده که وضعیت ویلوبروک رو درست کنن! و مشکل ظرفیت خیلی زیاد ویلوبروک حل میشه. اما...کم شدن بیمارها به این معنی بوده که حالا ساختمون خیلی خلوتتر از قبله.یکجورهایی حس خلأ به آدم میداده. اما کسایی که اونموقع توی ویلوبروک کار میکردن میگفتن این خلوت بودن حس آرامش نمیداده،حس ترس میداده. انگار یهکسی همش نگاشون میکرده... حالا،حالا،حالا بترسید لطفا؛ چون.. لوییز اولین قربانی بوده ویلوبروک بوده،اما کی گفته قراره آخریشم باشه..؟!
■دومین.قربانی.ویلوبروک■ توی جولای سال ۱۹۷۸،یعنی دقیقا همون سالی که لوییز گم میشه؛یکی از پرستارهای ویلوبروک به اسم شینلی شیفتش رو تموم میکنه. و شینلی همیشه پیاده میرفته خونه و میومده سرکار.چون خونهش خیلی به ویلوبروک نزدیک بوده. اما اونشب،به محض اینکه پا درون جنگل میذاره،دیگه هیچوقت از اون بیرون نمیاد. چند هفته بعد،جسد شینلی توی یه قبر کمعمق وسط جنگل پیدا میشه. و شینلی با روش خفه کردن به ق/تل رسیده بوده. و پلیسها هیچ مظنونی نداشتن! فقط میدونستن دو نفر از کارکنان ویلوبروک توی یه سال دزدیده و به ق/تل رسیده بودن و حالا میتونستن سرنوشت لوییز رو هم حدس بزنن. و اینجاست که بذر افسانهی شهری کراپسی کاشته میشه...
■بریم به اواخر دههی هشتاد!■ الان،ویلوبروک تقریبا متروکهست و داره به سمت بسته شدن میره.کارکنان خیلی کمی داره و حدودا فقط ۲۵۰تا بیمار توش موندن.و اکثر این بیمارها توی دوتا ساختمونن؛چون همونطور که بهتون گفتم ویلوبروک خیلی بزرگ بوده! خلاصه ویلوبروک داشته بسته میشده و جنگل هم انبوهتر شده بوده،انگار میخواسته اون قسمت از زمین رو که ویلوبروک بهش اختصاص داده شده بوده رو پس بگیره! اما،اما... ●میرسیم به جولای سال ۱۹۸۷!● یه روز همسایهها،یه دختر دوازده ساله به اسم جنیفر شوآیگر رو میبینن که داشته اطراف جنگل راه میرفته. اما چیزی که اون ها رو ترسونده،جنیفر نبوده؛بلکه این بوده که جنیفر تنها نبوده!یک مرد سن بالاتر کنار جنیفر داشته راه میرفته. و چیزی که زنگ خطر رو توی گوش مردم به صدا درمیاره،این بوده که جنیفر سندروم داون داشته و همسایهها اون مرد رو نمیشناختن،با این وجود که خانوادهی جنیفر رو میشناختن. و به پلیس زنگ میزنن. اما وقتی پلیس سر میرسه،خیلی دیر شده بوده. از جنیفر و اون مرد هیچ اثری نبوده،جفتشون توی دل جنگل گم شده بودن..
■جنیفر همینطوری گمشده موند؟!■ از اونجایی که مردم اون شهر خیلی هوای هم رو داشتن،شروع به دنبال جنیفر گشتن میکنن. آگهی میذارن،جایزه تایین میکنن؛جنگل های اطراف ویلوبروک و کل شهر رو میگردن،اما...انگار آب شده بود و رفته بود تو زمین! و موقع گشتن احساس خیلی عجیبی داشتن... ویلوبروک هنوز بسته نشده بوده و وقتی توی خرابههاش راه میرفتن،حس جالبی نداشتن. البته قرار بوده سپتامبر اون سال بسته بشه. تا اینکه یک روز،توی جنگلهای اطراف ویلوبروک،پلیسها یک تیکهی خالی از زمین رو پیدا میکنن و لازم نیست شرلوک هلمز باشی تا بفهمی اون چیزی که پیدا کردی،به احتمال زیاد یه قبره. و متاسفانه..جنیفر مرده بوده. پلیسها بلافاصله دستبهکار میشن و میگن هرکسی که جنیفر رو به ق/تل رسونده یه آدم مشکلدار بوده؛پس بگردین و ببینید چندتا آدم مشکلدار توی این منطقهان تا باهاشون مصاحبه کنیم و ببینیم میتونیم قا/تل رو پیدا کنیم یا نه. و مردم به پلیس مشخصات کسی که با جنیفر بوده رو میگن؛و میگن این آقا یک دوچرخهی سبز رنگ داشت که جلوش یه سبد بود. و بازرس پرونده که یکی بوده به اسم افسر جِنسِن بعد از شنیدن این میگه که من این مرد رو میشناسم؛ چند روز پیش هنگام گشت زدن دیده بودمش. و بالاخره،بازرس موفق به شناسایی قا/تل میشه!
■پس بالاخره کراپسی وحشتناک،پیدا شد؟!■ بله. کسی که جنسن شناساییش میکنه،یک مردی بوده به اسم: ●آندِرِی رَند● درسته که این براتون یه اسم جدیده،اما شما خود آندری رو میشناسید!من توی چند اسلاید قبل براتون گفتم که چه کسی بوده. ●فرانک بوروشِتا● رو یادتون هست؟! بله! ما هیچوقت راجع به سرنوشتش حرف نزدیم. توی سال ۱۹۷۲،از زندان آزاد میشه.اون با اسم جعلی توی ویلوبروک کار میکرده و بعد آزاد شدنش اسمش رو تغییر میده به چی؟!آندری رند. آندری از این غلطکاریا زیاد داشته و آدمربایی هم کرده بوده(داستان این هم میتونم توی کامنتها تعریف کنم،داستان عجیب و کوتاهیه!)و خلاصه کلی هم بچههای بیگناه قربانیش شدن و توی تمام این سالها یه پاش زندان بوده یه پاش بیرون از زندان. و بعد از آزاد شدن از زندان سر همون فرانک بوروشِتا،میاد و توی جنگلهای اطراف ویلوبروک زندگی میکنه! خب،در پایان؛بریم که ببینیم دادگاه آندری چطور پیش رفت.
■چهخبر از دادگاه فرانک بوروشِتا؛یا همون آندری رند؟!■ از همون اول که آندری رو میبرن دادگاه؛قاضیها و خلاصه هيئت دادگاه شروع میکنن یه پروندهی بلندبالا تشکیل دادن از مفقودی های دههی هفتاد. و قبل از ق/تل جنیفر،پنج تا هفتتا کودک دیگه توی همون منطقه گم شده بودن که همشون یک نوع از معلولیتهای جسمی و یا ذهنی رو داشتن. مثلا یکی از سادهترین پروندهها،هالی هیوز بوده. حالا چرا میشد این رو خیلی راحت به آندری وصل کرد؟! چون روزی که هالی گم شد،همه ماشین آندری رو سر صحنه دیده بودن. اما وقتی پلیسها ماشین آندری رو میگردن،هیچ مدرک "فیزیکی"ای پیدا نمیکنن. و اگر نمیدونید،این خیلی مهمه که بشه یک مدرک فیزیکی،حداقل،پیدا کرد.چون هیچ چیز بر اساس احساسات نیست،توی دادگاه! و یه چیز خیلی ترسناک اینه که پلیس هیچوقت نتونست یه مدرک فیزیکی بر علیه آندری پیدا کنه،با اینکه مدارک خیلی زیادی بود،هیچکدوم فیزیکی نبودن. خلاصه؛ پلیس فقط آندری رو برای لوکیشن پیدا شدن قبر جنیفر و شهادت شاهدها دستگیر میکنه. و یه چیز دیگه این بوده که اون سال آندری تنها کسی نبوده که اطراف ویلوبروک بوده،خیلی بیمارهای مشکلدار دیگه اونجا بودن. اما خب،همه میدونستن آندری کسیه که همش میرفته زندان و دوباره کارهاش رو تکرار میکرده. و توی اسلاید بعد میخوام یه چیز خیلی،خیلی حرص درآر بهتون بگم.
■آندری هیچوقت به عنوان یه قا/تل سریالی محاکمه نشد!■ چرا؟! چون علاوهبر اینکه نمیتونستن به دلیل کم بودن مدارک لوییز و شینلی رو به آندری ربط بدن،هیچ مدرکی هم نبوده که همهی این بچهها رو آندری بهشون آسیب زده؛با اینکه صددرصد کار اون بوده! و جسد خیلی از اون بچهها پیدا نشدن. و دادگاه آندری فقط به خاطر ق/تل درجه یک جنیفر شوآیگر برگزار میشه. و هیئت منصفه هم نمیدونستن دقیقا چه رأیای باید بدن به آندری.چون نمیتونستن به حتم بگن اون جنیفر رو کشته. (آقا،بیخیال،معلومه کار خودشه!) در نهایت،به آندری رند،حبس ابد،با مینیمم ۲۵ سال میدن. یعنی بعد ۲۵ سال میتونه درخواست آزادی مشروط بده. اما چندین و چند سال بعد از دادگاه اول؛وقتی پلیسها مدارک بیشتری علیه آندری پیدا میکنن،برای ق/تل هالی هیوز هم محاکمه میشه و وقتی گناهکار بودنش اثبات میشه،۲۵ سال دیگه زندان میفته روی حبسش. درحال حاضر؛آندری هنوز زندهست و توی زندانه؛ و توی تموم این سالها حتی به یکی از جرائمی که مرتکب شده،اعتراف نکرده!(پررو-) آندری توی سال ۲۰۳۷ میتونه درخواست آزادی مشروط بده،و اون موقع قراره ۹۱ سالش باشه؛اگر زنده بمونه؛ اما هیچ تضمینی نیست که درخواستش،پذیرفته بشه!
■خب بچهها،حالا میخوام در پایان این همه درد و رنج،باهاتون راجع به سهتا چیز صحبت کنم■ یک،این اسم کراپسی،هیچ ربطی به آندری رند نداره! در اصل،از یه افسانهی شهری خیلی قدیمیتر برداشته شده و از اونجایی که مردم نمیدونستن آندری رند کیه،این اسم رو براش گذاشتن. (یه داستانی داره اینم-اگه بخواید،میتونم توضیحش بدم!) دو،پرستار داستانمون،دایَن بوگلیولی رو یادتون هست؟! این خانم محترم،تا آخر توی ویلوبروک کار کرد و تنها کسی بود که به این بچهها تا آخرش عشق میورزید و واقعا دوسشون داشت،و تا لحظهی آخر موند توی ویلوبروک و سعی کرد زندگی این بچهها رو راحتتر بکنه. بعد از بسته شدن ویلوبروک،داین تصمیم میگیره موسسهی خودش رو راه بندازه به اسم: A Very Special Place و این موسسه به ۱۶۰۰ نفر تا حالا کمک کرده که مشکل معلولیت داشتن،اینبار با مدیریت درست! و سه،شکایت دستجمعی خانوادهها از ویلوبروک؛ باعث به وجود اومدن قانون ●کمک به معلولین جسمی و رشدی● و ●منشور حقوق● این افراد که از اولین قوانین فدرال برای حمایت از حقوق مادی و مدنی افراد معلول هست شده! یعنی به خاطر یک مدیریت نادرست،یک قانون به وجود اومده که قبل از اون،نبوده! و واقعا حس خوبی دارم که میتونم در پایان،راجع به یکسری اتفاقات خوب،صحبت کنم!:)
به قول بعضیا..نخست شدم-؟😭
پشمامممممم چقد....بوده
دقیقاااا-
شاهد زیباترین توضیحات هستید:
شما خودتون زیبایید که اینارو زیبا میبینید🎀
کامل خوندم، خیلی جالب بود، خسته نباشی💘
خوشحالم که دوستش داشتی😭🎀
هرچقدرم ترسناک باشه انقد گیگیگیلیلییللیلی توضیح میدی ادم نمیترسه💘
چون تو گفتی ذوقذوقی شدم-
اصلا نترسیدم ترسو خودتونین-
سعی کردم خوب توضیح بدم که حس ترس منتقل بشه ولی مسخره بازیام نذا-
چشمام از خداشونم باشه توضیحاتتو بخونن🌻
قربون شما خوشگل خانوم